دوست عزیزم اقا امیر تو نظرتون بهم گفتید که داستان رو ادامه بدم  پس بخاطر شما و  چند تا از دوستان ادامه داستان رو می نویسم 

بی مقدمه میرم سر مقدمه اصلی  به ادما احترام بزارید شاید پشت اون هیکل بزرگ یه دل کوچیک  و ناز باشه  که با یه تکون بشکنه  شاید اون پسر یا دختر جلو شما خودشو بزنه به بی محلی و بره خونشون  اون کسی رو که مسخرش  کرده نفرین کنه  شایدم پاشه یه چیزی  بگه که حالتون گرفته شه  در هر دو صورت  شما اتیش  می گیرید  سرتون رو درد نمیارم 

داستان در مورد همون حسین خودمنه که فکر کنم بعضی ها میشناسنش

دزدی

پسری  بود به اسم  ارمان  از کسای بود که زیاد به مغازه حسین میومد  ارمانو داداشش رضا همیشه رامین رو واسه چاقیش  اذیت می کردن ولی حسین هیچ وقت  چیزی نمی گفت و همیشه با مهربونی باهاش رفتار می کرد  یه روز حسین حالش خوب نبود سرش درد می کرد سرشو گذاشته بود روی میزو چشماشو بسته بود   که یکی از همسایه هایه حسین گفت که  بیاد چاپ گرش رو واسش درست کنه اون روز ارمان هم تو مغازه حسین بود  حسین گفت که نمیتونم اقا سیاوش  بی خیال شید فردا میام  ولی  سیاوش انقدر اسرار کرد که حسین مجبور شد قبول کنه که بره . رفت چاپ گر رو درست کرد به سیاوش یاد داد که چطوری باید باهاش کار کنه  کارش که تموم شد بر گشت مغازه یکم درد سرش کم تر شده بود  که دید  دی وی دی که ماله یکی از دوستاش بود و قرار بود  فردا بهش بده  تو مغازش نیست گفت بیا الان به بهنام چی بگم   حسین یکم این فرو اون ور رو نگاه کردکه یهو یادش امد وقتی ارمان  تو مغازه بود همش با اون دی وی  دی ور میرفت و احتمال داد که  اون برداشته  اعصبانی شده سری به ارمان زنگ ولی ارمان گوشی هی قط کرد بعدش هم خاموشش کرد  حسین که اعصبانی تر شد رفت در  خونشون تو راه  که یکم اعصبانیتش کم شد گفت اگه  بخوام به خونشون بگم ارمان دزدی کرده ارمان پیش خانوادشون بد میشه  بخاطر همین وقتی رسید در خونه ارمان زنگ زد  رضا در رو باز کرد بازم با مسخره گفت به به چاقالو هم  امده در خونه ما حرفتو بزن   