چشمانت

تا چند روز پیش فکر می کردم تاثیرگذار ترین مطلب در دنیا آن است که پس از خوندنش حالت عوض شه ...
خیلیا هنوزم همین فکرو می کنن ...
ولی فهمیدم که تاثیر گذار ترین مطلب دنیا چشمای توئه ...
ولی من به این مطلب حسودیم می شه ...
نمی خوام چشماتو کس دیگه ای داشته باشه ...
واسه همین هم مجبور شدم چشماتو بردارم واسه ی خودم ...
شبونه اینکارو کردم ...
خیلی سنگینن ...
توان حملشونو ندارم ...
یکی پشت سرم بود توی کوچه ...
ازش خواستم واسه ی حمل این دو مروارید کمکم کنه ...
دستامو دید که خونیه ... چقدر اشتباه فکر کرد که من دستم به خون کسی آلوده شده ...
همه این اشتباهو می کنن ...
آخه نمی دونن من فقط می خواستم چشماتو کسی نبینه ...
واسه همینم برای اینکه موقع قرض گرفتن چشمات اذیت نشی ، خون بدنتو خالی کردم ...
راحت ترین اینکار هم همکاری با چاقوی تیز زینتی ای بود که از بیکاری خسته شده بود ...
کمکم کرد تا راحتت کنم ...
اون مرد که تو کوچه دستامو دید و فکر کردم من کسی رو کشتم ، خیلی بی انصاف بود ...
لباسشم سبز بود ... دیدم که ازم ترسید ... نمی دونم چرا
بهش گفتم من ازش دیگه کمک نمی خوام ... آخه می ترسیدم اون یه وقت چشماتو ببینه ...
ولی گفت بیا بریم ...
نمی دونم چرا ...
بعد دو تا آهن که به هم وصل شده بودن رو زد به دستامو ...
برد منو یه جایی که همه ی آدم هاش لباساشون همرنگ خودش بودن ...
یه چند روز منو اینور اونور بردن با یه ماشین که همرنگ لباسشون بود ...
و آخر تو یه جای شلوغ یه سری حرفای عجیب زدن که فقط خودشون می فهمیدن ..
الانم یه طناب عجیب و غریب انداختن دور گردنم ...
فکر می کنم این یه بازیه ...
اون سربازه می خواد صندلی زیر پامو بر داره ...
همه ناراحتن ولی با یه جوری به من نگاه می کنن ...
جوری که انگار من آدم کشتم ...
ولی بهشون بگو که من فقط می خواستم چشماتو کسی نبینه ...
تا چند ثانیه ی دیگه بازی با رفتن صندلی از زیر پام شروع می شه ...

بعد اینکه بازی تموم شد میام برات تعریف می کنم ...
فعلا" خداحافظ ...