داستان کوتاه : عشق من عاشقتم
وقتی چند بار صدای زنگ درب خانه آمد مادر با صدای بلند گفت : رضا مگه کری صدای زنگ رو نمی فهمی .رضا با بی میلی از پشت رایانه اش بلند شد و به طرف درب حیاط رفت .درب رو که باز کرد از دیدن کسی که برای اولین بار بود می دید مات و متحیر مانده بود پرستو هم از دیدن رضا شوکه شده بود و قادر نبود حرف بزنه. وقتی بلاخره رضا تمجج کنان گفت بفرمائید :پرستو گفت ببخشید مزاحم شدم براتون نظری آوردم.رضا با رنگی پریده دستشو برا گرفتن ظرف دراز کرد و در همان حال گفت :چندلحظه صبر کنید الان ظرفشو می آرم.اما پرستو صبر نکرد و با عجله از اونجا دور شد.رضا اونقدر در فکر دختره غرق شده بود که متوجه نشد که مادرش چند بار اونو صدا کرده.با خوردن دستی به شانه اش به خود آمد .مادرش گفت:کی بود رضا؟
رضا با صدایی لرزان گفت نمی دونم مادر یه دختر بود که نظری آورده بود صبرم نکرد که ظرفشو بگیره.مادر گفت :حتما دختر همسایه جدیدمانه .آخه اونا همین چند روز پیش اومدن تو این محل و در حالی که ظرفو از رضا می گرفت گفت: خودم ظرفشو می برم.رضا چند بار دیگر هم پرستو رو دید اما هر کار می کرد روش نمی شد که بره و با پرستوکه هنوز اسمش رو هم نمی دونست حرف بزنه.
اون روز وقتی رضا وارد کوچه اشان شد پرستو رو دید که از طرف مقابل می آمد .رضا دلو به دریا زد و نگذاشت دیگر این فرصت از دستش برود به محض نزدیک شدن به پرستو با صدای لرزان گفت:ب ب ..بخشید من می خوام با شما حرف بزنم امروز ساعت 2 بعد از ظهر توی پارک سر کوچه منتظرت هستم و دیگر منتظر جواب پرستو نماند و به سرعت از اونجا دور شد .وقتی ایستاد نفس عمیقی کشید و انگار که کوهی را از روی دوشش بر داشته باشند با خوشحالی به طرف خانه حرکت کرد.
چند دقیقه از ساعت 2 گذشته بود اما پرستو نیامد .وقتی ساعت از 2/5 گذشت رضا نومیدانه به طرف درب خروجی پارک حرکت کرد.به محض اینکه خواست از درب پارک خارج شود با صدایی که اونو صدا می زد به خود آمد و به پشت سرش نگاه کرد.باورش نمی شد همان دختر بود .انگار که دنیا رو بهش داده باشن به طرف او حرکت کرد .وقتی مقابلش رسد با گفتن سلام دیگه ناامید شده بودم فکر کردم که دیگه نمی آین
پرستو گفت ببخشید اما مقصر خود شما هستید شما امروز اصلا صبر نکردید که جواب منو بفهمید من میخواستم بگم که نمی تونم ساعت دو بیام و ساعت دو نیم منتظرم باشید.
رضا با خنده گفت : ترسیدم که با مخالفت شما روبرو بشم بنابرین باعجله رفتم تا شما رو مجبور به قبول دعوتم کنم .
قبل از اینکه پرستو بخواد حرفی بزنه رضا گفت:بهتره بریم روی اون نیمکت بشنیم و حرف بزنیم.
پرستو بدونه اینکه حرفی بزنه به طرف نیکت حرکت کرد.....
رضا کنار پرستو نشست .چند لحظه گذشت .هیچ کدام حرفی نمی زد تا اینکه رضا سکوتو شکست و گفت :من هنوز اسم شما رو نمی دونم.
پرستو با لبخندی گفت : بگو هیچی در مورد من نمی دونی .خودم میگم :من پرستو هستم .20سالمه دانشجوی رشته حسابداری هستم و تازه به محل شما اومدیم.
رضا گفت :حالا نوبت منه من...تا خواست ادامه بده پرستو گفت:بله اسمت رضاست
24 سالته لیسانس کامپیوتر هم داری از خدمت هم به خاطر تک فرزند بودن معاف شدی.رضا با تعجب به پرستو که داشت می خندید نگاه کرد و گفت:عجیبه من هیچ چیز از شما نمی دونم و اونوقت شما همه چیز در باره من میدونی..
پرستو بازم با خنده گفت: این دیگه از اسرار ما خانمهاست .اون روز آنها آنقدر با هم حرف زدند و از مصاحبت هم لذت بردن که گذشت زمان رو احساس نکردند .
وقتی صدای اذان مغرب بلند شد پرستو با گفتن وای خدای من خیلی دیرم شد آخه به مامانم گفتم میرم خونه دوستم و زود بر میگردم و بلا فاصله با رضا خداحافظی کرد .
همینکه خواست برود رضا گفت:ببخشید پرستو خانم می تونم فردا بازم شما رو ببینم.
پرستو گفت :رضا تو چرا اینقدر تعارفی هستی ما چند ساعته داریم با هم حرف میزنیم اما تو راحت نیستی .رضا گفت باشه هر چی تو بخوای .حالا کی می تونم تو رو ببینم؟
پرستو گفت فردا ساعت 2/5 یادت نره و زود بیاییا خوب" باشه؟
رضا با خنده گفت باشه حتما.....بعد از آن روز اونا مرتب همدیگه رو توی همون پارک می دیدندو از اون جا با هم به تفریح و گردش می رفتند.
