ازداوج یعنی این

شاگردی از استادش پرسید : عشق چیست؟
استاد در جواب گفت : به گندمزار برو و پرخوشه ترین شاخه را بیاور . اما در هنگام عبور از گندمزار ، به یاد داشته كه نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی.
شاگرد به گندمزار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت . استاد پرسید : چه آوردی؟
شاگرد با حسرت جواب داد : هیچ ! هر چه جلو می رفتم ، خوشه های پر پشت تر می دیدم و به امید پیدا كردن پرپشت ترین ، تا انتهای گندمزار رفتم . استاد گفت : عشق یعنی همین !
شاگرد پرسید : پس ازدواج چیست ؟ استاد به سخن آمد كه : به جنگل برو و بلند ترین درخت را بیاور . اما به یاد داشته باش كه باز هم نمی توانی به عقب برگردی!
شاگرد رفت و پس از مدت كوتاهی با درختی برگشت . استاد پرسید كه شاگرد را چه شد و او در جواب گفت : به جنگل رفتم و اولین درخت بلندی را كه دیدم ، انتخاب كردم . ترسیدم كه اگر جلو بروم ، باز هم دست خالی بگردم .
استاد باز گفت : ازدواج هم یعنی همین !!

کسی دیگر ان بالا نیست

روزی مردی هنگام كوه نوردی پایش لغزید ، ولی خوشبختانه توانست به شاخه ای بچسبد و خود را نگه دارد همچنان كه شاخه را محكم گرفته بود ، نگاهی به زیر پایش ، به دره ای به عمق 500 متر كرد
نگاهی به بالا انداخت و حساب كرد تا بالا ی كوه فقط 10 متر فاصله است .نفس زنان فریاد زد :
«كمك ، كمك ! كسی آن بالا نیست ؟ كمك ! »
غرشی به گوش رسید : « من اینجا هستم ، اگر من را باور كنی نجاتت می دهم .» مرد فریاد كنان گفت : « باور می كنم ! تو را باور می كنم ! »
صدا گفت : « اگر من را قبول داری شاخه را رها كن تا تو را نجات دهم .» جوان به شنیدن آنچه صدا گفته بود دوباره به زیر پای خود نگریست و به دیدن آن دره ژرف ، دوباره بالا را نگاه كرد و فریاد زد :
« كس دیگری آن بالا نیست ! ؟ »