داستان پسر چاق زشت اما ( خاص)
داستان پسر چاق زشت اما ( خاص)
مقدمه
هر کسی تو زندگیش چیزایی داره که میتونه با وجود اونا خود نمایی کنه بعضیا با خوشگلیشون بعضیا با اندام بدنشون به قول قديمی ها،چهار شونه و به قول جوونای امروزی،بدن اندامی بدن سازی بعضیا با صداشون معروف میشن مث خیلی از خواننده هایه امروزی و بازیگرا خب من با هیچ کدوم اینا کاری ندارم چون خیلیاشون مغرورن و واسه یکم اعتباری که دارن حتی جواب سلام ادم رو هم نمیدن یا وقتی با ادم حرف میزنن میگن شرمنده وقتم کمه باید برم یا این که جلسه دارم این رو گفتم واسه بازیگرا و خواننده ها. بابا بی خیال شیم همه چی که غرور نمیشه غرور آدما رو از بقیه جدا می کنه. تورو خدا نگاه کن خواننده ها تو شعراشون از شکست غرور و عاشق شدن و این که با آدما باشن حرف میزنن و بازیگرا تو فیلم هاشون همش با آدما هستن و به همه اهمیت میدن حالا بیا بیرون ، اين بازيگر به آدم معمولی میرسه آدم معمولي به یکی از بازیگرا یا خواننده ها سلام مي كنه جواب سلامی نمیاد انگار داری به درخت سلام می کنی ، خداییش درختا هم از این ادما بهترن چون حداقل با تکون دادن شاخه هاو برگهاشون ادم فکر می کنه که دارن به ادم توجه می کنن خب ازتون یه سوال دارم اگه کسی اندام خوبی نداشته باشه اگه صدایی نداشته باشه یا اگه پول دار نباشه یه کس فقیر زشت خب کی بهش توجه می کنه نمیگم توجه نمی کنن چون بعضیا پیدا میشن که به ایشون هم توجه میکنن یه سوال خواستم بکنم الان بهتون می گم سوالم چیه میخوام بدونم آقا پسرا یا خانوم دخترا اگه یکی مث این ادم که من گفتم گیرتون بیاد چی کارش می کنید خب جوابتونو خودم می گم چون میدونم الان دارید تو دلتون چی میگید این چیزیه که دارید تو دلتون میگید ( خب ما سعی می کنیم بهش توجه کنیم و اونو یکی از دوستامون کنیم و باهاش با مهربونی رفتار کنیم تا احساس تنهایی نکنه ) حرف دلتونو زدم یا نه؟بعضیا رک میگن ( ما هم مث بقیه بهش توجه نمی کنیم) خب الان جواب من، ( تو خیابونم، یکی رومی بینم ،بدون اینکه توجه کنم، همین پسر که من دارم میبنمش یه پسره با یه اخلاق فوق العاده خوب ، که الان تو هیچ کس پیدا نمیشه و با یه قلبه خیلی مهربون ولی یکم زشت حالا چاق هم که باشه دیگه بدتر ، من ،یا دوست من ،که کنار منه بهم میگه، اونوو باهم میزنیم زیر خنده وایییییی مردم از خنده) شاید الان که دارید میخونید بگید ما این کارو نمی کنیم چون دوست دارید خودتون رو هم قول بزنید میدونم حداقل تو دلتون بهش میگید که چاق بیریخت نمیتونید بگید نه ، چون همتون میدونید که میگید.
خب حالا داستان یه پسر چاق زشت که چیزی رو داره که تو ادمای کمی پیدا میشه ....
این داستان واقعی نیست اندیشه هایه خودمه
یه پسر ، یه پسر چاق بیریخت به اسم حسین تا دلتون بخواد تو برقراری رابطه قوی حتی بیشتر از کسایی که دور برشون پر ادمه.
