داستان کاملا واقعی داداشم
یک لحظه وقتون رو بگیرم
دوستان یکی از دوستای من بعد از خواندن داستان من ازم خواستن
تا از کاربرای که برای خواندن داستان من میاین خواهش کنم تا براش دعا کنند
من نمیدونم چه مشکلی دارن ولی از شما خواهش میکنم براش دعا کنین تا به چیزی که میخواد برسه
یا حق
روزی که با داداشم آشنا شودم
من رامینم هر جا از نت باشم با یه اسم هستم ای تی جی هستم. وقتی که با داداشم آشنا شدم توی یه تالار بودم.تالار بزرگ مای اف سی. مث همیشه اونجا بودم داشتم میحرفیدم یهو یکی با اسم مجتبی امد تو (سلام) منم گفتم (سلام) من خیلی شوخم خیلی. گفتم چطوری خوبی چی کار می کنی ؟ حال خانواده خوبه؟ گفت ممنون.من تا میتونستم حرفای چرت پرت زدمو شوخی کردم اما اون ناراحت شد رفت. من احساس کردم که ناراحت شد .گفتم وای چه کاری کردم دو ساعت گذشت بازم اومد.همین که اومد گفتم داداش مجتبی منو ببخش. من شرمندم نمیخواستم ناراحت بشی .گفت عیبی نداره گفتم میتونم بهت بگم داداش گفت اره .ما با هم بودیم با هم میحرفیدم یه بار ازم خواست که باهام خصوصی بحرفه من ای دی مو دادم بعد گفتم اگه میخوای شمارمو هم بدم گفت اره خوبه. دادم شمارمو ای دی مو هم دادم. اولا به من میگفت تو منو به عنوان داداش قبول نداری من بهش میگفتم داداش من تو رو اندازه داداش واقعی دوس دارم نمیدونم چرا همیشه فکر می کرد اون سر بار منه ولی کسی سر بار بود من بودم نه اون یه بار ازم خواس عکسمو ببنه بهش گفتم من زشتم چاقم بازم میخوای منو ببنی گفت اره میخوام گفتم باشه میدم رفتم تا به امیلش بدم اما نمیرفت اون فکر کرد من نمیخوام عکسمو بدم ولی میخواستم بگم نمیشود خب اما اون عکسشو زود تر داد وای چه پسری بود چقدر خوشکل.گفتم دادا خیلی خوشکلی گفت الان که خوشکلم دیگه نمیخوای باهام داداش باشی گفتم چرا نخوام از خدام باشه داداشی به این خوشکلی گفت پس چرا تو نمیدی گفتم دادا میدم نمیاد اخرش دید منو بهم گفت تو که خوشکلی چرا میگی زشتی گفتم من خوشکل نیستم پیش شما اندازه پشه نیستم خب انا تمام شد وقتی داداشم منو یه داداش واقعی پذیرفت بهم گفت تو عاشق شدی گفتم اره بهم گفت ترکت کرده گفتم اره گفت منم داشتم اونم رفت
موضوع عشق داداش مجتبی
داداشم گفت من با یه دختری نامزد بودم خیلی هم دوسش داشتم اما یه روز دعوامون شد من بهش گفتم میرم با یه دختردیگه دوستی می کنم اونم گفت برو. رفتم چند روزی گذشت یهو شنیدم واسش خواستگار امد و اونم قبول کرده یعنی منو پرت کرده اون روز خیلی عصبانی بودم رفتم تا میتونستم مواد زدم به خودم گفتم داداش مواد من دیگه داداشت نیستم برو. گفت بابا من فقط یه بار زدم اونم به حد مرگ گفتم داداش دیگه نبینم حرفی از مواد بزنی گفت باشه گفتم داداش حالا که رفته چه حسی داری گفت ناراحتم حالا دیگه ندارمش میدونید اون موقع یواش یواش ماه رمضون هم نزدیک میشد ما همین طوری هر روز با هم میحرفیدیم که روزی یهو شندیدم از داداش که باران برگشته خیلی خوش حال شودم گفتم خوش به حالت داداش ولی داداشم گفت که من ناراحتم از این که برگشته و نمیخوام دوباره با اون باشم
برگشت باران
