لطفا در نزنید
وقتی ادم نمیدونه داستان رو از کجا شروع کنه مجبور میشه این طوری بگه خوب روزی روزگاری ولی من می گم (عشقیوعاشقایی) میخوام داستان رو از زبون خود اقا هادی تعریف کنم
داشتم میرفتم سر کار اخه یه چند ماهی بود که کار پیدا کرده بودم کارمند یه شرکت بودم واسه خودم حال می کردم یه روز مثل همیشه از خواب بیدار شدم اماااااا وقتی از خواب بیدار شدم فکر کردم امروز با روزای دیگه فرق می کنه اخه خیلی خوش حال بودم شاد سر حال رفتم یه دوش گرفتمو امدم صبحونه خوردم یکم سر به سر ابجی گذاشتمو صداشو در اوردمو بعدش رفتم سر کار نمیدونم چرا همش مث قورباغه بالا پایین میپریدم اصلا علت خوش حالیمو نمیدونستم رفتم تو دفترم نشستم یه چند ساعتی گذاشت چون یه جوری شاد بودم کار ارباب رجوع ها رو زود راه می نداختمو اونا هم با خوش حالی میرفتن که یهو یکی در دفترمو زد گفتم بفرماید اومد سرم پایین بود داشتم به کارام میرسیدم که یهو یه صدایه نازک بهم گفت اقا ببخشید که مزاحم شدم من که مشغول نگاه به پرونده ها و برسی اونا بودم سرمو بلند کردم وقتی دیدمش چشمام که افتاد به چشماشوهنگ کردم یه چند ثانیه بهش نگاه کردم تازه فهمیدم همسایمونه ووو هم بازی بچگیم دیدم اونم به مننگاه می کنه داشتیم به هم نگاه می کردیم و هیچ کدوم عکس العمل نشون نمیدادیم نمیدونم اون چی فکر می کرد من که هنگ کرده بودم تو دلم می گفتم یعنی این همون دختره است چقدر بزرگ شده و چقدر خوشکل تر شده اخرش سوکت رو خودم شکستم سرمو تکون دادم گفتم چته اونم به خودش امد گفت هادی خودتی به شوخی گفتم یه اقای جنابی پسوندیبگو خوب اونم گفت به کی به تو اخه از همون بچگی پر رو بود منم دست کمی ازش نداشتم گفتم نه، تو نه شماااااااا که زد زیر خنده هنوزم همون خنده ای رو داشت که زیبا و دل نشین بود گفتم حالا پر رو نشو کارتو بگو اونم لبخندش تبدیل شد به اخم گفت هادی با منییییی منم با پر روی کامل گفتم مگه جز تو اینجا کسی دیگه هم هست اونم گفت حیف که کارم پیشت گیره وگرنه حالتو میگرفتم منم گفتم حالا چی میخوای اونم گفت باید این پرونده رو واسم امضا کنی منم گفتم یه خواهش بکن خوب اگه امضا نکنم چی میشه اونم یه نگاهی بهم کرد گفت تو باید دو تا امضا بزنی وگرنه حالتو می گیرم هاهاها منم که امروز نمیدونم از کدوم دنده بلند شده بودم با دیدن فرشته هم بیشتر انرژی گرفته بودم (راسی اسم این دختر پر رو فرشته بود )گفتم بده امضا کنم اون روز که تموم شد شاد سر حال از سر کار امدم خونه ولی این دفعه واسه سر حال بودنم دلیل داشتم و دلیلشم از چهار فرسنگی معلوم بود و مامانم اینو خیلی زود فهمیدو گفت چته عاشق شدی منم گفتم نه بابا منو عاشقی من تو در قلبم بزرگ نوشتم لطفا در نزنید اما تو دلم گفتم عشق که سواد نداره خودش خبر نداره بازم در میزنه دل ما رو میبره مامانم گفت چی بگم حتما راس میگی دیگه بعدش ماجرای امروزو و فرشته رو (که بی سواد بودو