داستان  من ميدونم عشق چيه تو هم ميدوني ؟  


به نام خدا

 

بعضيا عاشقن بدون اين كه خودشون بدونن بعضيا   وقتي ازشون ميپرسي عاشقي ميگن عشق يعني چي اما اگه خوب بهشون بنگري ميبني  تو وجودشون يه چيزي هست كه باورش دارن اونا ميدونن عشق چيه اما هيچ وقت جرات  گفتنشو نداشتن بعضيا  وقتي ازشون ميپرسي عشق  يعني چي ميگه عشق يعني وجودي از من يعني  چيزي كه حاضرم تمام جونمو بهش بدم عشق يه كلمه مقدسه  همه يه جوري عاشقن ، كسي نميتونه بگه  كه عاشق نيست  حتي بزرگترين ادم ها هم عاشقن  عشق ، عشق يك پسر به يك دختر  يا بلعكس الان عشقا خلاصه شده از دخترو پسرا كه عاشق هم ميشن و تازه گي ها  بيشترشون مجازي شده به قول قديمي ها پدر عشق  بسوزه  كه ادما رو تا دم مرگ مي كشونه اينم يه عشق مجازيه  كه اخرش يه واقعيت ميشه     


ادامه نوشته

داستان پسر چاق زشت اما ( خاص)

 

مقدمه

 

هر کسی تو زندگیش چیزایی داره که میتونه با وجود اونا  خود نمایی کنه بعضیا با خوشگلیشون  بعضیا با اندام بدنشون به قول قديمی ها،چهار شونه و به قول  جوونای امروزی،بدن اندامی بدن سازی بعضیا با صداشون معروف میشن مث خیلی از خواننده هایه امروزی و بازیگرا خب من با هیچ کدوم اینا کاری ندارم  چون خیلیاشون مغرورن و واسه یکم  اعتباری که دارن  حتی جواب سلام ادم رو هم نمیدن  یا وقتی با ادم حرف میزنن میگن شرمنده وقتم کمه باید برم یا این که جلسه دارم این رو گفتم واسه بازیگرا و خواننده ها. بابا بی خیال شیم همه چی که غرور نمیشه غرور آدما رو از بقیه جدا می کنه. تورو خدا نگاه کن  خواننده ها تو  شعراشون از  شکست غرور و عاشق شدن  و این که با آدما باشن  حرف میزنن  و بازیگرا  تو فیلم هاشون همش با آدما هستن  و به همه اهمیت میدن حالا بیا بیرون ، اين بازيگر به آدم معمولی  میرسه آدم معمولي به یکی از  بازیگرا یا خواننده ها سلام مي كنه جواب سلامی نمیاد  انگار داری به درخت سلام می کنی ، خداییش درختا هم از این ادما  بهترن چون حداقل با تکون دادن  شاخه هاو برگهاشون  ادم فکر می کنه که دارن به ادم توجه می کنن خب ازتون یه سوال دارم  اگه کسی  اندام خوبی نداشته باشه اگه صدایی نداشته باشه یا اگه پول دار نباشه  یه  کس فقیر  زشت خب کی بهش توجه می کنه  نمیگم توجه نمی کنن چون بعضیا پیدا میشن که به ایشون هم  توجه میکنن یه سوال  خواستم بکنم الان بهتون می گم سوالم  چیه میخوام بدونم آقا پسرا یا خانوم دخترا  اگه یکی مث این ادم که من گفتم گیرتون بیاد چی کارش می کنید خب  جوابتونو خودم می گم چون میدونم  الان دارید تو دلتون چی میگید این چیزیه که دارید تو دلتون میگید   ( خب ما سعی می کنیم بهش توجه کنیم و اونو یکی از دوستامون کنیم و باهاش با مهربونی رفتار کنیم تا احساس تنهایی نکنه  ) حرف دلتونو زدم یا نه؟بعضیا رک  میگن ( ما هم مث بقیه بهش توجه نمی کنیم) خب الان جواب من، ( تو خیابونم، یکی رومی بینم ،بدون اینکه توجه کنم، همین پسر که من دارم میبنمش یه پسره با یه اخلاق فوق العاده خوب ، که الان تو هیچ کس پیدا نمیشه و با یه قلبه  خیلی مهربون ولی  یکم زشت حالا چاق هم که باشه دیگه بدتر ، من ،یا دوست من ،که کنار منه بهم میگه، اونوو باهم میزنیم زیر خنده وایییییی مردم از خنده) شاید  الان که دارید میخونید بگید ما این کارو نمی کنیم  چون دوست دارید خودتون رو هم قول بزنید  میدونم  حداقل تو دلتون بهش میگید که چاق بیریخت نمیتونید بگید نه ، چون  همتون میدونید که میگید.

 خب  حالا داستان یه پسر چاق زشت که  چیزی رو داره که تو  ادمای کمی پیدا میشه .... 

 

 

ادامه نوشته

در مغز عاشق چه مي گزرد؟+ تست عاشقي

آیا شور عشق یا همان عشق رمانتیک قابل اعتماداست؟ آیا در بین همه*ی اقوام و ملت*ها شور عشق وجود دارد؟ آیا عشق نوعی بیماری است؟
شور عشق (یا همان عشق رمانتیک) احساسی موقت، زودگذر و غیرقابل اعتماد است. شور عشق، یعنی همان احساساتی که اوایل آشنایی با یک نفر، ما را مشغول می*کند و خواب و خوراکمان را می*گیرد، مبنای درستی برای زندگی مشترک نیست.