خب باران برگشت ولی داداشم ناراحت بود از برگشت اون گفتم داداش چرا ناراحتی گفت اون رفته منو تنها گذاشته حالا چرا باید دوباره اونو بپذیرم گفتم داداش اون واسه تو برگشته گفت نه من حوصله ندارم و من کارمو از دست دادم گفتم وای داداش چرا گفت دیگه به من احتیاجی نداشتن بیرونم کردن منم دیگه حوصله کسی رو ندارم بی کار میخوام چی کار باران رو گفتم داداش تو باران رو هنوز دوس داری گفت اره گفتم پس چی و گفت نمیخوام دیگه با اون باشم گفتم باشه ولی من دست بردار نبودم داداشم خواست بره مسافرت منم تو تمام مسافرت هی بهش میگفتم داداش باید با باران اشتی کنی تو رو خدا ناز نکن خوب اون که بخاطر تو برگشته چرا دیگه داری ناز می کنی گفت کو چرا بهم زنگ نمیزنه حتی اس هم بهم نمیده گفتم داداش از کجا میدونی گفت من نمیخوام دیگه نمیخوام دوباره با اون باشم ولی منم بازم گفتم داداش باید با اون باشی اون برگشته خب داداش از مسافرت برگشت ماه رمضان شروع شد من بازم گیر دادم گفتم داداش من میخوام بابا مامان حرف بزنم گفتم تو رو قسمت میدم به این روز بزرگ روز خدا گوشی رو بده مامان یهو دیدم یه اس امد توش گفته بود نیاز به قسم خوردن نیست مجتبی گوشی رو داده دست من حرفتو بزن گفتم مامان میشه یکم هم شما به داداش مجتبی بگید من که مردم از بس گفتم مامان گفت منم خیلی میگم اما گوش نمیکنه فکر کنم کار خودته خودت یه جوری حلش کن گفتم مامان میشه از طرف من یدونه بزنی تو سر داداش گفت چرا بزنم پسر به این خوبی گفتم مامان به خدا این منو کشت چقدر سمجه گفت اره امید وارم تو بتونی کاری بکنی که این دست از این کاراش برداره بهم گفت بیچاره باران چقدر میاد میخواد با مجتبی حرف بزنه گفتم باشه مادر من خودم یه کاری می کنم بسپارید دست خودم گفت باشه بعد گفتم داداش چرا همه رو اذیت می کنی دست وردار از این همه ناز کردن گفتم اصلا من میخوام با زن داداش حرف بزنم میخوام شمارشو بدی گفت شمارشو ندارم گفتم از یه جای پیدا کن گفت باشه بعد بهم گفت امروز قرار بیان خونه ما گفتم خوبه پس تو هم باید خونه باشی گفت نه من خونه نمیمونم گفتم باید بمونی گفت نه گفتم باشه گفتم داداش خب من چطوری با باران حرف بزنم گفت میدونی اون همیشه وقتی من خوابم میاد گوشی منو میبره تا من برم ازش بگیرم اما من نمیرم باز میاره میزاره سر جاش گفت این دفعه وقتی گوشی رو برداشت من با گوشی دوستم بهت اس میدم گفتم باشه داداش پس من منتظرم خب چند ساعت گذاشت یهو دیدم یه شماره بهم اس زد گفت داداش گوشی دست بارانه
حرف زدن با باران
گفتم خدایا من الان چطوری با باران حرف بزنم گفتم اهان نوشتم سلام من رامینم داداش مجتبی
بهم گفت گوشی مجتبی دست منه اگه کاری با مجتبی دارید بعدا اس بدید گفتم من کاری با مجتبی ندارم با شما کار دارم گفتم که میخوای با مجتبی اشتی کنی باید با هم حرف بزنیم گفت خب باشه بفرما گفتم چرا شما دو تا این طوری می کنید خب داداشم هم حق داره ناز بکشه خب یه بار یه دختر ناز یه پسر رو بخره مگه چی میشه اسمون به زمین میاد گفت به خدا من هر کاری می کنم تا دوباره باهام اشتی کنه گفت حتی من کامپیوترم رو دادم به مجتبی تا تنها تو خونه نمونه کارم که نداره بهش گفتم زن داداش من نوکرتم شما عقب نشینی نکنید من من کنارتون هستم قول میدم داداش باهات اشتی کنه باران گفت اون دیگه دوسم نداره بهش گفتم به قران قسم دوست داره من خودم