افکار حسین : وقتی توی اتوبوسه یه پیرمرد میاد جوونا رو نگاه کن همشون نشستن هیچ کدوم از جاشون بلند نمیشن که این پیرمرد بشینه جایه اونا حالا حسین: حاج اقا بفرما بفرما پیرمرد : پسر تو که از من بیشتر احتیاج داری خودت بشین حسین: نه حاج اقا من جوونم میتونم تحمل کنم شما بفرما پیرمرد : دستت درد نکنه پسر گلم ممنون امید وارم همیشه همین طور سالم باشی حسین: حاج اقا ما که کاری نکردیم حالا نظر مردم: پسر میخواد جلب توجه کنه بابا اگه حسین میخواد جلب توجه کنه انقدر جرات داره که داد بزنه بگه ای مردم به من نگاه کنید این از نظر جلب توجه حالا از دهن خود حسین بشنویم حسین تو چرا این کارو کردی؟ حسین: خب اول بخاطر این که یه وظیفه عمومیه دوم این که میخوام احساس آرامش کنم من درد پاهامو میتونم تحمل کنم اما نمیتونم تحمل کنم که یکی دیگه ناراضی باشه اجرم با خدا حسین تو کارش خیلی جدیه راستی حسین یه مغازه داره یه سوپر مارکت و تو کارش هم جدیه حالا نگاه کنید محمد: سلام حسین حسین میتونی یه پفک به من بدی عصری پولشو میدم حسین: نه محمد نمیتونم نسیه بدم حالا جواب محمد: پسر چاق مسخره میکنه و میره بیرون ، خب حالا بیرون از مغازست و یه دوست حساب میشه نه یه فروشنده همون محمد میاد جلوش: حسین میتونی یه هزار تومن به من قرض بدی حسین بدون این که بگه نه یا بگه ندارم دستشو می کنه تو جیبش و هزار تومن رو به محمد میده اخلاقشو دیدید این همون پسره یه پسر چاق زشت حالا خودتون بگید بازم زشته ؟
تو پارک
یه بار حسین با دوستش رفته بود بیرون ، خب بیرون بودن داشتن راه میرفتن یهو دوست حسین میره یه دونه سیگار میگیره حسین از سیگار خوشش نمیاد به دوستش میگه : آرمان سیگار رو بده من ارمان : چرا حسین میخوای چی کار حسین: آرمان سیگار نکش جز ضرر چیزی نداره آرمان: بابا بی خیال من میکشم نه تو حسین: پس از این به بعد دوست من نیستی خدا حافظ آرمان : صبر کن صبر کن خب اگه ناهار می خری باشه میدم حسین: ناهار رو میخرم اما باید قول بدی دیگه سیگار نکشی آرمان: باشه سیگار رو میده به حسین ، حسین با تمام وجودش و نفرتش سیگار رو میکوبه زمین بعد پاشو میزاره روش یه چرخ میزنه رو سیگار تو اون چرخ میبینه اوهککی دوتا خانوم و دو تا دختر دارن به حسین نگاه میکنن و میخندن بی توجه به اونا حسین دو تا میزنه به پشت آرمان میگه: بیا بیا بریم ناهارتو بخرم یکی از دخترا میپرسه : تو واقعا داری بخاطر یه سیگار ناهار میخری حسین کلا با دخترا حرف نمیزنه آرمان هم اینو میدونست پس آرمان جواب میده: اره حسین رو حرفی که میزنه وایمیسته یکی از خانوم ها میگه : آفرین پسر خدا رو شکر هنوز یه جو معرفت تو جوونا پیدا میشه حسین واسه اولین بار دید که هیچ کس از روی نظر مسخره کردن بهش نگاه نمی کنه دو تا خانوم و دو تا دختر واسه اولین بار به جایه این که به قیافه و ریختش نگاه کنن به دلشو اخلاقش نگاه کردن حسین واقعا خوشحال شد و به آرمان گفت بریم ،حسین رفت ناهار رو واسه