شور عشق؛ استارت یا سوخت
شور عشق، یعنی همان احساساتی که اوایل آشنایی با یک نفر، ما را مشغول می*کند و خواب و خوراکمان را می*گیرد، مبنای درستی برای زندگی مشترک نیست؛ یعنی این قبیل عواطف مثل استارت ماشین عمل می*کنند. خداوند آنها را در وجود انسان قرار داده که آدم را به حرکت درآورد. ولی ما نمی*توانیم فقط با استارت*زدن و باک ِ بدون بنزین حرکت کنیم.

شواهد زیادی هم برای اثبات این نکته وجود دارد- مثلاً پژوهشگری به نام آرون تعداد زیادی از افرادی را که دچار عشق حاد و آتشین بودند زیر دستگاهی که از کارکرد مغز عکس می*گیرد گذاشت و از آنها خواست به معشوق خود فکر کنند و عکس آنها را نشانشان داد.

ادامه نوشته

داستان بخت بیدار


داستان بخت بیدار
روزی روزگاری نه در زمان های دور، در همین حوالی مردی زندگی می كرد كه همیشه از زندگی خود گله مند بود و ادعا میكرد "بخت با من یار نیست" و تا وقتی بخت من خواب است زندگی من بهبود نمی یابد.
پیر خردمندی وی را پند داد تا برای بیدار كردن بخت خود به فلان كشور نزد جادوگری توانا برود.
او رفت و رفت تا در جنگلی سرسبز به گرگی رسید. گرگ پرسید: "ای مرد كجا می روی؟"
مرد جواب داد: "می روم نزد جادوگر تا برایم بختم را بیدار كند، زیرا او جادوگری بس تواناست!"
گرگ گفت : "میشود از او بپرسی كه چرا من هر روز گرفتار سر دردهای وحشتناك می شوم؟"
مرد قبول كرد و به راه خود ادامه داد.

ادامه نوشته

داستان مداد

پسرک پدربزرگش را تماشا کرد که نامه ای می نوشت .
بالاخره پرسید :
- ماجرای کارهای خودمان را می نویسید ؟ درباره ی من می نویسید ؟
پدربزرگش از نوشتن دست کشید و لبخند زنان به نوه اش گفت :
- درسته درباره ی تو می نویسم اما مهم تر از نوشته هایم مدادی است که با آن می نویسم .
می خواهم وقتی بزرگ شدی مانند این مداد شوی .
پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید .

 

ادامه نوشته

دم خروس و کشاروز و اسب

دم خروس

یک روز شخصی خروس ملا را دزدید و در کیسه اش گذاشت,
ملا که دزد را دیده بود او را تعقیب نمود و به او گفت:خروسم را بده! دزد گفت: من خروس ترا ندیده ام,
ملا دفعتا دم خروس را دید که از کیسه بیرون زده بود به همین جهت به دزد گفت درست است که تو راست می گویی ولی این دم خروس که از کیسه بیرون آمده است چیز دیگری می گوید

کشاروز و اسب

روزی اسب كشاورزی داخل چاه افتاد . حیوان بیچاره ساعت ها به طور ترحم انگیزی ناله می كرد.
بالاخره كشاورز فكری به ذهنش رسید . او پیش خود فكر كرد كه اسب خیلی پیر شده و چاه هم در هر صورت باید پر شود . او همسایه ها را صدا زد و از آنها درخواست كمك كرد . آن ها با بیل در چاه سنگ و گل ریختند.
اسب ابتدا كمی ناله كرد ، اما پس از مدتی ساكت شد و این سكوت او به شدت همه را متعجب كرد . آنها باز هم روی او گل ریختند . كشاورز نگاهی به داخل چاه انداخت و ناگهان صحنه ای دید كه او را به شدت متحیر كرد.
با هر تكه گل كه روی سر اسب ریخته می شد اسب تكانی به خود می داد ، گل را پا یین می ریخت و یك قدم بالا می آمد همین طور كه روی او گل می ریختند ناگهان اسب به لبه چاه رسید و بیرون آمد .

زندگی در حال ریختن گل و لای برروی شماست . تنها راه رها یی این است كه آنها را كنار بزنید و یك قدم بالا بیایید. هریك از مشكلات ما به منزله سنگی است كه می توانیم از آن به عنوان پله ای برای بالا آمدن استفاده كنیم با این روش می توانیم از درون عمیقترین چاه ها بیرون بیاییم .

ازداوج یعنی این و  کسی دیگر ان بالا نیست

ازداوج یعنی این

شاگردی از استادش پرسید : عشق چیست؟
استاد در جواب گفت : به گندمزار برو و پرخوشه ترین شاخه را بیاور . اما در هنگام عبور از گندمزار ، به یاد داشته كه نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی.
شاگرد به گندمزار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت . استاد پرسید : چه آوردی؟
شاگرد با حسرت جواب داد : هیچ ! هر چه جلو می رفتم ، خوشه های پر پشت تر می دیدم و به امید پیدا كردن پرپشت ترین ، تا انتهای گندمزار رفتم . استاد گفت : عشق یعنی همین !
شاگرد پرسید : پس ازدواج چیست ؟ استاد به سخن آمد كه : به جنگل برو و بلند ترین درخت را بیاور . اما به یاد داشته باش كه باز هم نمی توانی به عقب برگردی!
شاگرد رفت و پس از مدت كوتاهی با درختی برگشت . استاد پرسید كه شاگرد را چه شد و او در جواب گفت : به جنگل رفتم و اولین درخت بلندی را كه دیدم ، انتخاب كردم . ترسیدم كه اگر جلو بروم ، باز هم دست خالی بگردم .
استاد باز گفت : ازدواج هم یعنی همین !!