شنیدم که گفت هنوز دوستون داره گفت باشه گفتم حالا داداش مجتبی کجاست گفت تو اتاقشه ولی داره میره بیرون گفتم حالا وقتشه برو جلوش وایستا و نزار بره گفت باشه و رفت من دیگه از باران خبری نداشتم تا وقتی که داداش مجتبی بهم اس زد گفت رامین من دیگه نمیخوام تو رو ببینم برو واسه همیشه از زندگیم بیرون گفت من نه تو رو میخوام نه باران رو باران رو هم تو خونه یه چک بهش زدم امدم بیرون و دیگه با تو هم نمیخوام باشم منم ناراحت از چکی که باران خورده بود گفتم باشه داداش پس دیگه با هم کاری نداریم و گفتم داداش واقعا واست متاسفم دیگه اس ندادم ولی نتونستم از داداش دل بکنم بهش زنگ زدم واسه اولین بار اخه بهش گفته بودم هیچ وقت بهم زنگ نزنه اخه جای که ما هستیم ترکی زبانه اگه توش فارسی حرف بزنی یه جوری نگات می کند ولی من این دفعه گفتم زنگ میزنم زنگ زدم بر نداشت گفتم داداش بردار کارت دارم بعد این دفعه با گوشی مغازه زنگ زدم برداشت گفتم داداش داری چی کار می کنی بهم گفت من دیگه نمیخوام با هیچ کدومتون باشم گفتم داداش من که میدونم دوسش داری چرا داری اذیت می کنی گفتم باشه من دیگه میرم ولی تو رو خدا باران رو بی خیال نشو گفت نه. من دیگه نمیخوام با هیچ کدومتون باشم من عصبانی بودم خب ترکم اشتباه می کنم گفتم داداش شما چرا تزز قهر می کنید هه خندم گرفت اخه تر کی رو با فارسی مخلوت کردم به جایه این که بگم زود گفتم تزز خب قطع کردم اس دادم گفتم باشه داداش من دیگه میرم.1 روز گذشت شب شد. فردا شد . دیدم یه اسی واسم امده نگاه کنید ( تنهای ادما یه دریا عمق داره اما پر کردنش با یه لیوان محبت هم ممکنه ) این بهترین اسی بود که تو عمرم دیدم خیلی به دلم نشست اس زدم گفتم داداش هنوزم داداشمی گفت اره گفت اخه بهم گفتی دیگه نمیخوای با من باشی گفت رامین فکر نمی کردم یه روز صداتو بشنوم اما تو دیروز بهم زنگ زدی گفت روم خیلی تاثییر گذاشت رو حرفات فکر کردم باشه یه هفته به من فرصت بده بعد باهاش آشتی می کنم گفتم هوراااااااااااااا افرین داداش گلم
نگار
خب چند روزی از این یه هفته گذشت من همش بهش می گفتم داداش پس کی اشتی می کنی گفت یه هفته وقت دادی صبر کن تا خودم پیدا کنم تا باهاش آشتی کنم گفتم باشه ولی من عجولم نمیتونم گفت صبر کن گفتم باشه سعی می کنم این یه هفته نمیرم تا عروسی داداش گلمو ببینم هه چقدر خوش حال بودم بدون این که قرار چه بلای سرم بیاد به قول معروف آرامش قبل از طوفان. نمیدونم بعد بود یا قبل خب به هر حال تو این موضوع که قبلش بود. اره داداشم فرداش امد یاهو عه داداش تو یاهو اون که کارشو از دست داده از کجا امده زود نوشتم سلام. داداشمم گفت سلام رامین یکم صبر کن تا بیام گفتم باشه داداشمم رفت یکم بعد امد بهم گفت رامین میخوام یه موضوعی رو بهت بگم من بعد باران یکی دیگه رو هم دوس دارم با این جمله انگار یه اب جوش رو ریختن سرم. چی چی گفتی . نفهمیدم داداش چی گفتی. گفت من یکی دیگه رو هم دوس دارم که اونم منو دوس داره اسمش نگاره . گفتم داداش ازت انتظار نداشتم داداش داداش چرا ؟ چرا وقتی که باران هست تو با یکی دیگه هستی. عصبانی بودم گفتم داداش یا من یا کسی که دوسش داری.گفتم داداش زود باهاش بهم بزن گفتم داداش تو حق نداری گفت رامین اروم باش گفتم اروم باشم اون کیه که امده ؟