آرمان گرفت با خنده و خوشی ناهار رو خوردن رفتن تو یه پارک نشستن آرمان گفت: حسین شنیده بودم تو غیرتی هستی و رو حرفت وایمیستی ولی باور نکرده بودم حسین : واقعا از کی آرمان : حالا بی خیال ولی الان میدونم که تو واقعا یه دوست واقعی هستی حسین : نه بابا این جورا هم نیست تو همون حال یکی از دوستای آرمان اومد سلام کرد آرمان و حسین هم سلام کردن پسر یه جوری به حسین نگاه میکرد که انگار ادم ندیده به آرمان گفت: آرمان چی کار می کنید آرمان : دارم با یکی از بهترین دوستام خوش میگزرونم دوست آرمان: ایول پس منم پیش شما میمونم آرمان: باشه پس تو هم بیا یکم بشینیم بعد بریم اوه اوه دخترا اون دوتا دخترا که نیم ساعت پیش دیدن اومدن جلو گفتن : سلام آرمان و اون پسره جواب سلامشونو دادن اما حسین جوابی نداد یکی از دخترا دید که حسین دوست نداره با دخترا حرف بزنه بخاطر همین رو به آرمان کرد گفت : ناهار رو واست خرید آرمان: اره خرید جاتون خالی دختره: رو به حسین کرد گفت آفرین پسر واقعا ازت خوشم امد حسین جوابی نداد دختره هم که دید جوابی از حسین در نیومد به دوستش گفت : بیا بریم آرمان رو کرد به حسین گفت : حسین چرا جوابشو ندادی دیوونه اون میخواست باهات دوست شه تو واقعا یه چیزیت هست حسین: هنوز موقعه این کارا نیست من هنوز بچه ام حسین اعتقاد داره تا وقتی سنش 18 نشوده دنبال دوست دختر نباشه خب واقعا نظرش عالیه چون تو اون سن به بلوغ فکری میرسه و میتونه بهترین انتخاب رو بکنه اونم اگه کسی پیدا بشه و به نظر خودش هم پیدا نمیشه شاید خودشم افسوس خورد که دل اون دختره رو شکست ولی حسین رو حرفی که میزنه وای میسته خب اون روز واسه حسین یه روز خوب بود و بالاخره تمام شد اومدن خونه آرمان اون روز فهمید که همه چی به پول و زبیایی نیست بعضی موقعه ها اخلاق بهتره حسین هم یه روز خوش رو تجربه کرد و این واسش خیلی خوب بود
روز جمعه
خب یه روز حسین تو مغازه بود که گوشیش زنگ خورد یکی از هم کلاسی هاش بود و اسمش بود رضا حسین گوشی رو برداشت گفت : سلام رضا خوبی بفرما کاری داشتی رضا : سلام حسین ، حسین ادم انقدر بی وفا میشه همین که مدرسه ها تمام شده دیگه بی خیال هم کلاسی ها حسین: رضا به خدا من همیشه یادتون هستم اما چی کار کنم شما ها هم کار دارید من نباید مزاحمتون باشم رضا : حسین جمعه وقت داری با هم بریم کوه حسین: باشه من پایه ام میتونیم جمعه بریم رضا: پس جمعه منتظرتم ساعت 7 حسین باشه رضا رضا : خدا حافظ خب جمعه شد حسین هم اماده شد که بره کوه خب رفت سر قرار و دید دوستاش اونجاست خب اومدن یه دربست گرفتن رفتن تا به دامنه کوه برسن توی ماشین راننده رو به حسین می کنه و به طور مسخره میگه: داداش من از تو کرایه سه نفر رو حصاب می کنم حسین هم میگه : من کرایه چهار نفر رو میدم راننده میگه : باشه ولی تو که نشستی حتمی فنر هایه ماشینم یکم کار می کنه و شایدم خراب بشن حسین جوابی نداد خب رسیدن به کوه حسین و دوستاش کلا چهار نفر بودن خب