کسی دیگر ان بالا نیست

روزی مردی هنگام كوه نوردی پایش لغزید ، ولی خوشبختانه توانست به شاخه ای بچسبد و خود را نگه دارد همچنان كه شاخه را محكم گرفته بود ، نگاهی به زیر پایش ، به دره ای به عمق 500 متر كرد
نگاهی به بالا انداخت و حساب كرد تا بالا ی كوه فقط 10 متر فاصله است .نفس زنان فریاد زد :
«كمك ، كمك ! كسی آن بالا نیست ؟ كمك ! »
غرشی به گوش رسید : « من اینجا هستم ، اگر من را باور كنی نجاتت می دهم .» مرد فریاد كنان گفت : « باور می كنم ! تو را باور می كنم ! »
صدا گفت : « اگر من را قبول داری شاخه را رها كن تا تو را نجات دهم .» جوان به شنیدن آنچه صدا گفته بود دوباره به زیر پای خود نگریست و به دیدن آن دره ژرف ، دوباره بالا را نگاه كرد و فریاد زد :
« كس دیگری آن بالا نیست ! ؟ »

پرواز در اسمان هاو خورس شدن ملا

پرواز در اسمان ها
 
پنجشنبه 19 مهر 1386
داستان پرواز در اسمانها
مردی که خیال می کرد دانشمند است و در نجوم تبحری دارد یک روز رو به ملا کرد و گفت:خجالت نمی کشی خود را مسخره مردم نموده ای و همه تو را دست می اندازند در صورتیکه من دانشمند هستم و هر شب در آفاق و انفس سیر می کنم.ملا گفت : ایا در این سفرها چیز نرمی به صورتت نخورده است؟دانشمند گفت :اتقاقا چرا؟ملا با تمسخر پاسخ داد: درست است همان چیز نرم دم الاغ من بوده است!
 
خورس شدن ملا
داستان خروس شدن ملا
یک روز ملا به گرمابه رفته بود تعدادی جوان که در آنجا بودند تصمیم گرفتند سر بسر او بگذارند به همین جهت هر کدام تخم مرغی با اورده بودند و رو به ملا کردند و گفتند: ما هر کدام قدقد می کنیم و یک تخم می گذاریم اگر کسی نتوانست باید مخارج حمام دیگران را بپردازد!ملا ناگهان شروع کرد به قوقولی قوقو! جوانان با تعجب از او پرسیدند ملا این چه صدایی است بنا بود مرغ شوی!ملا گفت : این همه مرغ یک خروس هم لازم دارند!

مگر او را با عملش دفع کردن و خودت ارزش نداری

مگر او را با عملش دفع کردن

استان قبر دراز
روزی ملا از گورستان عبور می کرد قبر درازی را دید از شخصی پرسید اینجا چه کسی دفن است!شخص پاسخ داد : این قبر علمدار امیر لشکر است!ملا با تعجب گفت: مگر او را با علمش دفن کرده اند؟!

خودت ارزش نداری

داستان قیمت حاکمروزی ملا به حمام رفته بود اتفاقا حاکم شهر هم برای استحمام آمد حاکم برای اینکه با ملا شوخی کرده باشد رو به او کرد و گفت : ملا قیمت من چقدر است؟ملا گفت : بیست تومان.حاکم ناراحت شد و گفت : مردک نادان اینکه تنها قیمت لنگی حمام من است.ملا هم گفت: منظورم همین بود و الا خودت ارزش نداری!

دزد و ملا

روزی ملانصرالدین در فصل تابستان به مسجد رفت و پس ار نماز و استماع موعظه در گوشه ای از مسجد خوابید و
کفشهای خود را روی هم گذاشته زیر سرنهاد .همینکه به خواب رفت و سرش از روی کفشها رد شده و به روی حصیر
افتاد وکفشها از زیر سرش خارج شدند. دزد آمد و کفشها را برداشت و برد . وقتی ملا بیدار شد و کفشها را ندید
دانست مطلب ازچه قرار است .پس برای فریب دادن و بهچنگ آوردن دزد تدبیری اندیشید و پیش خودخیال کرد که لباس
هایم را ازتنم بیرون میآورم و آنرا تانموده و زیر سر میگذارم و خود را به خواب میزنم و سرم را از روی لباسها پایین
میاندازم دراین موقع دزد میآید و دست دراز میکند که لباسها را بیرد ومن مچ او را فورا میگیرم. و همین کار را کرد
اما از قضا درخواب عمیقی فرورفت .وقتی ازخواب بیدار شد دید لباسهارا هم برده اند

آینـه

آینـه

چندین سال پیش بود . ما در یک خانواده خیلی فقیر در یک ده دور افتاده به نام "روکی" ، توی یک کلبه کوچك زندگی می کردیم . روزها در مزرعه کار می کردیم و شبها از خستگی خوابمان می برد.