چی کار داری  حسین با صدای اروم گفت با ارمان کار دارم میشه  صداش کنی بیاد  رضا گفت ارمان خوابه  گفت پس میشه بیدارش کنی اخه کار واجبی باهاش دارم  رضا گفت نمیشه کارشو به منم بگی  حسین گفت  یه چیزی بهش قرض دادم میخوام پسش بگیرم  اگه میشه بگید بیاد  اون وسیله رو نیاز دارم  رضا رفت و ارمان رو صدا کرد ارمان امد دم  در  ولی رضا نیومد   حسین رو به ارمان کرد گفت ارمان میشه بری دی وی دی منو بیاری لازمش دارم ارمان گفت کدوم دی وی دی  حسین گفت همون دی وی دی دیگه  همونی که از مغازم برداشتی ارمان اول گفت که من بر نداشتم  گفتم ارمان لازمش دارم همین طوری هم  دوستمون تو خطر بدترش نکن  ارمان  سرخ شد گفت  حسین یکم بیا این ور تر اگه میشه کارت دارم  یکم از در خونه دور شدیم  رفتیم تو کوچه  ارمان گفت حسین دی وی دی رو من برداشتم اما  اگه میشه بزار این مثل یه راز پیشمون بمونه و به کسی نگو  حسین گفت باشه پس اگه میشه  فردا بیارش مغازم  ارمان  به حسین گفت خیلی ممنون جبران می کنم  حسین گفت نمیخواد جبران کنی اگه میشه دیگه از این کارا نکن  واسه من دوستی پر ارزش تر از یه دی وی دی ولی اون دی وی دی هم ماله من نیست  ارمان گفت من واقعا شرمندم   حسین هم گفت نه بابا مهم نیست  از ارمان خدا حافظی  کردو رفت  وقتی داشت بر می گشت به مغازه دید که یکی داره صداش می کنه  همین که سرشو بر گردون دید که رضاست که داره صداش میزنه  رضا امد جلو و سرش پایین گرفتو گفت   حسین  در مورد  حرفای که بهت زدم معذرت میخوام   حسین هم گفت نه بابا  دیگه واسم عادی  شده  رضا گفت من همه حرفاتو شندیدم  با کاری که تو کردی من از خودم متنفر شدم که چرا اون طوری باهات حرف زدم چون اگه من جایه تو بودم عابروی ارمان رو می بردم واسه دزدی که کرده   حسین و رضا خندیدن   و حسین گفت  اگه عابروشو می بردم  هیچ  فرقی نمی کرد جز این که  ارمان از من متنفر میشد  من دوست ندارم دل کسی رو بشکنم و اقا رضا اگه میشه شما هم به ارمان چیزی نگید  رضا هم  حسین رو بغل کردو گفت ادمای مث تو کم پیدا میشن

