داستان کاملا واقعی داداشم

داستان داداش مجتبی

این یه داستان واقعی در مورد یکی از دوستای خوب منه. خب این دوست من الان دیگه تو جمع ما نیست  چطوری بگم  مرده. .

دوستان میدونم که از این داستان کاملا واقعی که واسه خودم اتفاق افتاده خیلی خوشتون میاد

پس اگه میخواد داستان منو داداش مجتبی مو بشنوید باید یه قولی بهم بدید .قول بدید این  موضوع رو با قلبو روحتون درک کنید قول بدید  به  حرفام نخندید. دوست ندارم کسی به داداشم بخنده داداشم مجتبی  واسه من خیلی ارزش قائل بود.همین طور که من واسش ارزش قائلم. نمیخوام روحش در عذاب باشه تو اون دنیا. اگه این داستان رو میگم چون میخوام داداشم مجتبی جاودانه بمونه توی تمام دل های مردم جهان  تا همه بدونن  چه مشکلاتی ما جونا داریم. تا حالا خیلی داستان ها شنیدیم از کسایی که خودکشی کردن چون به عشقشون نرسیدن  کسایی که تو لباس عروسی  خود کشی کردن.  کسای که موتاد شدن تا بتونن عشقشونو فراموش کنن. کسایی که  واسه عشقشون جنگیدنو رسیدن. کسایی که واسه عشقشون خودشونو فدا کردن. کسایی که زندگی نفسشون با عشقشون یکی بود . کسایی که دوست داشتنو دوست دارنو دوست خواهند داشت. هیچ کس نمیتونه بگه که من عاشق نیستم کسی هم نمیتونه کتمان کنه که عشق وجود نداره . داداشم مجتبی یکی از عاشقای واقعی بود  کسی که از جونش گذاشت ولی از عشقش نه.  خیلی عاشقا  میگن واسه عشقشون میمیرن. اما اندک کسایی هستن که این کارو می کنند.  بعضیا شون هم این دنیاشونو خراب می کنند هم اون دنیا.  بعضیاشون  فدا میشن اما جاودانه میموند . بضیا  انقدر گریه می کنن که کور میشن. بعضیاکاری می کنن که هم  زندگی خودشون  و هم زندگیه عشقشونو خراب می کن.بعضیا با عشق جاودانه میشن بعضا با عشق زندگی میکند تمام این حرفارو گفتم تا عشق رو معرفی کنم. عشق یه حس قلبیه. حسی که از تمام وجدمون  درست میشه. خدا خیلی بزرگه. عشقو به ما داد تا بتونیم با وجود اون زندگی کنیم.شنیدید که بعضیا میگن  من هیچ هدفی تو زندگی ندارم؟ اونا همشون فکر می کنن که چرا امدن تو این دنیا. بضیاشون فکر می کنن جایه اونا این دنیا نیست اما  وقتی عاشق میشن وقتی یه عشقی پیدا می کنن اگه به زور هم  بخوای  اونا رو از این دنیا ببری نمیان  چون یه هدف دارن تو زندگیشون. داداشم  هدف شو از دست داد . عشق شو از دست داد. حالا وقتشه که بهتون بگم داداشم کی بود. چی کار کرد. چی شد. چرا خود کشی کرد . اگه با من پایه ای بسم الله.گوش کنید .

ادامه نوشته

جواب عشق

جواب سلام را با عليک بده ،

       جواب تشکر را با تواضع،

              جواب کينه را با گذشت،

                 جواب بي مهري را با محبت،

                         جواب ترس را با جرأت،

                                جواب دروغ را با راستي،

                                        جواب دشمني را با دوستي،

                                                جواب زشتي را به زيبايي، .........

                                                        جواب توهم را به روشني،

                                                                جواب خشم را به صبوري،

    

ادامه نوشته

داستان کوتاه نشان لیاقت عشق

فرمانروايي که مي کوشيد تا مرزهاي جنوبي کشورش را گسترش دهد، با مقاومتهاي سرداري محلي مواجه شد و مزاحمتهاي سردار به حدي رسيد که خشم فرمانروا را برانگيخت و بنابراين او تعداد زيادي سرباز را مامور دستگيري سردار کرد. عاقبت سردار و همسرش به اسارت نيروهاي فرمانروا درآمدند و براي محاکمه و مجازات با پايتخت فرستاده شدند.
فرمانروا با ديدن قيافه سردار جنگاور تحت تاثير قرار گرفت و از او پرسيد: اي سردار، اگر من از گناهت بگذرم و آزادت کنم، چه مي کني؟
سردار پاسخ داد: اي فرمانروا، اگر از من بگذري به وطنم باز خواهم گشت و تا آخر عمر فرمانبردار تو خواهم بود.
فرمانروا پرسيد: و اگر از جان همسرت در گذرم، آنگاه چه خواهي کرد؟
سردار گفت: آنوقت جانم را فدايت خواهم کرد!
فرمانروا از پاسخي که شنيد آنچنان تکان خورد که نه تنها سردار و همسرش را بخشيد بلکه او را به عنوان استاندار سرزمين جنوبي انتخاب کرد.
سردار هنگام بازگشت از همسرش پرسيد: آيا ديدي سرسراي کاخ فرمانروا چقدر زيبا بود؟ دقت کردي صندلي فرمانروا از طلاي ناب ساخته شده بود؟
همسر سردار گفت: راستش را بخواهي، من به هيچ چيزي توجه نکردم. سردار با تعجب پرسيد: پس حواست کجا بود؟
همسرش در حالي که به چشمان سردار نگاه مي کرد به او گفت: تمام حواسم به تو بود. به چهره مردي نگاه مي کردم که گفت حاضر است به خاطر من جانش را فدا کند!