 

ادامه نوشته

عشق چگونه عمل میکند ؟


عشق چگونه عمل میکند ؟



آشنایی با کارکرد عشق


اگر عاشق شده باشید ، احتمالآ متوجه شده اید که این احساس میتواند نوعی اعتیاد باشد . حدس شما درست است . دانشمندان به این باور نزدیک شده اند که همان فرآیند شیمیایی که در هنگام اعتیاد رخ میدهد ، در زمان عاشق شدن نیز اتفاق میافتد.



عشق حالتی شیمیایی از ذهن است که بخشی از ژنهای ما بوده و از تربیت انسان تاثیر میگیرد. دوست داشتن در وجود انسان تنیده شده است زیرا ما باید والدین با محبتی باشیم که با تلاش زیاد از فرزندان ناتوان خود مراقبت کنیم.
در این نوشتار خواهیم دانست که عشق واقعآ چیست و همنگامی که عاشق میشویم در بدن ما چه چیزی روی میدهد و چه چیز موجب میشود در این حالت باقی بمانیم. همچنین نگاهی داریم به اینکه چه چیزی در وهله اول موجب جذب شدن ما به شخص دیگری میگردد.


 

ادامه نوشته

زندگي نامه نادر شاه افشار

 

ادامه نوشته

سخانان كوروش كبير

كوروش

كوروش كبير

ادامه نوشته

زندگی نامه کوروش کبیر

کوروش کبیر

كوروش كبير

کورش فرزند کمبوجیه و ماندانا بر پدر بزرگ خویش استاگ شورید و پادشاهی ایران را در دست گرفت و دودمان هخامنشیان را بنیاد نهاد.
ادامه نوشته

سخنان  نادر شاه افشار

 

 

میدان جنگ می تواند میدان دوستی نیز باشد اگر نیروهای دو طرف میدان به حقوق خویش اکتفا کنند

ادامه نوشته

عقل سالم.تجربیات اثبات شده .خواب خوش .لامپ اضافی خاموش

عقل سالم
زن ملا به عقل خود خیلی می نازید و همیشه پیش شوهرش از خود تعریف می کرد. روزی گفت: مردم راست گفته اند که دارای عقل سالم و درستی هستم. ملا جواب داد: درست گفته اند چون تو هرگز عقلت را به کار نمی بری به همین دلیل سالم مانده است!

تجربیات اثبات شده
ملا در اتاقش نشسته بود که مگسی مزاحم استراحتش می شود، مگس را می گیرد و یک بالش را می کند. مگس کمی می پرد دوباره مگس را می گیرد و بال دیگرش را هم می کند. او می گوید: بپر ولی مگس نمی پرد. به خود می گوید: به تجربه ثابت شده است اگر دو بال مگس را بکنید گوش او کر می شود!

خواب خوش
شبی ملانصرالدین خواب دید که کسی ۹ دینار به او می دهد، اما او اصرار می کند که ۱۰ دینار بدهد که عدد تمام باشد. در این وقت، از خواب بیدار شد و چیزی در دستش ندید. پشیمان شد و چشم هایش را بست و گفت: «باشد، همان ۹ دینار را بده، قبول دارم.»

لامپ اضافی خاموش
ملانصرالدین داشت سخنرانی می کرد که : هرکس چند زن داشته باشد به همان تعداد چراغ در بهشت برایش روشن می شود. ناگهان در میان جمعیت ، زن خود را دید. هول کرد و گفت : البته هرگز نشه فراموش لامپ اضافی خاموش.

اسب من کو.خر بگیری..خویشاوندی.دو تا خر

اسب من کو
ملانصرالدین در عرصه ی مسابقه بر اسبی بنشست و یال اسب در دست گرفت. اسب تاختن آورد و ملا از پشت آن لغزید و از ابتدای یال به انتهای دمب آن رسید ! پس آواز در داد: آهای! آهای …! این اسب تمام شد یک اسب دیگر بیاورید!!!

خر بگیری
زمون قدیم داروغه ها برای جمع آوری خراج و مالیات حاکم الاغ ها را می گرفتند .
یک روز زمان خر بگیری ملا نصر الدین با عجله و شتابان وارد خونه ای شد.
صاحبخونه گفت :چی شده؟ ملا گفت : بیرون دارن خر میگیرن
صاحبخونه گفت: خر میگیرن چه ربطی به تو داره؟
ملا گفت : مامورین آنچنان عجله داشتن که میترسیدم اشتباها مرابه جای خر بگیرن.

خویشاوندی
یک روز ملانصرالدین خرش را به سختی می زد و رهگذری از آنجا می گذشت و پرسید که چرا می زنی گفت ببخشید اگر می دانستم که با شما خویشاوندی دارد این کارو نمیکردم!