 

اعصبانیت

 

وقتی حسین داشت   از خونه به طرف مغازه میرفت  یکی ازدوستاشو دیدو  امد  جلو سلام  کرد  حال شو  پرسید همین طور که گرم حرف زدن بودن  یهو یه کی از بچه ها امد جلو سیگار به دست  دوستای حسین جلوی حسین سیگار نمی کشیدن  چون میدونستن که  حسین خوشش نمیاد اما اون بدون سلام   گفت قامبو تو هم اینجای علی گفت حرف دهنتو بفهم  ولی حسین دست زد به کمر علی گفت بی خیال  و خود حرفی نزد سلام کرد و حالشو پرسید  محمد سیگار رو کشید یه نیش خندی زد  و نفسشو که پر از  دود سیگار  بود رو صورت حسین خالی کرد  حسین : محمد  این کارو نکن من از دود سیگار خوشم نمیاد  ولی محمد گفت اگه خوشت نمیاد برو اون طرف  دوباره همین کارو تکرار کرد  حسین بازم هم گفت محمد ازت خواهش می کنم  سیگار واسه من مثل سمه  محمد تو جوابش گفت :  بوشکه  اگه می تونی  یه کاری کن که نتونم این کارو بکنم  و دوباره نفسشو داد رو صورت حسین که حسن دستشو برد طرف سیگار و  سیگار رو تو دستش خاموش کردو انداخت  زمین  محمد اعصبانی شدو با پاش زد به شکم حسین اما حسین کاری نکرد و لباسشو  که خاکی شده بود با دستش تکون داد و به محمد گفت باشه من میرم  اما چون محمد  انگار دلش دعوا می خواست  بر گشت و به خواهر حسین فش داد که دیگه حسین از کوره در رفت و چشماشو خون گرفت امد جلو و گفت چی گفتی  محمد بازم خواست تکرار کنه که  حسین با دست چپش گلوی محمد رو گرفت کبوند به دیوار محمد داشت خفه می شد ناخونای حسین رفته بود تو قلوی محمد  علی خواست  نزاره که حسین محمد رو خفه کنه ولی زورش به حسین نرسید  دو نفر اونجا بودن امدن جلو هر کاری کردن نتونستن دست حسین رو از گلوی محمد بکشن حسین یکی از ادما  گفت بدو عموی حسین رو صدا کن بیارد علی هم زود رفت وقتی عمو حسین امد  و حسین رو دید گفت عمو جان حسین که حسین بر گشتو نگاه کرد  عموی حبیب  گفت حسین دستو ول کن حسین هم گفت چشم و دستشو از قلوی محمد بدرداشت و سرشو انداخت پایینو گفت ببخشید عمو جان  عموش گفت حسین داشتی چی کار می کردی  حسین از خجالت حرفی نزد و فقط سرشو انداخت پایین  که محمد یه پس گردنی انداخت به پشت  حسین  گفت احمق لعنتی حسابتو میرسم  انقدر خورده که داره می ترکه حقت بود که اینجا پیش بچه ها  زایت می کردم  و دوباره به حسین فحش داد ولی چون عموی حسین اونجا بود حسین نتونست هیچ کاری کنه  و فقط  با قیافه سرخ شده به زمین نگاه می کرد به عموش گفت عمو  شرمندم اعصبانی شدم  وقتی محمد از جلوی عموی محمد گذاشت عموی محمد با تموم زورش به محمد یه سیلی زد که صداش همه محله رو برداشت و به محمد گفت تو لاغر مردنی فکر کردی می تونی از دست بردار زاده من بر بیای  اگه من نبودم الان باید سوار امبولانس بودی به طرف قبرستون و ما هم  حلواتو می خوردیم  که همه کسای که اونجا بودن خندید عمویحبب گفت محمد برو قوم شو و دیگه به محله ما هم نزدیک نشو  که محمد دو تا پا داشت چهار تا هم قرض گرفت فرار کرد و تموم راه هم    فحش میداد عموحبیب به طرف  حسین امد و گفت حسین ما تو این محله عابرو داریم دیگه هیچ وقت همچین کاری نکن  حسین گفت میدونم عمو جون ولی کنترلمو از دست دادم مگه ندید عموحبیب   هم گفت تو کار درستی کردی نباید  کاری کنی که سوارت بشن اما نه تا این حد نه داشتی یه جنازه تو دستمون میزاشتی  بعد اون ماجرا محمد یه دو ماهی طرف  محله حسین هم پیداش نشد ولی وقتی یه بار تو خیابون حسین رو دید امد جلو و مثل اسب رام شده گفت سلام اقا حسین  منو ببخشید که اون موقعه بهتون فحش دادم حسین هم گفت نه تکثیر من بود که کنترلمو از دست دادم و محمد با هزار معذرت خواهی یه جوری خواست از دل حسین  در بیاره  هنوزم که هنوز وقتی حسین رو میبنه قبل از همه  چی  سلام  می کنه و حتی سیگارهم جلوش نمی کشه  

 

دخترهمسایه

 