در زدو امد تو قلبم ) بهش گفتم و از پر روی هاش که ابجیم یهو بلند شد گفت شما دو تا فقط به درد هم می خورید یکی از یکی بد تر منم به خواهرم گفتم هر کاری کنیم به پایه تو نمیرسیم رفتم بازم ابجیمو اذیت کردمو اخرش اون روز تموم شد ولی من تا صبح فقط به فرشته فکر می کردم چند روز بعد تو کوچه دیدمش که منتظر تاکسی بود منم رفتمو با هم سوار تاکسی شدیم سلام کردمو بعدش گفتم حال پر رو خانوم ما چطوره ولی با کمال تعجب حرفی نزدو سرشمو انداخت پایین بعد این که ازتاکسی پیدا شدم رفتم سر کار که دیدم دو ساعت بعد دوباره فرشته پیداش شد این دفعه نه در زد نه چیزی امد جلو همین که سرمو بلند کردم دیدم یکی جلوم وایستاده از ترس قلبم داشت وای میستاد گفتم باز خدا رو شکر دیروز در زدی امدی تو اونم بدون سلام گفت اون چه کاری بود تو تاکسی کردی از خجالت داشتم میمردم منم گفتم سلامت کو گرسنه بودی خوردیش گفت نخیر اعصبانیم گفتم خوب کاری نکردم سلام کردم همین اونم گفت دیدم سلامتو اون حال حوالش دیگه چی بود منم گفتم پسوندش و زدم زیر خنده گفت خیلی پستی من که پیش همه پر رو بازی در نمیارم مث تو احمق منم تو جوابش گفتم این پر رو بازیت جلوی من چی پس اونم گفت مگه تو جز همه ای (توی دلم گفتم نه حتما عشقتم ) گفتم پس من کیم ادم نیستم اونم گفت واقعا خنگی اصلا تو دو هزاری داری منم از جیبم یه دو هزاری در اوردم گفتم اره دارم میخوایش دیگه از کوره در رفت خواست بره که گفتم بابا خنگ نیستم فهمیدم من با بقیه فرق دارم خوب تو هم با بقیه فرق داری که بر گشت گفت چه فرقی منم گفتم همون فرقی که من دارم (واقعا نمیدونم این دختر انقدر پر روی رو نصبت به من از کجا اورده ) بر گشت گفت یعنی تو هم دوسم داری من که دیگه کم اوردم سرخ شدم اونم فکر کرد که دوسش ندارم خواست که بره گفتم کجا اونم گفت سر زندگیم تو که دوسم نداری منم گفتم من کی گفتم دوست ندارم دوست دارم اونم از نوع خفیف بازم با پر روی امد نشست گفت الان شد گفتم خوب پر رو نشو برو دیگه اونم گفت اخه میخوام پیشت باشم گفتم حالا برو پر رو نشو برو تا بعد حرف میزنیم اونم گفت باشه اولین بار بود که به حرفم گوش می کرد کم کم داشتم شک می کردم که این همون دختره امروز از دیروزم شاد تر بودم انگار دنیا رو بهم دادن رفتم خونه مامانم این دفعه دیگه شک کرد گفت پسر تو چته داری پر پر میزنی منم خودمو زدم به اون راهو گفتم امروز روز خوبی تو شرکت داشتیم ولی مامانم خوب میتونست بفهمه چمه مرگمه داشتم تو اتاق به فرشته فکر می کردم انقدر هیجان زده بودم که یادم رفته بود شمارشو بگیرم که یهو بابام امد تو اتاق دستاشو گذاشت رو شونمو یه فشاری دادو گفت پسر تو نمیخوای عروسمون رو بهمون معرفی کنی من که جا خوردم گفت چی چی عروس چیه من حتی نمیتونم شکم خودمو سیر کنمچه برسه یه سر بار هم بیارم گفت کلک کلک به دایی هم کلک بگو ببینم کی تو دلت داره زمین می کنه که دلتو به تاپ تاپ انداخته منم که دیدم چاری نیست زدم تو فاز پر روی گفتم دور نیست همین دور براست که مامانم امد تو گفت همونی که مث خودته یا به قول خواهرت اونی که خوب به هم میاید منم که کم کم فهمیدم ماجرا از کجا اب می خوره گفت اهان زدی تو خال اون روز هی خواهرم ما دوتا رو( یعنی منو فرشته ) با هم و کنار هم تعریف می کردو که جمع بشیم چی میشیم مامانو بابام هم همش می خندیدن منم می گفتم صبر کن حالتو می گیرم بعد اون ماجرا من چند روزی فرشته رو ندیدم نمیدونم چرا نبود مامانم هم همش سراغ اونو می گرفتم بهش گفتم اگه نگران عروستی خودت برو بهشون سر بزن مامانم هم رفت بعدچند ساعت بر گشت و من فهمیدم عشق ما سرما خورده چند روز گذاشت که تو کوچه فرشتهمنو دید بهم گفت خاک تو سرت این طوری از عشقت مراقب می کنی منم گفتم خوب عشق تو کار خودش بود منم تو کار خودم چی کار باید می کردم که نکردم اونم گفت میمردی میودی ببینی من کجام منم گفتم خوب معلوم بود کجای سرماخورده بودی تو خونه بودی هاهاها اونم گفت تو از کجا میدونی منم گفتم که جاسوس فرستاده بودم مامان ابجیمو ندیدی بعدش گفتم تو دو هزاری نداری (این به اون در ) بهش گفتم که من مامانو بابام فهمیدن و قرار همین روزا بیام خواستگاریت اونم روبه من کردو گفت هنوز قصد ازداوج ندارم و یه نازو اشفه دنبالش منم گفتم از خدات باشه منو باش اصلا نمیام میمونی میترشی به التماس میوفتی اونم گفت تو نباشی یکی دیگه چیزی که زیاد پسر خوش تیپ پول دار منم تو جوابش گفتم خیلییییی فکر نمی کردم انقدر بی تفاوت باشی منو باش گذاشتم بی اجازه بیای تو قلبم اونم گفت تکثیر من چیه سواد نداشتم بخونم ببینم درست امدم یا نه با اشاره می گفتی منم . منم قلم پامو می شکستم تو نمیومدم . گفتم حالا که گذاشته ها گذاشته الان که امدی خوش امدی بشین برم چایی بیارم. گفت حالا کی میاید منم با متلک گفتم تو که قصد ازداوج نداری چه فرقی می کنه اونم گفت حالا یه کاریش می کنم شما بیا ها اینجا بود که خواستم پر در بیارم برم اسمون ولی خودمو کنترل کردمو گفتم یه چند ماه دیگه خوبه اونم باز پر رو شد گفت نه امروز من خواستگارام دارن پاشنه درو می کنن دیگه نمیتونم صبر کنم منم گفتم نه به اون سردی سردی نه به این گرمی گرمی بزار تو ولرم خوب ما هم نه کباب شیم نه خام بمونیم یه لبخندی زدم گفتم فردا میایم حالا فردا شدو خیلی رسمی رفتیم خواستگاری اونا هم از خدا خواسته قبول کردنو یه نفس راحت کشیدن از این که تونستن از دست دخترشون خلاص شن اینو به روم هم گفتن منم زدم زیر خنده گفتم خودم درستش می کنم فرشته هم یه نگاه چپ کردو که فکر کردم داره با نگاش منو می خوره ولی با تمام کارا فرشته من عاشقشم و عشقم هم زود به زود بیشتر میشه نصبت بهش اونم همین طور به قول خواهرم ما واسه هم درست شدیم فقط فقط با هم میتونیم کنار بیایم هاهاها
اینم داستان جدید از
ای تی جی
امید وارم خوشتون بیاد
All YOU think is here