دو تا خر
یه روز ملانصرالدین و دوستش دوتا خر میخرن.
دوست ملا میگه: چه طوری بفهمیم کدوم ماله منه کدوم ماله تو؟
ملا میگه خوب من یه گوش خرم رو میبرم اونی که یه گوش داره مال من اونی هم که دو گوش داره مال تو.!
فرداش میبینن خر ملا گوش اون یکی خره رو از سر حسادت خورده!!!
دوست ملا میگه :حالا چیکار کنیم ملا میگه: من جفت گوش خرمو میبرم!!!
فرداش میبینن بازم قضیه دیروزیه…
دوست ملا میگه :حالا چیکار کنیم ملا میگه: من دم خرمو میبرم!
فرداش بازم قضیه دیروزی میشه..
دوست ملا با عصبانیت میگه: حالا چیکار کنیم ملانصرالدین هم میگه:عیبی نداره خب حالا خر سفیده مال تو خر سیاه مال من

ما نوح را فرستادیم .شکایت الاغ .اسب من کو

ما نوح را فرستادیم
روزی ملانصرالدین بالای منبر رفت و یک آیه خواند : ” و ما نوح را فرستادیم… ” بعد هرچه کرد ادامه آیه را یادش نیامد تا اینکه یکی از حضار گفت : ملا معطلمون نکن.اگه نوح نمی یاد یکی دیگه رو بفرست!!!

شکایت الاغ
الاغ ملانصرالدین روزی به چراگاه حاکم رفت. حاکم از ملا نزد قاضی شکایت کرد. قاضی ملا را احضار کرد و گفت : ملا ماجرا را توضیح بده. ملا هم گفت : جناب قاضی. فرض کنید شما خر من هستید. من شما را زین می کنم و افسار به شما می بندم و شما حرکت می کنید. بین راه سگها به طرفتان پارس می کنند و شما رَم می کنید و به طرف چراگاه حاکم می روید. حالا انصاف بدید من مقصرم یا شما؟!!!

اسب من کو
ملانصرالدین در عرصه ی مسابقه بر اسبی بنشست و یال اسب در دست گرفت. اسب تاختن آورد و ملا از پشت آن لغزید و از ابتدای یال به انتهای دمب آن رسید ! پس آواز در داد: آهای! آهای …! این اسب تمام شد یک اسب دیگر بیاورید!!!

گریه بر مرده,کرامت ملا ومهمان شدن ملانصرالدین

گریه بر مرده
روزی ملانصرالدین به دنبال جنازه‌ی یکی از ثروتمندان می‌رفت و با صدای بلند گریه می‌کرد. یکی به او دالداری داد و گفت: “این مرحوم چه نسبتی با شما داشت؟”
ملا جواب داد: “هیچ! علت گریه‌ی من هم همین است.”

کرامت ملا
روزی ملانصرالدین ادعای کرامت کرد.
گفتند “دلیلت چیست؟”
گفت: “می‌توانم بگویم الساعه در ضمیر شما چه می‌گذرد؟”
گفتند: “اگر راست می‌گویی بگو.”
گفت: “همه‌ی شما در این فکر هستید که آیا من می‌توانم ادعایم را ثابت کنم یا نه!”

مهمان شدن ملانصرالدین
روزی ملانصرالدین به عده‌ای رسید که مشغول غذا خوردن بودند. رفت جلو و گفت “السلام یا طایفه‌ی بخیلان!”
یکی از آن‌ها گفت: “این چه نسبتی است که به ما می‌دهی؟ خدا گواه است که هیچ‌ یک از ما بخیل نیست.”
ملانصرالدین گفت: “اگر خداوند این طور گواهی می‌دهد، از حرفی که زدم توبه می‌کنم، و نشست سر سفره‌ی آن‌ها و شروع کرد به غذا خوردن.”

وظیفه و تکلیف ,*علت نا معلوم ودیرباور

وظیفه و تکلیف
روزی ملانصرالدین بدون دعوت رفت به مجلس جشنی.
یکی گفت: “جناب ملا! شما که دعوت نداشتی چرا آمدی؟”
ملانصرالدین جواب داد: “اگر صاحب خانه تکلیف خودش را نمی‌داند.

من وظیفه‌ی خودم را می‌دانم و هیچ‌وقت از آن غافل نمی‌شوم.”

*علت نا معلوم
ملانصرالدین به یکی از دوستانش گفت: خبر داری فلانی مرده؟
دوستش گفت: “نه! علت مرگش چه بود؟”
ملا گفت: “علت زنده بودن آن بیچاره معلوم نبود چه رسد به علت مرگش!”

دیرباور
روزی یکی از همسایه‌ها خواست خر ملانصرالدین را امانت بگیرد.

به همین خاطر به در خانه ملا رفت.
ملانصرالدین گفت: “خیلی معذرت می‌خواهم خر ما در خانه نیست”.

از بخت بد همان موقع خر بنا کرد به عرعر کردن.
همسایه گفت: “شما که فرمودید خرتان خانه نیست؛

اما صدای عرعرش دارد گوش فلک را کر می‌کند.”
ملا عصبانی شد و گفت: “عجب آدم کج خیال و دیرباوری هستی.

حرف من ریش سفید را قبول نداری ولی عرعر خر را قبول داری.”

شعر هايه عجيب غريب

  • بنی آدم اعضا یکدیگرند که مثل سگ بهم می پرند چو عضوی بدرد آورد روزگار که پنچر شود چرخ آموزگار تو کز محنت دیگران بی غمی گمونم پسر عمه شلغمی
  • روزی روباهی می رود پیش کلاغی و می گوید:« به به. عجب دمی، عجب پایی!»
    کلاغ با خونسردی می گوید:
    « کجای کاری بابا! من خودم دوم راهنمایی ام.»
  • یه روز ستاره آرزوها از آسمون اومد پایین و گفت: آرزو کن. من تو رو خواستم! ستاره آرزوها گفت: نمیشه! گفتم: چرا؟ گفت: ما تو کار جنس بنجل نیستیم!!!!!!
  • امیدوارم خوشبختی مثل سگ پاچتو بگیره، مثل سوسک از سر و روت بالا بره، مثل انگل تو وجودت خونه کنه و مثل مسیج پشت سر هم واست بیاد .
  • اگه خوابی بیدار شو .اگه بیداری بشین .اگه نشستی پاشو راه برو .اگه راه میری بدو. اگه میتوی یه پشتک بزن و خوشحال باش که از طرف من یه اس ام اس اومده واست !!
  • عزیزم، بوسم میدی . بوسم میدی . بوسم میدی . بوسم میدی . بوسم میدی خیلی بو سم میدی، سم پاشی می کردی؟
  • خیلی وقته میخوام یه چیزی بهت بگم ولی تاحالا روم نشده گفتنش برام خیلی سخته د…دو…دوس…دوسه…دوسه لیتر بنزین داری به من بدی !!
  • وقتی پیر میشی ممکنه موهاتو از دست بدی یا دندونات بریزه ولی زیبایی هاتو هیچ وقت از دست نمی دی چون آدم چیزهایی که نداره هیچ وقت از دست نمی ده .
  • اینو بدون که تویه دونیا یک قلب هست که فقط به خاطره تو میتپه و اون قلبه خودته
  • آیا فکر می‌کنید بی‌عرضه هستید؟ فکر می‌کنید به درد هیچ کاری نمی‌خورید؟ فکر می‌کنید بی‌مصرف هستید؟ به خدا درست فکر می‌کنید !!
  • روز تو رو تو کوچه دیدم و عاشقت شدم…. فرداش تو خیابون دیدمت و دیوونت شدم…… امروز تو اتوبان دیدمت خدا آخر و عاقبتم و به خیر کنه! عجب ۲۰۶ی هستی
  • اگر دیدی جوانی بر درختی تکیه کرده بزن تو سرش چون جوون باید رو پای خودش وایسه!!
  • عجب رسمیه رسمه زمونه اس ام اس شده کاره شبونه میرن مسیجا از اونا فقط هزینه هاشون به جا میمونه چی شد اون ترکه کجاست اون لره کجاست جکاشون چی شد خدا میدونه
  • با خودكار بنويس ,  كليد نداره و چي ميخورن

    با خودكار بنويس

    یه روز یه خانمی زنگ میزنه اورژانس میگه: آقای دکتر به دادم برسید بچه ام مداد قورت داده.
    طرف میگه: نگران نباشید زود میایم.
    خانمه میگه : دکتر تا اون موقع من چی کار کنم؟
    دکتر میگه : تا اون موقع میتونین با خودکار بنویسین

    كليد نداره

    یه مرد به غضنفر داشت لاف میزد و میگفت: من یک سگ دارم وقتی میخواد بیاد تو خونه در میزنه!
    غضنفر ميگه: مگه سگت کلید نداره ؟

    چي ميخورن

    یه روزی از طرف دامپروری میرن گاوداریه  یه بابایی. میگن شمابه گاواتون چی میدی میخورن. میگه پوست هندونه، طالبی و … دویست هزار تومن جریمش میکنن. چند ماه دیگه دوباره میان می پرسن چی میدی میخورن یارو می ترسه میگه: چلوکباب، چلومرغ، و … اینبار دویست و پنجاه هزار تومن جریمش میکنن. میرن چند وقت دیگه میان میگن چی میدی میخورن؟ میگه والا نمیدونم پولشو میدم خودشون میرن میخرن می خورن!

    بكار بكار ما ميخوريم , تا اينجا بيشتر نميرسه و لاف زني

    بكار بكار ما ميخوريم

    مرد خودپسندی بالای سرکشاورزی ایستاده بود و کارکردنش را نگاه می کرد
    مرد با غرور گفت: « بکار، بکار، که هر چه بکاری ما می خوریم.»
    کشاورز گفت: «یونجه می کارم»

    تا اينجا بيشتر نميرسه

    غضنفر میره تو صف نونوایی، شاطره میگه: نون تا اینجا بیشتر نمی‌رسه، بقیه برن. غضنفر میگه: ببخشید میشه جمع‌تر وایسین نون به ما هم برسه!

    لاف زني

    سه تا پسر درباره پدرهایشان لاف می زدند:
    اولی گفت: «پدر من سریعترین دونده است. اون می تونه یک تیر رو با تیرکمون پرتاب کنه و بعد از شروع به دویدن، از تیر جلو بزنه.»
    دومی گفت: «تو به این میگی سرعت؟ پدر من شکارچیه. اون شلیک میکنه و زودتر از گلوله به شکار میرسه.»
    سومی سرشو تکون داد و گفت: «شما دو تا هیچی راجع به سریع بودن نمی دونید. پدر من کارمند دولت است. اون کارشو ساعت ۴:۳۰ تعطیل میکنه و ۳:۴۵ تو خونه است!»