حسین دوست نداره وقتی با دوستاش میره بیرون دوستش دستشو کنه تو جیبش و همیشه حسین حساب می کنه بخاطر همین دوستاش حرفی نزدن حسین : گفت اقا راننده چند میشه راننده گفت سه هزار تومن حسین دستشو تو جیبش کرد شیش هزار تومن برداشتو داد به راننده گفت : اینم کرایه 8 نفر راننده گفت : شوخی کردم حسین : من با شما شوخی نداشتم راننده دیگه نتونست حرفی بزنه رفت حسین یکم از کوه رو رفت خوب چاق بود دید نمیتونه ادامه بده و قلبش هم درد می کنه چون نمیخواست دوستاش ناراحت بشن اهنگ گوشیشو روشن کرد بعد جواب داد الو گفت چی چی باشه الان میام به دوستاش گفت : بچه ها شرمندم من نمیتونم باهاتون بیام باید برم واقعا شرمندم خب دوستاش هم گفتن: باشه و ادامه دادن و حسین هم امد پایین سوار ماشین شد رفت اونم یه روز بود اون روز راننده فهمید که نباید با کسی که چاقه شوخی کرد و دلشو به درد اورد .
درست کردن کامپیوتر
حسین تو کامپیوتر هم وارده و میتونه کامپیوتر رو هم درست کنه البته این کارو واسه غریبه ها نمی کنه و فقط واسه دوستاش اما یه روز یکی اومد مغازه به حسین گفت: شنیدم تو به کامپیوتر واردی حسین اهل دروغ نیست و گفت: بله من تو کامپیوتر واردم آقاهه گفت : میای کامپیوتر ما رو هم درست کنی حسین هم گفت: نه من واسه غریبه ها کار نمی کنم آقاهه گفت : حالا این دفعه یه لطفی کن حسین :باشه خب راه افتادن با هم رفتن رسیدن به خونه آقاهه رفتن تو خونه آقاه گفت : بفرما اینم سیستم ما حسین نشست پشت سیستم و به سیستم نگاه کرد یهو دید که دختر آقاهه هی در رو باز می کنه و به حسین نگاه می کنه میخنده حسین از خجالت خیس شده بود و خواست یه جوری به دخترحالی کنه که این کاری که اون داره می کنه اشتباهه خب به سیستم نگاه کرد بلند شد خب حسین واسه درست کردن سیستم باید پول میگرفت و میدونست که اگه کسی به جایه اون بود سه هزار تومن میگرفت ولی وقتی آقاهه به حسین گفت چند میشه حسین جواب داد : شیش هزار تومن آقاهه گفت: چه خبره حسین جواب داد دست مزد منه من که گفتم خونه نمیام شما اسرار کردید خب آقاهه دیگه نتونست چیزی بگه ولی دختره که خیلی پر رو تشریف داشت گفت ما جز شما آدمای دیگه رو هم اورده بودیم اونا سه یا چهار هزار میگرفتن حسین جواب داد : یه سوال اونایی که آوردید تونستن سیستمتون رو درست کنن یا فقط اومدن پولشونو گرفتن دختر ساکت شد خب آقاهه پول در آورد داد به حسین ، حسین یه نگاه به دختر کرد گفت : دختر خانوم این دوهزار تومن ماله شما واسه خندوندنمون دختر همین طور نگاه کرد به دست حسین ، حسین دوباره گفت : بگیر دیگه آدم دست یه دلغک چاق رو که رد نمی کنه دختر سرخ شد پول رو گرفت حسین دوباره گفت : درست بعضیا زشتن چاقن و بد ترکیب ولی چیزایی دارن که آدمای معمولی با تمام پول و زیباییشون ندارن دختر دیگه حرفی نزد ولی سرخه سرخ شده بود آقاهه اومد تا حسین رو راهی کنه تو راه به حسین گفت: میدونم چرا پول زیاد گرفتی و میدونم چرا اون حرفارو به دخترم زدی