یکی از همسایه هایه نزدیک  حسین  به اسم  نیلوفر که از اون دخترا پر روی زمونه بود و همیشه یکی از اون کسای بود که از بچه گی  حسین رو ازیت می کرد و  وقتی هم با دوستاش بود دو چندان بی رحم تر میشد یکی از روزا وقتی با دوست  داشتن از خیابون می گذشتن با دستش حسین رو به دوستش نشون داد و گفت  اینو نگاه  کن  انباره اب محلمونه  و دوستشم زد زیر خنده   حسین چیزی نگفت سرشو انداخت پایینو  رد شد  یه بار دیگه وقتی با دوستش امده بود مغازه حسین واسه خرید وسایل مدرسه به حسین گفت اقا گاومیش اگه میشه  به من یه خط کش بده  حسین خط کشو برداشت امد جلو و گفت بفرماید دوست نیلوفر به  حسین گفت گاومیش میشه  صداتو بشنویم  یه ما ما کن  حسین سرشو انداخات پایینو  حرفی نزد و تو دلش گفت یه روزی پشیمون میشید   کار نیلوفر همین طوری ادامه داشت و هر وقت حسین رو میدید اونو مسخره می کرد حسین هم  همیشه از دستش ناراحت بود توی یکی از روزا که حسین داشت از بازار بر می گشت و روز خیلی خوبی واسه حسین بود  دید  که نیلوفر و یکی از دوستاش دارن میان حسین گفت بیا روزمون خراب شد  که دید  و دو تا پسر هم  از که از شانس امروز حسین دوستای نزدیکش بودن مزاحم نیلوفر و دوستش شدن   حسین رفت جلو و دید نیلوفر  داره گریه می کنه و با سرعت راه میره دلش واسه دختره سوخت ودوستشو صدا زد اسم پسره جمال بود  جمال همین که حسین رو دید گفت بله  داش حسین  نیلوفر با دوستش یکم راه رفتنو وایستادن  حسین گفت جمال میشه با  این دو تا دختر کاری نداشته باشی حداقل جلوی من کاری به کارشون نداشته باش  بزار برن یکیشون هم محلی ماست  جمال هم گفت داش تو جون بخوان این دو تا دختر که بی اهمیته ارزشی نداره  حسین گفت پس بیان با من بریم نیلوف دوستش مات مهبود مونه بودن   چند روز از ماجرا گذاشت و یه بار که حسین داشت از مدرسه  بر می گشت دوباره نیلوفر رو دید  نیلوفر وقتی اونو دید سرشو پایین انداختو ولی دوست نیلوفر  حسین رو مسخره کرد  حسین باز هم چیزی نگفت و سرشو انداخت پایینو رفت  فردای اون روز حسین دوباره داشت از مدرسه  بر می گشت که دید یکی کیف نیلوفر رو زد  خوب چاقی دیگه اینجا مانع حسین شد تا بتونه اون پسره رو دنبال کنه ولی  رفت به طرف نیلوفر دید بازم داره گریه می کنه تو دلش گفت این دختره هم چقدر دل نازکه نه به اون کارش نه به این کارش و  بهش گفت  اشکاتو پاک کن چیزی نشده که نیلوفر با گریه گفت اخه همه پولام تو اون بود  من الان چطوری برم خونه  حسین گفت اگه اجازه بدی امروز من  پول تاکسیتو میدم  نیلوفر سرشو انداخت پاینو گفت این طوری واسه شما زحمت میشه حسین  گفت زحمتی نیست همسایگی اینجا ها به درد می خوره  اصلا  قرض میدم فردا میاری تو مغازه پسم میدی نیلوفر هم راضی شد سوار ماشین شدنو رسیدن به محله  حسین پول تاکسی رو داد و از نیلوفر جدا شد تا  نیلوفر خجالت نکشه و بره خونشون  حسین هم راهشو کج کردو رفت مغازه یه ساعت بعدش نیلوفر با پول تاکسی امد مغازه و این دفعه گفت اقا حسین اینم پول شما  حسین هم گفت نمردیم یه بار گفتی اقا حسین  که نیلوفر از خجالت سرشو انداخت پایین  بعدش گفت  قابلی نداشت نیلوفرهم گفت ممنون  حسین گفت خواهش می کنم وظیفه ام بود  نیلوفر گفتم واسه تمام کاری که تا حالا کردم معذرت میخوام از ته دلم  حسین هم گفت من همشو فراموش کردم

 

تمام

 

بعضی چیزا به نظر ادم خیلی پیش پا افتادست ولی شاید همین کار پیش پا افتاده واسه یکی خیلی بزرگ باشه 

ما چاق ها ازتون احترام نمیخوایم ماله خودتون

ما چاق ها ازتون دل سوزی نمیخوایم  اونم ماله خودتون

ما انتظار کمک از شما نداریم  انتظار نداریم  دستمون بگرید

فقط یه چیز میخوایم  یه چیز کچلو  جلوی خودتون  بگریدووووو مسخرمون نکنید