    چه شد که خدا چنين موجوداتي (پسران) را آفريد

    کتابي امده است که خداوند مردان را افريد براي نشان دادن قدرتش اما اين با عقل اصلآ جور در نمي ايد چون مردان هيچ قدرتي ندارند مخصوصآ در برابر اسلحه ي زنانه.

    بعضي پسرا براي اين که نشان دهند هنرمند هستند موهاي خود را تا منتها اليه شانه ها يا کمر خود بلند ميکنند
    ديگر از ان هيکل و شکم مردان قديم خبري نيست چون تمامي پسران به باشگاه بدنسازي ميروند و هر کدام به جاي وانت پيکان که با ان کار کنند اسبي دارند که سوارش ميشوند و موهاي خود را بر باد ميدهند.

    زلف بر باد مده تا ندهي بر بادم
    ناز بنياد مکن تا مکني بنيادم

    پس اين بر ما واضح و مبرهن است که وجود پسران آيه و قدرت خداوندي نيست پس اين سوال بر همگان به وجود ميايد که اين موجودات جرا زنده هستند و همچنان نفس ميکشند؟؟؟
    ايا اين همآن خشم و غضب خدا نيست؟
    ايا اين همان عذاب الهي نيست؟
    چه عذابي از اين بالاتر که پسري به دختري بگويد دوست دارم؟
    اين همانند اني است که عزراييل به فردي لبخند بزند و بگويد عزيزم بيا بغلم.

    خبر جديد:
    طبق امار گرفته شده به نتيجه رسيده ايم که اکثر دختراني که والدينشان نفرينشان ميکنند و به قول معروف اق والدين ميشوند دچار اين گونه عذابهاي الهي ميشوند .

    اخطار:*
    به تمامي دختران توصيه ميشود هر گاه به همچين موجودي برخورد کرديد ميتوانيد از کلمه ي « بسم الله الرحمن الرحيم »استفاده کنيد چون انها ميپرند.
    به اميد روزي که خداوند به تمام عذابهايش خاتمه دهد و در رحمت( زيبا دختران گل عسل طلا ) خود را به روي بندگانشدبگشايد.
    امين يا رب العالمين

    بيچاره دخترا ...!

    بيچاره دخترا اگه خوشگل باشن ميگن عجب جيگري! اگه زشت باشن ميگن كي اينو مي گيره ! اگه ثژل باشن ميگن چه گوشتيه!  اگه لاغر باشن ميگن چه مردنيه ! اگه مودبانه حرف بزنن ميگن چه لفظ قلم حرف مي زنه ! اگه رك و راست باشن ميگن چه بي حياست! اگه يه خورده فكر كن ميگن چقدر ناز مي كنه ! اگه سري جواب بدن ميگن منتظر بود ! اگه تندراه برن ميگن ميره سر قرار ! اگه اروم راه برن ميگن  اومده بيرون دور بزنه ول بگرده ! اگه تلفن كارتي حرف بزنن ميگن با دوست پسرشه! اگه خواستگار رد كنه ميگن يكي رو زير سر داره ! اگه حرف شوهر رو پيش بكشه ميگن سر و گوشش مي جنبه! اگه به خودش برسه ميگن دلش شوهر ميخواد ميخواد جلب توجه كنه ! اگه .......... چي كار كنه بميره خوبه ؟   

    تسهاي کنکور تربيت بدني

    تسهاي کنکور تربيت بدني:

    .

    مربي و بازيکن اسبق پرسپوليس؟

    1-علي پروين

    2-علي شهين

    3-علي مهين

    4-علي دمبه .

    ************************

    کشتي گير گردن کلفت ايران؟

    .

    1-عباس جديدي

    2-عباس قديمي

    3-عباس نيو

    4-عباس آب توديت.

    ***********************

    باشگاه انگليسي؟

    .

    1- ميدلزبرو

    2- ميدلز بيا

    3- ميدلز بودي حالا

    4- ميدلز پا شو برو گمشو.

    ***************************

    مهاجم سابق منچستر؟

    .

    1- اندي کول

    2- اندي سر شانه

    3- اندي پشت بازو

    4- اندي مرسي هيکل
    __________________

    حقايقي تلخ در مورد مردان

    - مردان خوب، زشت هستند.
    2- مردان خوش قيافه، خوب نيستند.

    3- مردان خوب و خوش قيافه به جنس موافق تمايل دارند.

    4- مردان خوب، خوش قيافه و علاقمند به جنس مخالف، متاهل هستند.

    5- مرداني كه آنچنان خوش قيافه نيستند، ولي خوبند، پولدار نيستند.

    6- مـرداني كه آنچنان خوش قيافه نيستند، ......
    ادامه نوشته

    فوایدبوسه

    اگر چشم مدخل روح باشد، آنوقت میتوان گفت که لب هم
    راهرو ذهن اسـت. مــا افکار خود را با یک لبخند انتقال می
    دهیم، عشق را در کلمـات می گنجانیم و علایق خود را با
    بوسه ابراز می نماییم. در یک بوسه مطالب عمیقی وجود
    دارد که بیان آن ها فرای لغات و کلمات است.

    نـویسنده کتاب “عشق و رابـطه جنسی”، دکتــر جان فری
    مـعتقد است: “بوسیدن هنر است و نشان دهنده یک نوع
    بیان فردی و کاملاً شخصی از عشق و محبت می باشد.”