اون حق نداشت داداش مگه بهش نگفته بودی که تو نامزد داری گفتم دختر پر رو چطور این اجازه رو به خودش داده اون کیه گفتم داداش اون شیطانه گفتم از شیطان دوری کن بهم گفت رامین اروم باش اینجاست داره میبنه داره گریه می کنه من طاقت ندارم گریه نگار رو ببینم گفتم بزار گریه کنه اصلا اونجاس من میخوام باهاش حرف بزنم گفتم هوی خانوم شما کی هستی چطور این اجازه رو به خودت دادی که با مجتبی دوس بشی گفتم زود برو بیرون جلوی داداشمم نباش برو برو.مجتبی گفت رامین ازت انتظار نداشتم باشه من الان باید برم شب باهات میحرفم .گفتم داداش تو رو خدا اونو ول کن گفت شب حرف میزنیم گفتم نه .گفت گفتم شب حرف میزنیم خب؟ شب شد اس زد گفت رامین عصبانی که نیستی گفتم نه داداش ولی هنوز باور نکردم تو جز باران با کسی دیگه هم باشی گفت رامین یادته بهت گفتم من تا حد مرگ مواد زده بودم گفتم اره یادمه مگه میشه از یادم بره گفت اون روز کسی که نجاتم داد نگار بود من گفتم که چی الان که نجاتت داده باید با اون باشی؟ نه نگار گفت نه منم میخوام بهش بگم ولی اون منو خیلی دوسم داره الان هم داره گریه می کنه من نمیتونم اشکای اینو ببینم گفتم داداش تو باید با باران باشی گفتم داداش اصلا من میخوام با نگار حرف بزنم گفت باشه
حرف زدن با نگار
نگار گفت سلام من نگارم جواب دادم نگار خانوم شما از جون داداشم چی میخوای بگ. گفت من مجتبی رو دوس دارم حاضرم واسه مجتبی جونمو بدم گفتم اره جون خودت .گفتم نگار خانوم داداشم نامزد داره و اون الان برگشته و مجتبی بایدبا اون باشه گفت منم هستم منم مجتبی دوس دارم من ارزشی ندارم؟ گفتم نگار خانوم شما میتونی یکی دیگه رو پیدا کنی این بارانه که واسه مجتبی طلاق گرفته و برگشته اگه مجتبی قبولش نکنه اون تنها میمونه شما دوست داری نفرت یه دختر بین ازدواجتون باشه ؟میدونید گفتم که اونو روز ماه رمضون بود اگه یادتون باشه یه فیلم تو ماه رمضون میداد به اسم جراحت گفتم نگار خانوم فیلم جراحت دیدی تو اون فیلم پدر مادره پسره چرا ناراحتن گفتم میخوای من بگم چرا مادر پسره اون همه ناراحت چون باعث شده پدر پسره با اون ازداوج کنه و نامزدی رو که داشت ول کنه و الان عذاب وجدان داره شما هم میخوای عذاب وجدان داشته باشی؟ گفت رامین وقتی مجتبی تنها بود وقتی مجتبی مواد زده بود باران کجا بود وقتی من مجتبی رو زیر پل پیدا کردم وقتی بردم بیمارستان
وقتی یه هفته نخوابیدم مراقب مجتبی بودم بهم بگو باران کجا بود تو تمام سختی هایه داداشت من بودم اون موقع. چرا باران الان باید بیاد مجتبی رو از من بگیره؟ من دیگه حرفی نداشتم بزنم گفتم من نمیدونم شما باید مجتبی رو ول کنید خب مجتبی جواب داد رامین بس کن این داره گریه می کنه گفتم بزار گریه کنه اروم میشه بعد خودش میره گفت رامین بس کن خب شب بود منم گفتم باشه .خوابیدم صبح بیدار شدم هر چی اس به داداشم زدم جواب نداد.عصر شد داداشم گفت رامین همه چی ریخته به هم مامانم منو با نگار دیده و الان ناراحته گفتم وای داداش باران هم فهمیده گفت اره گفتم باشه گوشی رو بده به مامان گفت نمیشه الان عصبانیه گفتم خب باشه گفت رامین ما داریم از شهر میریم شهرستان گفتم داداش چرا گفت چون مامانم میخواد از اینجا دور باشم تا نگار رو فراموش کنم شب شد همه چی ریخته بود به هم به داداشم گفتم داداش میخوام با مامانم صحبت کنم گفت اینجا نیست گفتم خب برو گفت عصبانی نمی تونم برم پیشش گفتم نه برو بگو رامین کارت داره مامان .