یه روز که مثل همیشه داشتند توی همون پارک قدم می زدند و با هم صحبت می کردند ناگهان پرستو ایستادو هاج و واج به کسی که روبروش ایستاده بود نگاه می کردو ناگهان با گفتن وای خدای من پدرم .پدر پرستو با نگاه خشم آلود به پرستو نگاه کرد و با عصبانیت گفت:به به اینجا خونه دوستته؟ آره....این بود اعتماد من به شما؟برو خونه تا بعد بیام خدمت جناب عالی برسم.
پرستو با عجله به طرف خونه حرکت کرد.وقتی پرستو رفت پدر پرستو یقه رضا رو گرفت و با عصبانبت تمام داد زد :تو همون پسر همسایه ما نیستی؟رضا با خجالت گفت بله آقای حق پرست .پدر پرستو گفت :آخه من با تو چه کنم از اعتماد همسایه بودن استفاده کردی و کارهای نادرست میکنی پس آدم توی این دوره و زمونه به کی میتونه اعتماد داشته باشه؟رضا تمجج کنان گفت آقای حق پرست بخدا من و پرستو حتی یه نگاه گناه آمیز به هم نکردیم من و اون همدیگه رو دوست داریم من می خواستم با مادرم بیام خواستگاری.آقای حق پرست گفت :پرستو غلط کرده که باتو حرف زده و کسی رو دوست داشته پسر عمویش خواستگار اونه و همین روزا با هم ازدواج میکنن اگه یه بار دیگه تو رو دیدم که دور بر دخترم می پلکی بدون ملاحظه همسای بودن ازت به جرم تعدی به ناموس مردم شکایت میکنم و خودم هم درست و حسابی خدمتت می رسم و با گفتن این حرف با تندی به طرف خانه حرکت کرد و دیگر نفهمید که رضا می گوید من پرستو را میگیرم به هر قیمتی که شده.
وقتی صدای درب خانه آمد پرستو به طرف مادرش دوید و گفت مادر ترو خدا با پدر حرف بزن .مادرش گفت حرف نزن برو توی اتاقت .
وقتی پدر پرستو توی اتاق آمد با صدای بلند گفت :این دختره نمک به حروم کدوم گوریه
مادر پرستو سریع خودشو جلوی شوهرش انداخت و با التماس گفت :ترو خدا عجله نکن با این حالی که تو داری یا بلایی سر خودت می اری یا پرستو.پدر پرستو گفت :تو این لحظه مرگ برا من بهترین چیزه کاش زنده نبودم این آبرو ریزی رو نمی دیدم.مادر پرستو گفت عزیزم چیزی که نشده اونا همدیگه رو دوست دارن و فقط با هم حرف زد ند .پدر پرستو گفت غلط کردن .من این بارو گذشت میکنم اما وای به حالش اگه دیگه ببینم پرستو تنها از خونه بره بیرون و یا کافیه فقط یکبار دیگه اونو با این پسره ببینم.پرستو توی اتاقش آروم آروم گریه می کرد و به این فکر می کرد که چطور می تونه رضا رو ببینه بدونه اینکه پدرش بفهمه .
صبح آن روز بازم پرستو و رضا همدیگه رو دیدند و پرستو تمام ماجرای آن شب رو برا رضا تعریف کرد.رضا کمی فکر کرد بعد گفت: پرستو تو چقدر منو دوست داری؟پرستو گفت رضا شاید باور نکنی اما دیشب وقتی پدرم اون حرفو زد تا صبح تو اتاقم داشتم گریه می کردم و به این فکر میکردم که چگونه میتونم ترو ببینم و وقتی به این فکر می کردم که اگه یه روز ترو نبینم چی می شه دیونه ....
اصلا در مورد این موضوع حرف نمی زنم فقط میگم رضا ترو با تمام وجودم دوست دارم.
رضا گفت: آهان اینو بگو من همین امشب با مادرم میام خواستگاری
پرستو با دلهره گفت :نه رضا ترو خدا صبر کن تا اوضاع یه کم آروم بشه بعد.رضا گفت:هرچی تو بگی پرستو
پرستو و رضا بعد از آن روز مرتب همدیگه رو می دیدند و هر روز قبل از خداحافظی قرار فردا را در جای دیگری میگذاشتدند.اونا هر روز با هم در مورد آینده و کارهایی که توی زندگی باید بکن با هم حرف می زدند .آنها آنقدر همدیگر را دوست میداشتند که فکر اینکه یه روز از هم جدا شن رو هم نمی کردند اما غافل از اینکه زندگی همیشه اون جوری که ما میخواهیم نمی چرخه.