داستان کوتاه : عشق من عاشقتم


وقتی چند بار صدای زنگ درب خانه آمد مادر با صدای بلند گفت : رضا مگه کری صدای زنگ رو نمی فهمی .رضا با بی میلی از پشت رایانه اش بلند شد و به طرف درب حیاط رفت .درب رو که باز کرد از دیدن کسی که برای اولین بار بود می دید مات و متحیر مانده بود پرستو هم از دیدن رضا شوکه شده بود و قادر نبود حرف بزنه. وقتی بلاخره رضا تمجج کنان گفت بفرمائید :پرستو گفت ببخشید مزاحم شدم براتون نظری آوردم.رضا با رنگی پریده دستشو برا گرفتن ظرف دراز کرد و در همان حال گفت ................

ادامه نوشته

داستان چشمانت

چشمانت

تا چند روز پیش فکر می کردم تاثیرگذار ترین مطلب در دنیا آن است که پس از خوندنش حالت عوض شه ...
خیلیا هنوزم همین فکرو می کنن ...
ولی فهمیدم که تاثیر گذار ترین مطلب دنیا چشمای توئه ...
ولی من به این مطلب حسودیم می شه ...
نمی خوام چشماتو کس دیگه ای داشته باشه ...
واسه همین هم مجبور شدم چشماتو بردارم واسه ی خودم ...
شبونه اینکارو کردم ...
خیلی سنگینن ...
توان حملشونو ندارم ...
یکی پشت سرم بود توی کوچه ...
ازش خواستم واسه ی حمل این دو مروارید کمکم کنه ...
دستامو دید که خونیه ... چقدر اشتباه فکر کرد که من دستم به خون کسی آلوده شده ...
همه این اشتباهو می کنن ...
آخه نمی دونن من فقط می خواستم چشماتو کسی نبینه ...
واسه همینم برای اینکه موقع قرض گرفتن چشمات اذیت نشی ، خون بدنتو خالی کردم ...
راحت ترین اینکار هم همکاری با چاقوی تیز زینتی ای بود که از بیکاری خسته شده بود ...
کمکم کرد تا راحتت کنم ...
اون مرد که تو کوچه دستامو دید و فکر کردم من کسی رو کشتم ، خیلی بی انصاف بود ...
لباسشم سبز بود ... دیدم که ازم ترسید ... نمی دونم چرا
بهش گفتم من ازش دیگه کمک نمی خوام ... آخه می ترسیدم اون یه وقت چشماتو ببینه ...
ولی گفت بیا بریم ...
نمی دونم چرا ...
بعد دو تا آهن که به هم وصل شده بودن رو زد به دستامو ...
برد منو یه جایی که همه ی آدم هاش لباساشون همرنگ خودش بودن ...
یه چند روز منو اینور اونور بردن با یه ماشین که همرنگ لباسشون بود ...
و آخر تو یه جای شلوغ یه سری حرفای عجیب زدن که فقط خودشون می فهمیدن ..
الانم یه طناب عجیب و غریب انداختن دور گردنم ...
فکر می کنم این یه بازیه ...
اون سربازه می خواد صندلی زیر پامو بر داره ...
همه ناراحتن ولی با یه جوری به من نگاه می کنن ...
جوری که انگار من آدم کشتم ...
ولی بهشون بگو که من فقط می خواستم چشماتو کسی نبینه ...
تا چند ثانیه ی دیگه بازی با رفتن صندلی از زیر پام شروع می شه ...

بعد اینکه بازی تموم شد میام برات تعریف می کنم ...
فعلا" خداحافظ ...

 

داستان...

شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه...
مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ، در را باز کن. مریم جان سالمی ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو. مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده. لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می کنند. کنار دست مریم یه کاغذ هست، یه کاغذی که با خون یکی شده. بابای مریم میره جلو هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه، با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره، بازش می کنه و می خونه :

 

 

 



ادامه نوشته