    بوسه زمانی ایجاد می شود که زوجین برای اولین بار به هم نزدیک می شوند، پس کاملاً طبیعی است که دو طرف کمی مضطرب شده و عصبی شوند.

    از یک منبع با نویسنده بی نام”کتاب بوسه ها” اینطور برداشت می شود که: “بوسه یک عمل کاملاً دو طرفه بوده؛ تا ندهید نمی توانید بگیرید و بالعکس.”

    در یک کتاب دیگر هم اینطور نوشته شده که زمانیکه احساس میکنید تمایل دارید تا همسرتان را ببوسید این کار را انجام دهید، لازم نیست حتماً صبر کنید تا او را بهتر بشناسید، او را ببوسید و به مرور زمان می توانید او را بهتر بشناسید. یکی از مواردی که زیبایی بوسه را چند برابر می کند این است که در همه ی زبان ها و مذاهب قابل درک می باشد.

    پروفسور وان بیرنت رئیس بخش مردم شناسی دانشگاه تکزاز اظهار می دارد که: “اولین بوسه عاشقانه برمی گردد به 1500 سال قبل از میلاد مسیح در هند. پیش از این زمان هیچ مدرک دیگری دال بر وجود بوسه های عاشقانه وجود نداشت. کلیه این نتایج از روی لوح های گلی، نقاشی روی دیواره های غارها و یا نوشته های روی پوست حیوانات بدست آمده است.

    بیرنت معتقد است که تماس نزدیک و فشار بینی ها به یکدیگر از همان 1500 سال قبل از میلاد مسیح مرسوم بوده است.

    اما بوسه ای که امروزه به این شکل رواج پیدا کرده، برای اولین بار در میان رومی ها شهرت پیدا کرد. رومی ها در هنگام سلام کردن یکدیگر را می بوسیدند، انگشتر و حلقه ای که بر دست رهبران قومشان بوده را می بوسیدند و مجسمه های خدایان خود را نیز می بوسیدند و با این کار مطیع بودن و حس احترام خود را به طرف مقابل انتقال می دادند........
    ادامه نوشته

    نامه ى عاشقانه پسرى عرب به يك دختر ايرانى

    يا ایـــها المــعشوق , بعد از السلام و الاحوال پرســی انـا
    امیـدوارم که مزاجک عين الصحت و السلامت بوده باشد .

    و اگر انـــت از احـوال انا خواســته باشـی لاملال لنا سوای
    فراقــک , کـــه ان هم انشــــــا الله تعالی فی همـــين ايام

    ديدارنا و مرادنا حاصلوننـا . باری يا ايها العزيز انا فــی آتش

    العـشق کمثـل الماهيتابه میـــسوزم! و جلز و ولزنا درآمده.
    فی کـــل شبها که انا ســرم را علی المتــــــــکا ميگذارم ,

    اشــــــــــــــــــکنا کمثل الرودخـــــانه جاريه" علی البـــستر
    و آه سوزاننی بســـــــــــــــوی آسـمان صعودن !
    الهی انا قربـــــــــان انت بروم . انا قسم ميخورم بجاننی و
    بجانک که فی کـــل شبها ابدا" خواب فـــــــــــی چشماننا
    لا داخـــــلون و اغـــلب الی صبح بیــــدارون و گریـــــه زارون فی هجرک .
    انا قربان چــــشم و ابرويت بروم و جـــــــــان ناقابل الحقــير فدای بدن ابيضت
    بشود !


    بـخدا رنگم من هجرانک کمـــــثل الزردچوبه اصفر شــــــده
    و قلبنــــــا کمثل الآلبالـــو احمر گرديده .
    " آه ... آه ياويلنا کــه هــــــــــــر نصفه شب بيادکم يوقوقو ! يعنـــی وق وق !
    میـکنم و هرچه نامه جات العاشقانه بسوی انت ارسالون
    هيچ لاجـــوابون گويا انا را آدم لا حسابون !!! "
    به جان انت که از جان الحقير عزيزتر است قلبنا فی فراقک
    مـــجروح و لباب قلبنا بروی انت مفتوح !
    انا نميدانم که چرا از من فرارون ! در صورتی کـــــــه انا من

    العشـقک بيقرارون گويا لارحم فی قلبک !!!
    انــــــــــــــا هستم واحد(اون) جوان(اون) الباسواد و صاحب
    المعلومات الکثيره . بــا تــــــــــمام اين احوال حاضرم حلقه

    العبوديت و الچاکری ترا فی الگوشم آويزاننا!
    رحـــــم .... ارحم ! يعنی رحم کن نگذار من(men) جفائک

    خودم را با اربـــع نـخود ترياک يقتلون !!!
    انا دیـــــگر طاقت الفراغ ندارم و به وصالک مشتـاقون ولـی
    خداوند به قدر مثقال ذره وفا فی وجودک لا آفريده !!!
    انــــــــــــــا تا ثلاث ماه ديگر مرتبا" فی هر هفته واحد نامة
    العاشقانة بـرای انـت مينويسم ! تا بحال زارنا متــــفکرون
    و چنانچه باز هم بر درد دلـم لا يرسون آنــقدر اشکنا مـــن
    الچشمنا سرازیرون تا جـــــــــــان آفرين تسليمون !!!
    آنکه من الفراقک زردا" و لاغرون
    الجوان الضعيف الخفيف الکثيف