یکی از شبها پدر پرستو با یه جعبه شیرینی وارد خانه شد و با خوشحالی از مادر پرستو خواست که امشب همه آماده باشن .مادرپرستو پرسید امشب چه خبره ؟پدر پرستو گفت امشب برا پرستو خواستگار می آد مادر پرستو پرسید اون خواستگار کیه ؟پدر پرستو گفت :امشب براردم میاد تا پرستو رو واسه پسرش خواستگاری بکنه.مادر پرستو گفت:واسه کیان؟پدر پرستو با لبخند سرشو تکون داد.مادر پرستو گفت:ببینم تو شارلاتان تر از کیان کسی رو پیدا نکردی که بچه یکی یک دونت رو بدی بهش ؟پدر پرستو گفت :کیان حالا مجرده و مسئولیت زندگی نداره زن که بگیره خوب میشه ما بزرگترا باید زیر پرو بالشون رو بگیریم .مادر پرستو گفت:حالا کیان شد خوب وما بزرگترها باید زیر پرو بالشون رو بگیریم اگه اینطوره که رضا پسر همسایه که خیلی پسر خوبیه هم سر به راه هم کارو کاسبی خوبی داره ماشین داره بالای خونه مادرش هم واسه خودش خونه ساخته حالا خودت بگو کدوم بهترن ؟پدر پرستو با غیظ گفت :فکر این پسره رو از سرتون بیرون کنید اون اگه مرد خوبی بود با آبروی مردم بازی نمی کرد.تا مادرش خواست حرفی بزنه پدر پرستو دستشو بلند کرد و گفت:گفتم که دیگه نمی خوام تو این خونه حرف اون پسره باشه فهمیدید؟
پرستو همینطور که داشت گریه میکرد شماره رضا رو گرفت تا صدای رضا رو از اون طرف شنید با گریه گفت :رضا ترو خدا به دادم برس امشب برام خواستگار میاد .رضا گفت اون کیه که منو به اون ترجیع دادن؟پرستو گفت رضا جان صحبت ترجیع و این حرفا نیست بابام لج کرده.رضا گفت:پرستو عزیزم گریه نکن تا چند دقیقه دیگه منومادرم میاییم خونتون من ترو هر جور شده از پدرت میگیرم پرستو گفت :رضا ترو خدا عجله کن.صدای زنگ در که آمد پدر پرستو گفت اومدن پرستو سریع آماده شو و به مادر پرستو گفت برو درو باز کن
صحبت بتول خانم مادررضا وپدر پرستو داغ شده بود هر چه بتول خانم قول میداد که از عروسم مثل دخترم نگهداری میکنم ونمی گذارم آب تو دلش تکون بخوره پدر پرستو قبول نمیکرد بتول خانم پرسید آقای حق پرست میشه بگی چرا مخالفی این جوونا که خیلی همدیگه رو میخوان پدر پرستو گفت:از اینکه رضا بچه خوبیه و از هر نظر عالیه شکی نیست اما توی این دوره زمونه رسم و رسوماتی هستش اون اگه پرستو رو دوست داشت باید با خانواده اش میامد خواستگاری نه اینکه تو پارک با دختر مردم قول قرار بگذاره.تا بتول خانم خواست حرفی بزنه پدر پرستو گفت :بتول خانم من خیلی به شما احترام میگذارم اما اگه شما بخواهی ادامه بدی مجبورم با بی احترامی از خونه بیرونت کنم اصلا پسر شما بهترین" بابا من اختیار دخترم رو که دارم نمی خوام به پسر شما بدم حالا خوش اومدید.بتول خانم در حالی که داشت بلند میشد گفت:ما میریم اما آقای حق پرست شما داری اشتباه میکنی خدا کنه پشیمون نشی و رو کرد به پرستو و گفت الهی خوشبخت بشی دخترم
پرستو گریه کنان به اتاقش رفت.اون شب برادر آقای حق پرست هم نتونست بیاد زنگ زد و عذرخواهی کرد و گفت قرار کاری مهمی داشتم باشه برا یه وقت دیگه.
پرستو به رضا زنگ زد و باگریه گفت رضا عزیزم پدر چند روز مرخصی گرفته و از خونم در نمی ره منم نمی تونم از خونه بیام بیرون رضا بیا با هم فرار کنیم .رضا قبول نکرد و گفت: پرستو من میخوام با تو زندگی کنم من میخوام جلوی همه داد بزنم عشق من عاشقتم من نمی خوام مثل فراریها زندگی کنم .پرستو گفت رضا ترو خدا یه کاری کن من دارم میمیرم
رضا تو خونه نشسته بود و داشت فکر میکرد ناگهان بلند شد و ظرفی برداشت واز خونه رفت بیرون انگشت را روی زنگ خونه پرستو گذاشت و پشت سرهم زنگ می زد بعد از چند لحظه در بروی پاشنه چرخیدو پدر پرستو از لای در پیدا شد .تا رضا پدر پرستو رو دید محتویات ظرف رو روی سرش خالی کرد بوی تند بنزین به شامه اش خورد. پرستو پشت سر پدرش بود در یک لحظه از خونه دوید بیرون و ظرف رو از رضا گرفت و بقیه بنزین را رو سر خود ریخت .رضا فندک از جیب بیرون آورد و به پدر پرستو گفت اگه با ازدواج ما مخالفت کنی همین الان خودمونو آتیش میزنیم پرستو هم گفت پدر منم خودمو آتیش میزنم .پدر پرستو از تهدید آنها ترسید و با التماس دستشو دارز کرد و گفت باشه عزیزم من فقط تورو دارم اگه تو بمیری منم میمیرم.رضا رو به جمعیتی که جمع شده بودند کرد و گفت :من پرستو رو دوست دارم اما پدرش بی دلیل مخالفت میکنه.پدر پرستو یه قدم جلو آمد و گفت رضا قول میدم حالا دست بر دار .رضا گفت:قول شما برام محترمه اما همین الان عاقد رو خبر میکنی .پدر پرستو سریع تلفن همراهش رو در آورد و در حالی که دستشو دارز کرده بود گفت باشه باشه.بعد از آمدن عاقد رضا گفت همین جا و با همین وضع هر چه تلاش کردند که مراسم عقد رو تو خونه بگیرند رضا قبول نکرد .مراسم اونا با همان وضع و در همان کوچه برگذار شد.وقتی عاقد داشت خطبه عقد رو میخوند رضا سرشو در گوش پرستو آورد و گفت :دیدی بلاخره ما پیروز شدیم.
