داستان پسر چاق و زشت (اما خاص ) 1111

 خالق زشتی ها که یه روزی  زیبا بودن

به نام خالق زیبای ها که یه روزی زشت شدن

 

 

دوست عزیزم اقا امیر تو نظرتون بهم گفتید که داستان رو ادامه بدم  پس بخاطر شما و  چند تا از دوستان ادامه داستان رو می نویسم 

بی مقدمه میرم سر مقدمه اصلی  به ادما احترام بزارید شاید پشت اون هیکل بزرگ یه دل کوچیک  و ناز باشه  که با یه تکون بشکنه  شاید اون پسر یا دختر جلو شما خودشو بزنه به بی محلی و بره خونشون  اون کسی رو که مسخرش  کرده نفرین کنه  شایدم پاشه یه چیزی  بگه که حالتون گرفته شه  در هر دو صورت  شما اتیش  می گیرید  سرتون رو درد نمیارم 

داستان در مورد همون حسین خودمنه که فکر کنم بعضی ها میشناسنش

ادامه نوشته

لطفا در نزنید

لطفا در نزنید

 لطفا در نزنید ولی مشکل اینجاست   از شانس بد ما کسی که میاد در خونمون سواد نداره فکر کنم که همه متوجه شدن که این دفعه من دارم چی رو میگم خوب شایدم بعضی ها مثل منن  و  اون سکه که بهش میگن دوهزاری نیفتاده  اخه هنوز  دوهزاری خودم هم نیفتاده  من دارم چی رو میگم  یادم رفت اهان یادم امد  بابا  همونیه  که تو قلبمونه و نمیخواد هم بیرون بره خوب دل دیگه یه  موقعی  کاری می کنه که چشمو عقلمون کار نمی کنه  ای پدر این چی (یا به عبارتی ساده تر  عشق )  خودمون بسوزه  امروز  حالم خوشه نمیدونم چرا  و چرا ولی  چرای که هست حتما  چرای خوبیه که حال منو انقدر خوب کرده نمیدونم شایدم بخاطر این که این دفعه داستانم شاد شاده و یکمی هم پر رو هاهاها  خوب گوش کنید

ادامه نوشته