داداشم گفت نه گفتم حداقل شماره باران رو بده تا با اون حرف بزنم گفت شمارشو ندارم گفتم داداش تا فردا پیدا کن گفت رامین حالم خرابه گفتم داداش قول بده که پیدا می کنی گفت باشه باشه. فردا میدم فردا شد اس زدم داداش فرداست بده جوابی نیومد داداش خب خودت گفتی. داداش کجایی؟ داداش جون رامین جواب بده .عصر شد شب شد فردا شد روزا رفت من اس زدم داداشم کجایی؟ چرا جوابمو نمیدی ؟باور می کنید الان دارم مینویسم گریه می کنم دارم گریه می کنم داداشم نبود اس زد گفتم داداش مگه قول نداده بودی کار احمقانه کنی؟ داداش جون رامین جواب بده. جوابی نشنیدم هیچی داداشم رفته بود من دیگه داداشمو نداشتم روزا رفت یهو دیدم داداشم اس زد هنوز هست بزار بدم نگاه کنید (گر چه مارا نکنی یاد ولی ما هستیم دل به امید پیامی که ندادی بستیم ) اره خوشحالم شدم گفتم داداشم زندست اس زدم سلام داداش جوابی نداد داداش چرا جواب نمیدی باز جوابی نیومد دیگه بی خیال شدم بعد چند روز دوباره همون اس گفتم جون هر کی دوسش داری جوابمو بده جواب داد سلام من آرمانم این سیم کارت رو چند روز پیش خریدم ازم پرسید این مجتبی کیه که همه دنبالشن؟ چی شده چرا این طوری می کنید گفتم مجتبی داداشم بود گفت اتفاقی واسش افتاده گفتم نه بی خیال شرمنده مزاحمتون شدم گفت باشه بای
روزای بعد داداشم
دوباره مجتبی اس زد سلام واستون یه خبر دارم داداشتون تو بیمارستانه تصادف کرده وعضش خرابه گفتم وای ممنونم که خبردادی کی به شما خبر داد گفت یکی از فامیلاش اس زد گفت گفتم ممنون که خبر دادی امید وار شدم گفتم داداشم خودکشی نکرده یه روز اس زد گفت واست یه خبر بدی دارم گفتم چی گفت داداشت داداشت گفتم داداشم چی مردم بگو داداشم چی گفت تمام شد. گفتم چی؟ گفت مرد. انقدر ناراحت شدم که دیگه جوابشو ندادم تا چند روز اونم هی اس میداد اقا رامین چی شده چی شده اخرش وقتی اروم شدم گفتم چیزیم نیست نگران نباشید گفت رامین مجتبی وقتی سیمکارتشو داد به من بهم گفت که یه داداش داره به اسم رامین ازم خواست که شما رو مث داداش خودم بدونم دوس داشته باشم گفتم ممنون داداش راستش عصبانی بودم دیگه نمیخواستم با کسی داداش باشم اما یه حسی یه حس غریبی منو کشید به طرف ارمان گفتم داداش قبول می کنی که جایه داداش مجتبی منو بگیری گفت جایه اون نه اما جایه یه برادر دیگه اره. هه داداشم مرده بود. هنوز باور نکرده بودم ارمان گفت داداش میتونی از مجتبی بگی گفتم داداشم مجتبی منو خیلی دوس داشت داداشم خیلی خوشکل بود من خیلی دوسش داشتم بهم گفت من دوست مجتبی هستم ارمان. اره یادمه داداش درمورد ارمان حرف زده بود با من. گفتم داداش خوش حالم داداش مجتبی بهترین دوستشو واسم نگه داشته گفت رامین من به غیر مجتبی کسی رو ندارم گفتم داداش پس من چی گفت خب من عاشق داداش مجتبی بودمو الان عاشق شمام گفتم عاشق من گفت اره گفتم داداش چرا با یه دختر دوست نمیشی گفت مگه ندیدی داداشت چرا خودکشی کرد؟ گفتم چی خود کشی ؟گفتم چی گفتی ؟