اونا با هم ازدواج کردند و در طبقه بالای خانه مادر رضا نشستند روزها از پی هم می امدند و میگذشتند و رضا و پرستو هر روز بیشتر عاشق هم میشدند تا اینکه یه شب رضا با ناله های پرستو از خواب بیدار شد و صبر نکرد سریع خودشو به پائین رسوند ومادرش رو از خواب بیدار کرد و گفت مادر پرستو ناراحته و مرتب ناله میکنه هر چی هم ازش میپرسم جواب نمیده.بتول خانم گفت ناراحت نباش پسرم تو داری پدر میشی برو ماشین رو آماده کن تا من پرستو رو بیارم و ببریم بیمارستان.رضا با خوشحالی به طرف حیاط دویدو ماشینو آماده کرد .موقعی که پرستو تو ماشین نشست مادرش با خنده گفت رضا با همین لباس میخواهی بیایی بیمارستان.رضا نگاهی به خودش کرد و تازه فهمید که لباس خانه تنشه سریع از ماشین پیاده شد و گفت :الان میام .
تو بیمارستا ن رضا به خانه پدر زنش زنگ زد و اونا رو با خبر کرد هنوز پرستو تو اتاق زایمان بود که خانواده زنش رسیدند پدر پرستو بعد از ازدواج اونا رضا رو شناخت و فهمید پسر خوبیه و از اینکه کار غیر معقولی نکرده بود خوشحال بود .او رضا رو خیلی دوست داشت .هیچ خبری از اتاق زایمان نمی آمد .رضا و پدر زنش مرتب طول و عرض راهرو را طی میکردند .هر دو دلهره داشتند.
ناگهان ولوله ای در بیمارستان پیچید از بلند گو یکی از دکتر ها رو پیچ کردند.پرستارها مرتب داخل اتاق می رفتند وبیرون میامدند.صدای جیغ بلندی از اتاق زیمان آمد و صدای که با گریه هی میگفت پرستو پرستو .قلب رضا داشت از سینه اش بیرون میامد.ناگهان بی اختیار به طرف درب اتاق زایمان دوید .قبل از اینکه بخواهد درب را باز کند درب باز شد و یکی از پرستارها در حالی که سرش رو پائین انداخته بود بیرون آمد .رضا به طرفش دوید و گفت :خانم چه خبر شده ؟پرستار با ناراحتی گفت متاسفم من همیشه خبر خوش میدادم اما حالا ....رضا داد زد چرا حاشیه میری چه خبر شده؟پرستار گفت :پرستو در حال زایمان ایست قلبی کرد و تلاش ما هم فایده ی نداشت .مادر و فرزند هر دو. ..... رضا بقیه حرفاشو نفهمید و از هوش رفت .وقتی به هوش آمد سرش رو دامن پدر زنش بود .به صورت پدر زنش نگاه کرد و دید داره گریه میکنه .با التماس گفت :احمد آقا اینا شوخی میکنن مگه نه میدونن من چقدر پرستو رو دوست دارم دارن باهام بازی میکنن درسته؟
آقای حق پرست سر رضا رو در بغل گرفت و در حالی که نوازشش میکرد اشک میریخت.رضا آروم سرشو از تو بغل پدر زنش بیرون آورد و آروم از بیمارستان بیرون رفت.اصلا نمی فهمید چیکار میکند .سوار ماشینش شد و حرکت کرد اشک تمام صورتش را پوشانده بود.اصلا متوجه سرعت ماشین نبود.بلند بلند با خودش حرف میزد .خدا آخه چرا من چرا هر چی بلا هست سر من میاری مگر من چه گناهی به درگاهت کردم هنوز چند ماه بیشتر نداشتم که پدرم را گرفتی بعد مادرم را که حاضر نشده بود با دوست داییم ازدواج کنه توسط داییم از خونه پدر بزرگم روندی و روی خوش به اون نشون ندادی و اون مجبور شد با کارگری خرج و مخارج منو بده تا به اصطلاح پسرش برا خودش کسی بشه تو که قرار بود پرستو رو از من بگیری چرا اونو سر راه من قرار دادی ؟چرا مهر اونو توی دل من انداختی .مگه نمی دونستی من اونو از جونم هم بیشتر دوست دارم.خدایا من همه ی اون بلاها رو تونستم تحمل کنم اما خودت می دونی دوری پرستو رو نمی تونم تحمل کنم.حالا که اونو بردی منو هم ببر خدایا ازت خواهش میکنم منو هم با پرستو پرواز بده.......رضا همینطور که داشت با خودش حرف میزد و رانندگی میکرد متوجه نبود که به خیابان اصلی رسیده ناگهان صدای ترمز شدیدی بلند شد و بعد صدای ناهنجار تصادف و...