من شرمندم که باعث شدم اذیت بشی ولی تو هم خوب جوابشو دادی فکر کنم دخترم هم به حرف تو پی برد و خجالت کشید خب اون روز قضیه تمام شد ولی پس فردای اون قضیه حسین که داشت سوار اتوبوس میشد دوباره اون دختر رو دید که داره میخنده با دوستش بود همین که دختره حسین رو دید خندش جمع شد و دوباره صورتش سرخ شد دوستش ازش پرسید : چی شد دختره جواب داد: هیچی چیزی نگو حسین که فهمید با بودن اون دختره داره اذیت میشه از اتوبوس خارج شد رفت سوار تاکسی شد دختره هم دید ، دختره فهمید که کار اشتباهی کرد از اتوبوس اومد پایین و رفت طرف حسین بهش گفت: من از رفتارم کاملا شرمنده ام اگه میشه منو ببخش حسین هم گفت : من همون روز تو رو بخشیدم و بخاطر این اومدم پایین که تو راحت باشی خب اتوبوس هم رفت و دختره هم موند پیاده حسین بهش گفت: بیا با تاکسی برو دختره که هنوز خجالت زده بود از کاری که کرده اومد سوار تاکسی شد تو راه حسین دید که دختره پول کافی واسه دادن به تاکسی رو نداره بخاطر همین بدون این که اون متوجه بشه پول خودش و اون رو هم داد از تاکسی پیاده شد .
راه مدرسه
یه بار حسین از طرف یه مدرسه ابتدایی پسرانه میگذشت میدونی میگن بچه ها صاف سادن و دروغ کمتر میگن بچه ها مثله بزرگا نیستن که پشت سر حسین مسخرش می کنن بچه ها جلو روی حسین مسخرش می کنن میگن چاقه اومد چاقه اومد خب شاید هر کی جایه حسین بود اعصبانی بشه و بخواد همشونو بزنه اما حسین به جایه اینکه عصبانی بشه و داد بزنه با خنده رو بهشون سلام میکنه اونا که میگفتن پسر چاقه حسین با مهربونی می گفت : سلام بچه ها و لبخندی میزد خب یه بار که از دم مدرسه میگذشت دید که چند نفر دارن یه پسر کوچولو رو میزنن رفت جلو پسر رو کشید کنار گفت : بچه ها چی کار کنم تا شما ها این پسر رو نزنین گفتن: این پسر به ما قرض داره ولی نمیده حسین گفت : چقدر گفتن: پانصد تومن حسین تو جیبش دوهزار تومن بود دو تا هزاری یکیشونو داد به اونا گفت بیایید دیگه عزیتش نکنید پسرا پول رو گرفتنو رفتن اون پسر بچه هم بدون این که حرفی بزنه فرار کرد حسین نفهمید که چرا بچه فرار کرد اما بعد از اون پسره هر وقت دمه مدرسه حسین رو میدید بهش سلام می کرد
چاقو کشی
حسین اهل دعوا کردن نبود اما همون طور که شما هم اگه داستان رو خونده باشید میدونید که خیلی غیرتی بود بعضی موقعه ها مجبور میشد دعوا کنه خب یه بار که حسین داشت تو خیابون میرفت به طرف مدرسه دید یه پسر مزاحم دختره میشه و دختره هم هی میگه تو رو خدا دست از سرم بردار حسین میره جلو و به پسره میگه : داداش میشه بی خیال شی میبنی که راضی نیست با شما دوست بشه پس ولش کنید پسره میگه: به تو ربطی نداره خرس گنده بشکه آب حسین چیزی نمیگه و در جواب میگه: خب حالا که بهم توهین کردی میزاری که دختر خانوم بره و مزاحمش نشی پسر بر می گرده میگه : به تو ربطی نداره من هر کاری دلم بخواد می کنم حسین می گه : ولی من نمیتونم اجازه بدم شما مزاحم این دختر خانوم بشید