گفت اره خود کشی کرده منو تنها گذاشت رفت .من از دست داداشم مجتبی خیلی ناراحت بودم گفتم داداش هیچ وقت حلالت نمی کنم اما الان که میدونم چرا داداشم خودکشی کرد خیلی راحتم میخوام واسه شما هم بگم چرا الان داداشمو حلال کردم بزار بگم بعد داداشم چی شد داداش ارمانم اره داداش ارمانم داداش واقعی داداش مجتبی بود .الان که اون نیست من داداش ارمان هستم داداش ارمانم مث داداش مجتبی ست اخلاقش رفتارش قهر کردناش .همه چیزش داداش ارمانم منو به یاد داداش مجتبی میندازه من خیلی خیلی دوسش دارم
بعد مرگ داداش مجتبی
خب از داداش ارمان پرسیدم مامان حالش چطوره ناراحت نیست از این که مجتبی مرده گفت کدوم مامان اون خیلی وقته ما رو گذاشته رفته با شوهرش زندگی می کنه گفت مامان حتی واسه مرگ مجتبی ناراحت هم نشد من الان با مادر بزرگم زندگی می کنم گفتم باران چی؟ گفت باران ازدواج کرد همین که مجتبی مرد گفتم چی/ باران ازداوج کرد ؟گفت اره .انگار نه انگار که مجتبی مرده ازش پرسیدم نگار چی ؟گفت نگار نگار تو تیمارستان بستریه.روز به روزم حالش بد تر میشه تو رو خدا نگاه کنید مامانی که فکر می کردم بهترین مادر دنیاست بارانی که فکر می کردم عاشق مجتبی ست و نگاری که فکر می کردم زود داداشمو فراموش می کنه
داداش داداش مجتبی کجایی داداش. کجایی ببینی که واسه چی ها خود کشی کردی .داداش کجایی ببینی من موندمو داداش ارمانو نگار .داداش کجایی ببینی که نگار تو تیمارستانه. داداش کجایی بینی من اشتباه کردم. داداش کجایی که بهت بگم من تنهام داداش ارمان تنهاست نگار بخاطر تو توی تیمارستانه. نگار به خاطر تو الان تو یه تخت زیر اکسیژن داره نفس میکشه داداش کجایی ببینی من دارم از عذاب وجدان میمیرم .داداش کجایی که ببینی من جرات نگاه کردن به چشمای نگار رو ندارم. داداش من به چه رویی تو قیامت بهت نگاه کنم داداش من حلالت کردم تو هم حلالم کن داداش به نگار بگی ها بگی که رامین نمیدونست اون چه فرشته ایه. داداش من الان چی کار کنم. داداش من من بیشتر از این که داستانتو بنویسم بدم تا مردم تو رو بشناسن کار دیگه از دستم بر نمیاد داداش چرا نموندی چرا تو رفتی من موندم من موندم این همه درد خدا ازت یه خواهشی دارم خدا میشه حرف منم گوش کنی خدا تو که تمام عاشقای واقعی عاشق توان میشه به حرف یه بنده کوچولو هم گوش کنی. خدا میشه از کاری که مجتبی کردبگذری ؟میشه میشه خود کشی مجتبی رو ببخشی خدا. یه خواهش کردم خدا اگه تنها من کافی نیستم پس بزار به پایه مردم بیفتم .کسایی که این داستان رو شنیدید شما به خدا بگید شما به خدا بگید که از گناه داداش مجتبی بگذره داداش مجتبی ام چاری جز خود کشی نداشت اون که نمیدونست باران چه شیطانیه اون که نمیدونست باید کدوم رو انتخاب کنه نه میتونست با هر دوشون باشه اون خواست با هیچ کدومشون نباشه اون خود کشی کرد تا بگه دیگه خسته شده اره من خستش کردم من . من باعث شدم .تقصیر من بود .دوستان میشه شما به خدا بگید که همش تقصیر من بود/؟ میشه بهش بگید داداش مجتبی خودشو نکشت؟ من کشتمش من مجبورش کردم. بگید از تقصیر منو داداشم بگذره. ازتون یه خواهشی دارم یه خواهش کوچولو. فقط تو دلتون تو دلتون از خدا بخواید که ازمجتبی و من بگذره بگید تو رو خدا. قسمتون میدم بگید .