وقتی که مردم به صحنه تصادف رسیدند با صحنه دلخراشی روبرو شدند .ماشین رضا مثل یه تیکه کاغذ مچاله شده بود آخه اون با یه تریلی تصادف کرده بود .فرمان ماشین از وسط دوتا شده بود و سینه رضا را سوراخ کرده بود و قلب اونو که مملو از عشق پرستو بود از هم دریده بود .وقتی مردم به صورت رضا نگاه کردند لبخندی بر لبش بود در حالی که هنوز اشکش پهنای صورتش را خیس کرده بود .روح رضا همراه با پرستوی عزیزش به آسمانها پر کشیده بود.
رضا با صدایی لرزان گفت نمی دونم مادر یه دختر بود که نظری آورده بود صبرم نکرد که ظرفشو بگیره.مادر گفت :حتما دختر همسایه جدیدمانه .آخه اونا همین چند روز پیش اومدن تو این محل و در حالی که ظرفو از رضا می گرفت گفت: خودم ظرفشو می برم.رضا چند بار دیگر هم پرستو رو دید اما هر کار می کرد روش نمی شد که بره و با پرستوکه هنوز اسمش رو هم نمی دونست حرف بزنه.
اون روز وقتی رضا وارد کوچه اشان شد پرستو رو دید که از طرف مقابل می آمد .رضا دلو به دریا زد و نگذاشت دیگر این فرصت از دستش برود به محض نزدیک شدن به پرستو با صدای لرزان گفت:ب ب ..بخشید من می خوام با شما حرف بزنم امروز ساعت 2 بعد از ظهر توی پارک سر کوچه منتظرت هستم و دیگر منتظر جواب پرستو نماند و به سرعت از اونجا دور شد .وقتی ایستاد نفس عمیقی کشید و انگار که کوهی را از روی دوشش بر داشته باشند با خوشحالی به طرف خانه حرکت کرد.
چند دقیقه از ساعت 2 گذشته بود اما پرستو نیامد .وقتی ساعت از 2/5 گذشت رضا نومیدانه به طرف درب خروجی پارک حرکت کرد.به محض اینکه خواست از درب پارک خارج شود با صدایی که اونو صدا می زد به خود آمد و به پشت سرش نگاه کرد.باورش نمی شد همان دختر بود .انگار که دنیا رو بهش داده باشن به طرف او حرکت کرد .وقتی مقابلش رسد با گفتن سلام دیگه ناامید شده بودم فکر کردم که دیگه نمی آین
پرستو گفت ببخشید اما مقصر خود شما هستید شما امروز اصلا صبر نکردید که جواب منو بفهمید من میخواستم بگم که نمی تونم ساعت دو بیام و ساعت دو نیم منتظرم باشید.
رضا با خنده گفت : ترسیدم که با مخالفت شما روبرو بشم بنابرین باعجله رفتم تا شما رو مجبور به قبول دعوتم کنم .
قبل از اینکه پرستو بخواد حرفی بزنه رضا گفت:بهتره بریم روی اون نیمکت بشنیم و حرف بزنیم.
پرستو بدونه اینکه حرفی بزنه به طرف نیکت حرکت کرد.....
رضا کنار پرستو نشست .چند لحظه گذشت .هیچ کدام حرفی نمی زد تا اینکه رضا سکوتو شکست و گفت :من هنوز اسم شما رو نمی دونم.
پرستو با لبخندی گفت : بگو هیچی در مورد من نمی دونی .خودم میگم :من پرستو هستم .20سالمه دانشجوی رشته حسابداری هستم و تازه به محل شما اومدیم.
رضا گفت :حالا نوبت منه من...تا خواست ادامه بده پرستو گفت:بله اسمت رضاست
24 سالته لیسانس کامپیوتر هم داری از خدمت هم به خاطر تک فرزند بودن معاف شدی.رضا با تعجب به پرستو که داشت می خندید نگاه کرد و گفت:عجیبه من هیچ چیز از شما نمی دونم و اونوقت شما همه چیز در باره من میدونی..
پرستو بازم با خنده گفت: این دیگه از اسرار ما خانمهاست .اون روز آنها آنقدر با هم حرف زدند و از مصاحبت هم لذت بردن که گذشت زمان رو احساس نکردند .
وقتی صدای اذان مغرب بلند شد پرستو با گفتن وای خدای من خیلی دیرم شد آخه به مامانم گفتم میرم خونه دوستم و زود بر میگردم و بلا فاصله با رضا خداحافظی کرد .
همینکه خواست برود رضا گفت:ببخشید پرستو خانم می تونم فردا بازم شما رو ببینم.
پرستو گفت :رضا تو چرا اینقدر تعارفی هستی ما چند ساعته داریم با هم حرف میزنیم اما تو راحت نیستی .رضا گفت باشه هر چی تو بخوای .حالا کی می تونم تو رو ببینم؟
پرستو گفت فردا ساعت 2/5 یادت نره و زود بیاییا خوب" باشه؟
رضا با خنده گفت باشه حتما.....بعد از آن روز اونا مرتب همدیگه رو توی همون پارک می دیدندو از اون جا با هم به تفریح و گردش می رفتند.
یه روز که مثل همیشه داشتند توی همون پارک قدم می زدند و با هم صحبت می کردند ناگهان پرستو ایستادو هاج و واج به کسی که روبروش ایستاده بود نگاه می کردو ناگهان با گفتن وای خدای من پدرم .پدر پرستو با نگاه خشم آلود به پرستو نگاه کرد و با عصبانیت گفت:به به اینجا خونه دوستته؟ آره....این بود اعتماد من به شما؟برو خونه تا بعد بیام خدمت جناب عالی برسم.