پسر تو جوابش یه سیلی محکم به حسین میزنه و چون حسین نمیخواست دعوا بشه چیزی نمی گه ولی پسر دوباره ادامه میده و یه مشت به شکم حسین میزنه و میگه: قامبو دردت اومد حسین گفت: خب دختر خانوم شما برید من نمیزارم ایشون دنبالتون بیاد دختره هم با ترس میره پسر که راه افتاد تا به دنبال دختره بره حسین دستشو گرفت گفت : کجا من کارت دارم پسر گفت : دستمو ول کن کاری نکن بزنم لت و پارت کنم حسین گفت: بزن ولی اونو ول کن پسره دوباره اومد که حسین رو بزنه ولی این دفعه با عکس العمل حسین مواجه شد افتاد زمین این دفعه از جیبش چاقو در اورد و اومد به طرف حسین ، حسین که چاقو رو دید با پاش زد به دست پسره و لی چاقو رفت توی پایه راست حسین ، حسین یه مشت به دماغ پسره زد و دماغ پسره خونی شد و از ترسش پا گذاشت به فرار چاقو هنوز توی پایه حسین بود و این دفعه چاقی بهش کمک کرده بود چاقو به اسخونش نرسیده بود حسین با دست چپش چاقو رو در میاره و میندازه زمین یهو دختره از اون طرف خارج میشه میاد طرف حسین میگه: چیزیت که نشد حسین میگه: نه ولی دختره میبنه که داره از پایه حسین خون میاد میگه: پس اون چیه حسین میگه چیزی نیست یه خراشه ولی دختره چاقو رو میبنه و اندازه این که چقدر چاقو رفته تو حدود 7 سانت چاقو رفته بود تو رو به حسین میگه : آره معلومه چیزی نیست میگه بدو بدو بیریم بیمارستان حسین بهش میگه : شما برید من خودم میرم دختره میگه: نه منم میام اما حسین گوشش به این حرفا بدهکار نبود و گفت نه و رفت .
دیدید حالا یه سوال دیگه کدوم جوون زیباس پول دار که به خودش رسیده یا کدوم بازیگر و خواننده این کارایی که حسین میتونه انجام بده رو از دستش بر میاد بعضی موقعه ها آدمایی که به چشم ما هیچ و پوچن اونقدر مقامشون بلند هست که به نظر ما هیچ و پوچ میان هر کسی تو زندگی چیزایی داره یکی شکل و قیافه ، یکی معرفت و اندیشه ، یکی غیرتو فداکاری ، یکی صدا و خوانندگی ، چرا ما همیشه شکل ظاهری رو میبینیم چرا تا حالا کسی به درون کس دیگری توجه نکرده کسی با چهره زشت بد ترکیب ولی با یه قلب صاف ساده یکی با قلب سیاه سیاه ولی با چهره زیبایی دل انگیز چرا ما سعی نمی کنیم بدون این که به شکل ظاهری توجه کنیم به شکل باتنی فرد بنگریم من حرفامم تمام شد ولی حسین هنوزم داستان داره اگه دوست داشتید من بازم ادامه میدم اگه نه که هیچ
راستی یه سوال دارم از همه کسایی که این مطلب رو خوندن شما کدوم رو انتخاب می کنید شکل ظاهری یا باطنی امید وارم در موردش نظر بدید
ولی صادقانه راستی یه قول به من بدید از این به بعد وقتی یه کسی رو تو خیابون دیدید حتی تو دلتون مسخرش نکنید به جایه این کار فکر کنید اون که شکل قیافه نداره چه چیزی داره که شما ندارید مطمنن خدا واسه اون چیزی رو گذاشته که واسه شما نزاشته مطمئن باشید
امید وارم خسته نشده باشید همیشه سالم و تندرست باشید و با صبر و شکیبایی تا بتونید مطلب هایه منو بخونید
یا علی
ای تی جی
All YOU think is here