خب نمیدونم کدومتون تا اخرش گوش کردید ولی از همتون ممنونم که این داستان به این بلندی رو خوندید ممنونم خیلی ممنونم کاش خدا هم منو مجتبی رو ببخشه کاش نگار بتونه داداش مجتبی رو فراموش کنه و از اون تیمارستان در بیاد . کاش باران بفهمه با این کارش چه کرد الان راحت رفته باز عروسی کرده کاش مادر مجتبی متوجه بشه که داداش مجتبی یه گل یه گل خوش بو بود که از جمع ما رفت بازم ممنون از همتون سرتون درد اوردم شرمنده
ای تی جی
ادامه داستان
بعد از مرگ داداشم مجتبی من با داداش ارمان حرف میزدم داداشی که اول خودشو غریبه معرفی کرد و بعد دوست صمیمی داداشم و حالا بعد از دو ماه فهمیدم که نه دوستش بود نه غریبه داداش ارمان داداش واقعی مجتبی بود یه داداش واقعی واقعی که مجتبی تنها کس اون بود داداش ارمان همیشه میگفت مجتبی یه سر پناه واسه من بود من عاشق مجتبی بودم حالا که اون نیست عاشق عاشق بهترین دوستش یا داداشش هستم من همیشه احساس غرور کردم از این که داداش ارمانم منو انقدر دوست داره و یه خبر واسه همه کسای که داستان رو خوندن نگار کسی که تو این چند ماه توی تی مارستان بود به رحمت خدا رفت از داداش ارمانم پرسیدم چرا نگار مرد جواب داد انقدر به مجتبی فکر کرد و از زندگی جدا شد که اخرش رفت پیش داداش شاید باورتون نشه ولی من الان وجدانم راحته اخه دیگه زن داداشم نگار تو عذاب نیست پر زده و رفته پیش داداش مجتبی اخرای عمر زن داداش به داداش ارمان گفتم بره پیش زن داداش و بهش بگه که منو حلال کنه بهش بگه که من اشتباه کردم بهش بگه که من الان نه تنها باران رو یه موجود بی دل احساس میدونم بلکه تو رو هم به اعنوان زن داداش واقعیم قبول دارم وقتی داداشم این پیغام رو به زن داداش رسوند بهش گفتم داداش چی گفت داداش ارمان گفت هیچ حرفی نزد فقط یه لبخنده خیلی قشنگ زد و سرشو تکون داد حالا زن داداش نگار و داداش مجتبی کنار همه اند فکر کنم منم به دعای که از شما خواسته بودم رسیدم زن داداشم شفا پیدا کردو داداشم هم حتمی الان روحش در ارامشه والان دارن با هم تو اون دنیا یه زندگی جدید رو تجربه می کند حالا داداش ارمان تنها یاد گار داداش مجتبی ام کنار منه هم دم منه امید وارم بتونم واسه داداش ارمانم هم کاری کنم اونو هم از تنهای در بیارم
ممنون از همتون که به داستان گوش کردید
ای تی جی
All YOU think is here