پرستو با عجله به طرف خونه حرکت کرد.وقتی پرستو رفت پدر پرستو یقه رضا رو گرفت و با عصبانبت تمام داد زد :تو همون پسر همسایه ما نیستی؟رضا با خجالت گفت بله آقای حق پرست .پدر پرستو گفت :آخه من با تو چه کنم از اعتماد همسایه بودن استفاده کردی و کارهای نادرست میکنی پس آدم توی این دوره و زمونه به کی میتونه اعتماد داشته باشه؟رضا تمجج کنان گفت آقای حق پرست بخدا من و پرستو حتی یه نگاه گناه آمیز به هم نکردیم من و اون همدیگه رو دوست داریم من می خواستم با مادرم بیام خواستگاری.آقای حق پرست گفت :پرستو غلط کرده که باتو حرف زده و کسی رو دوست داشته پسر عمویش خواستگار اونه و همین روزا با هم ازدواج میکنن اگه یه بار دیگه تو رو دیدم که دور بر دخترم می پلکی بدون ملاحظه همسای بودن ازت به جرم تعدی به ناموس مردم شکایت میکنم و خودم هم درست و حسابی خدمتت می رسم و با گفتن این حرف با تندی به طرف خانه حرکت کرد و دیگر نفهمید که رضا می گوید من پرستو را میگیرم به هر قیمتی که شده.
وقتی صدای درب خانه آمد پرستو به طرف مادرش دوید و گفت مادر ترو خدا با پدر حرف بزن .مادرش گفت حرف نزن برو توی اتاقت .
وقتی پدر پرستو توی اتاق آمد با صدای بلند گفت :این دختره نمک به حروم کدوم گوریه
مادر پرستو سریع خودشو جلوی شوهرش انداخت و با التماس گفت :ترو خدا عجله نکن با این حالی که تو داری یا بلایی سر خودت می اری یا پرستو.پدر پرستو گفت :تو این لحظه مرگ برا من بهترین چیزه کاش زنده نبودم این آبرو ریزی رو نمی دیدم.مادر پرستو گفت عزیزم چیزی که نشده اونا همدیگه رو دوست دارن و فقط با هم حرف زد ند .پدر پرستو گفت غلط کردن .من این بارو گذشت میکنم اما وای به حالش اگه دیگه ببینم پرستو تنها از خونه بره بیرون و یا کافیه فقط یکبار دیگه اونو با این پسره ببینم.پرستو توی اتاقش آروم آروم گریه می کرد و به این فکر می کرد که چطور می تونه رضا رو ببینه بدونه اینکه پدرش بفهمه .
صبح آن روز بازم پرستو و رضا همدیگه رو دیدند و پرستو تمام ماجرای آن شب رو برا رضا تعریف کرد.رضا کمی فکر کرد بعد گفت: پرستو تو چقدر منو دوست داری؟پرستو گفت رضا شاید باور نکنی اما دیشب وقتی پدرم اون حرفو زد تا صبح تو اتاقم داشتم گریه می کردم و به این فکر میکردم که چگونه میتونم ترو ببینم و وقتی به این فکر می کردم که اگه یه روز ترو نبینم چی می شه دیونه ....
اصلا در مورد این موضوع حرف نمی زنم فقط میگم رضا ترو با تمام وجودم دوست دارم.
رضا گفت: آهان اینو بگو من همین امشب با مادرم میام خواستگاری
پرستو با دلهره گفت :نه رضا ترو خدا صبر کن تا اوضاع یه کم آروم بشه بعد.رضا گفت:هرچی تو بگی پرستو
پرستو و رضا بعد از آن روز مرتب همدیگه رو می دیدند و هر روز قبل از خداحافظی قرار فردا را در جای دیگری میگذاشتدند.اونا هر روز با هم در مورد آینده و کارهایی که توی زندگی باید بکن با هم حرف می زدند .آنها آنقدر همدیگر را دوست میداشتند که فکر اینکه یه روز از هم جدا شن رو هم نمی کردند اما غافل از اینکه زندگی همیشه اون جوری که ما میخواهیم نمی چرخه.
یکی از شبها پدر پرستو با یه جعبه شیرینی وارد خانه شد و با خوشحالی از مادر پرستو خواست که امشب همه آماده باشن .مادرپرستو پرسید امشب چه خبره ؟پدر پرستو گفت امشب برا پرستو خواستگار می آد مادر پرستو پرسید اون خواستگار کیه ؟پدر پرستو گفت :امشب براردم میاد تا پرستو رو واسه پسرش خواستگاری بکنه.مادر پرستو گفت:واسه کیان؟پدر پرستو با لبخند سرشو تکون داد.مادر پرستو گفت:ببینم تو شارلاتان تر از کیان کسی رو پیدا نکردی که بچه یکی یک دونت رو بدی بهش ؟پدر پرستو گفت :کیان حالا مجرده و مسئولیت زندگی نداره زن که بگیره خوب میشه ما بزرگترا باید زیر پرو بالشون رو بگیریم .مادر پرستو گفت:حالا کیان شد خوب وما بزرگترها باید زیر پرو بالشون رو بگیریم اگه اینطوره که رضا پسر همسایه که خیلی پسر خوبیه هم سر به راه هم کارو کاسبی خوبی داره ماشین داره بالای خونه مادرش هم واسه خودش خونه ساخته حالا خودت بگو کدوم بهترن ؟پدر پرستو با غیظ گفت :فکر این پسره رو از سرتون بیرون کنید اون اگه مرد خوبی بود با آبروی مردم بازی نمی کرد.تا مادرش خواست حرفی بزنه پدر پرستو دستشو بلند کرد و گفت:گفتم که دیگه نمی خوام تو این خونه حرف اون پسره باشه فهمیدید؟
پرستو همینطور که داشت گریه میکرد شماره رضا رو گرفت تا صدای رضا رو از اون طرف شنید با گریه گفت :رضا ترو خدا به دادم برس امشب برام خواستگار میاد .رضا گفت اون کیه که منو به اون ترجیع دادن؟پرستو گفت رضا جان صحبت ترجیع و این حرفا نیست بابام لج کرده.رضا گفت:پرستو عزیزم گریه نکن تا چند دقیقه دیگه منومادرم میاییم خونتون من ترو هر جور شده از پدرت میگیرم پرستو گفت :رضا ترو خدا عجله کن.صدای زنگ در که آمد پدر پرستو گفت اومدن پرستو سریع آماده شو و به مادر پرستو گفت برو درو باز کن
صحبت بتول خانم مادررضا وپدر پرستو داغ شده بود هر چه بتول خانم قول میداد که از عروسم مثل دخترم نگهداری میکنم ونمی گذارم آب تو دلش تکون بخوره پدر پرستو قبول نمیکرد بتول خانم پرسید آقای حق پرست میشه بگی چرا مخالفی این جوونا که خیلی همدیگه رو میخوان پدر پرستو گفت:از اینکه رضا بچه خوبیه و از هر نظر عالیه شکی نیست اما توی این دوره زمونه رسم و رسوماتی هستش اون اگه پرستو رو دوست داشت باید با خانواده اش میامد خواستگاری نه اینکه تو پارک با دختر مردم قول قرار بگذاره.تا بتول خانم خواست حرفی بزنه پدر پرستو گفت :بتول خانم من خیلی به شما احترام میگذارم اما اگه شما بخواهی ادامه بدی مجبورم با بی احترامی از خونه بیرونت کنم اصلا پسر شما بهترین" بابا من اختیار دخترم رو که دارم نمی خوام به پسر شما بدم حالا خوش اومدید.بتول خانم در حالی که داشت بلند میشد گفت:ما میریم اما آقای حق پرست شما داری اشتباه میکنی خدا کنه پشیمون نشی و رو کرد به پرستو و گفت الهی خوشبخت بشی دخترم
پرستو گریه کنان به اتاقش رفت.اون شب برادر آقای حق پرست هم نتونست بیاد زنگ زد و عذرخواهی کرد و گفت قرار کاری مهمی داشتم باشه برا یه وقت دیگه.
پرستو به رضا زنگ زد و باگریه گفت رضا عزیزم پدر چند روز مرخصی گرفته و از خونم در نمی ره منم نمی تونم از خونه بیام بیرون رضا بیا با هم فرار کنیم .رضا قبول نکرد و گفت: پرستو من میخوام با تو زندگی کنم من میخوام جلوی همه داد بزنم عشق من عاشقتم من نمی خوام مثل فراریها زندگی کنم .پرستو گفت رضا ترو خدا یه کاری کن من دارم میمیرم
رضا تو خونه نشسته بود و داشت فکر میکرد ناگهان بلند شد و ظرفی برداشت واز خونه رفت بیرون انگشت را روی زنگ خونه پرستو گذاشت و پشت سرهم زنگ می زد بعد از چند لحظه در بروی پاشنه چرخیدو پدر پرستو از لای در پیدا شد .تا رضا پدر پرستو رو دید محتویات ظرف رو روی سرش خالی کرد بوی تند بنزین به شامه اش خورد. پرستو پشت سر پدرش بود در یک لحظه از خونه دوید بیرون و ظرف رو از رضا گرفت و بقیه بنزین را رو سر خود ریخت .رضا فندک از جیب بیرون آورد و به پدر پرستو گفت اگه با ازدواج ما مخالفت کنی همین الان خودمونو آتیش میزنیم پرستو هم گفت پدر منم خودمو آتیش میزنم .پدر پرستو از تهدید آنها ترسید و با التماس دستشو دارز کرد و گفت باشه عزیزم من فقط تورو دارم اگه تو بمیری منم میمیرم.رضا رو به جمعیتی که جمع شده بودند کرد و گفت :من پرستو رو دوست دارم اما پدرش بی دلیل مخالفت میکنه.پدر پرستو یه قدم جلو آمد و گفت رضا قول میدم حالا دست بر دار .رضا گفت:قول شما برام محترمه اما همین الان عاقد رو خبر میکنی .پدر پرستو سریع تلفن همراهش رو در آورد و در حالی که دستشو دارز کرده بود گفت باشه باشه.بعد از آمدن عاقد رضا گفت همین جا و با همین وضع هر چه تلاش کردند که مراسم عقد رو تو خونه بگیرند رضا قبول نکرد .مراسم اونا با همان وضع و در همان کوچه برگذار شد.وقتی عاقد داشت خطبه عقد رو میخوند رضا سرشو در گوش پرستو آورد و گفت :دیدی بلاخره ما پیروز شدیم.
اونا با هم ازدواج کردند و در طبقه بالای خانه مادر رضا نشستند روزها از پی هم می امدند و میگذشتند و رضا و پرستو هر روز بیشتر عاشق هم میشدند تا اینکه یه شب رضا با ناله های پرستو از خواب بیدار شد و صبر نکرد سریع خودشو به پائین رسوند ومادرش رو از خواب بیدار کرد و گفت مادر پرستو ناراحته و مرتب ناله میکنه هر چی هم ازش میپرسم جواب نمیده.بتول خانم گفت ناراحت نباش پسرم تو داری پدر میشی برو ماشین رو آماده کن تا من پرستو رو بیارم و ببریم بیمارستان.رضا با خوشحالی به طرف حیاط دویدو ماشینو آماده کرد .موقعی که پرستو تو ماشین نشست مادرش با خنده گفت رضا با همین لباس میخواهی بیایی بیمارستان.رضا نگاهی به خودش کرد و تازه فهمید که لباس خانه تنشه سریع از ماشین پیاده شد و گفت :الان میام .
تو بیمارستا ن رضا به خانه پدر زنش زنگ زد و اونا رو با خبر کرد هنوز پرستو تو اتاق زایمان بود که خانواده زنش رسیدند پدر پرستو بعد از ازدواج اونا رضا رو شناخت و فهمید پسر خوبیه و از اینکه کار غیر معقولی نکرده بود خوشحال بود .او رضا رو خیلی دوست داشت .هیچ خبری از اتاق زایمان نمی آمد .رضا و پدر زنش مرتب طول و عرض راهرو را طی میکردند .هر دو دلهره داشتند.
ناگهان ولوله ای در بیمارستان پیچید از بلند گو یکی از دکتر ها رو پیچ کردند.پرستارها مرتب داخل اتاق می رفتند وبیرون میامدند.صدای جیغ بلندی از اتاق زیمان آمد و صدای که با گریه هی میگفت پرستو پرستو .قلب رضا داشت از سینه اش بیرون میامد.ناگهان بی اختیار به طرف درب اتاق زایمان دوید .قبل از اینکه بخواهد درب را باز کند درب باز شد و یکی از پرستارها در حالی که سرش رو پائین انداخته بود بیرون آمد .رضا به طرفش دوید و گفت :خانم چه خبر شده ؟پرستار با ناراحتی گفت متاسفم من همیشه خبر خوش میدادم اما حالا ....رضا داد زد چرا حاشیه میری چه خبر شده؟پرستار گفت :پرستو در حال زایمان ایست قلبی کرد و تلاش ما هم فایده ی نداشت .مادر و فرزند هر دو. ..... رضا بقیه حرفاشو نفهمید و از هوش رفت .وقتی به هوش آمد سرش رو دامن پدر زنش بود .به صورت پدر زنش نگاه کرد و دید داره گریه میکنه .با التماس گفت :احمد آقا اینا شوخی میکنن مگه نه میدونن من چقدر پرستو رو دوست دارم دارن باهام بازی میکنن درسته؟
آقای حق پرست سر رضا رو در بغل گرفت و در حالی که نوازشش میکرد اشک میریخت.رضا آروم سرشو از تو بغل پدر زنش بیرون آورد و آروم از بیمارستان بیرون رفت.اصلا نمی فهمید چیکار میکند .سوار ماشینش شد و حرکت کرد اشک تمام صورتش را پوشانده بود.اصلا متوجه سرعت ماشین نبود.بلند بلند با خودش حرف میزد .خدا آخه چرا من چرا هر چی بلا هست سر من میاری مگر من چه گناهی به درگاهت کردم هنوز چند ماه بیشتر نداشتم که پدرم را گرفتی بعد مادرم را که حاضر نشده بود با دوست داییم ازدواج کنه توسط داییم از خونه پدر بزرگم روندی و روی خوش به اون نشون ندادی و اون مجبور شد با کارگری خرج و مخارج منو بده تا به اصطلاح پسرش برا خودش کسی بشه تو که قرار بود پرستو رو از من بگیری چرا اونو سر راه من قرار دادی ؟چرا مهر اونو توی دل من انداختی .مگه نمی دونستی من اونو از جونم هم بیشتر دوست دارم.خدایا من همه ی اون بلاها رو تونستم تحمل کنم اما خودت می دونی دوری پرستو رو نمی تونم تحمل کنم.حالا که اونو بردی منو هم ببر خدایا ازت خواهش میکنم منو هم با پرستو پرواز بده.......رضا همینطور که داشت با خودش حرف میزد و رانندگی میکرد متوجه نبود که به خیابان اصلی رسیده ناگهان صدای ترمز شدیدی بلند شد و بعد صدای ناهنجار تصادف و...
وقتی که مردم به صحنه تصادف رسیدند با صحنه دلخراشی روبرو شدند .ماشین رضا مثل یه تیکه کاغذ مچاله شده بود آخه اون با یه تریلی تصادف کرده بود .فرمان ماشین از وسط دوتا شده بود و سینه رضا را سوراخ کرده بود و قلب اونو که مملو از عشق پرستو بود از هم دریده بود .وقتی مردم به صورت رضا نگاه کردند لبخندی بر لبش بود در حالی که هنوز اشکش پهنای صورتش را خیس کرده بود .روح رضا همراه با پرستوی عزیزش به آسمانها پر کشیده بود.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم آبان ۱۳۸۹ ساعت 18:10 توسط atg.alone
|
All YOU think is here