داستان من ميدونم عشق چيه تو هم ميدوني ؟
آشنايي
يكي داره مياد. يكي كه سرش به كار خودشه و با كسي هم كاري نداره. همه فكر مي كنن اين جوان چيزي از دختر يا عشق و از اين جور چيزا نميدونه. و چيزي سرش نميشه. يه پسرسنگدل بيشتر نيست. ولي پسره تو تمام عمرش دنبال يه همدم ميگشت. يكي كه بهش اعتماد كنه و هميشه با اون باشه. پسره فقط كسي رو ميخواست كه بهش عشق بورزه و هميشه كنارش باشه مثله يه كوه محكم وايسته. چيزي كه ديگه تو اين دوره زمونه وجود نداره .اگه وجود داشته باشه آدماي ديگه اونو از بين ميبرن .خوب وقتي كسي نيست وقتي همه عشقاي الان توي يكي دو روز خلاصه ميشه. اين جوان با غیرت كه دنبال يه عشق واقعي ميگرده اين عشق دخترايه امروزي رو ميخواد چي كار. به خاطر همين هميشه از دخترا كناره گيري كرده. اسم اين جون هست پارسا! پارسا بعضي موقعه ها ميره نت تو انترنت دنبال مطالب خواندني و آموزنده مي گرده . بعضي موقعه ها هم با آدماي تويه نت حرف ميزنه. يه روز كه مث هميشه داشت حرف ميزد يكي رو ديد. يكي كه اسمش بود .ستاره! يعني اسم كاربريش بود. ستاره پارسا نفهميد چي شد؟ يا چه اتفاقي افتاد ؟ولي وقتي اونو ديد تو دلش گفت: كاش اين ستاره من ميشد. ستاره آمد سلام كرد بقيه جواب سلام اون رو دادن همين طور پارسا . پارسا و ستاره دوباره چند باري با هم حرف زدن. جوري كه پارسا ديگه از ستاره خوشش اومده بود و از ستاره پرسيد: اسم شما ستارست؟ ستاره جواب داد :نه. اين اسم كاربري منه. اسم واقعي من نفسه. پارسا گفت: اسمت نفسه؟ چه اسم خوبي چقدرهم قشنگ و خوش نوازه نفست. مثل نفس آدم كه نباشه ميميره . نفس برگشت گفت: ممنون از لطفتون. از اون موقع به بعد نفسو پارسا هر روز با هم مي حرفيدن. يه جورايی پارسا فكر مي كرد! نفس همون كسيه كه دنبالش ميگشت. اما جرات اين كه به نفس بگه دوسش داره رو نداشت. پارسا خيلي خجالتي بود. بخاطر همين هيچ وقت جرات اين كه به نفس بگه شمارتو بده رو نداشت . يه روز به شوخي به نفس گفت: يه سوال ازت دارم. نفس گفت: بپرس . پارسا گفت: اگه من شمارتو بخوام بهم ميدي؟ نفس هم بدون اين كه حرفي رو بزنه شماره شو داد. پارسا مات و محبوت به شماره نگاه مي كرد! به نفس گفت: من شوخي كردم. نفس گفت: بردار لازم ميشه. پارسا هم گفت : باشه .بعدش به نفس يه اس ام اس زد گفت . اينم شماره منه . نفس هم تو جوابش گفت: منم ذخيرش كردم. نفسو پارسا باز هم همين طوري با هم مي حرفيدن . بدون اين كه پارسا حرفي از عشق بزنه. خب همين طوري يكي دو ماه گذشت و اينا بازم با هم حرف ميزدن. پارسا ديگه مطمن شده بود .كه نفس اونو ول نمي كنه. بخاطر همين به خودش جرات داد گفت! اين دفعه به نفس ميگم كه دوسش دارم. به نفس اس زد ولي نتونست بازم بگه و فقط يه سوال پرسيد . پرسيد دوست داشتن و عشق يعني چي ؟ نفس خنديدو گفت: تو نميدوني عشق يعني چي ! پارسا گفت: چرا ميدونم ولي تا حالا اين حس رو نداشتم. نفس گفت: من هم تا حالا اين حس رو نداشتم . من هم مفهوم درست عشق رو نميدونم. پارسا ديگه سوالي نكرد اما نفس هم اونقدرها خنگ نبود. ميدونست كه پارسا به اون يه حسي داره چون خودشم همون حس رو داشت. اين دفعه نفس پرسيد: چرا ما با هم اين حس رو تجربه نكنيم . پارسا گفت: با هم؟ نفس جواب داد: آره . ميدونم كه تو بهم اين حس رو پيدا كردي همين طوري كه من اين حس رو دارم .ولي من يه چيزي رو هم ميدونم. پارسا گفت: چي ؟ نفس جواب داد: ديگه عشقي وجود نداره كه ما بتونيم تجربش كنيم . همه الان ديگه فقط با هم بودن رو تجربه مي كنن و بعد از مدتي هم رو ول مي كنن. پارسا جواب داد: من اين كارو نمي كنم من تا اخرش هستم. نفس گفت: فكرشو هم نمي كنم! اگه اتفاقي واسه من بيوفته يا مشكلي واسه تو بيفته ما هم رو ول مي كنيم. پارسا گفت: به وقتش معلوم ميشه نفسم گفت: باشه
خواستگاري
يه بارپارسا از نفس پرسيد: ما تا كي فقط با هم حرف بزنيم؟ و چون يكم روش باز شده بود به نفس گفت: من ميتونم با خانوادمون بيام خواستگاريت؟ نفس برگشت گفت: اخه! هنوز زوده خودشم تو تويه اصفهاني منم توي مشهد. فاصله مون خيلي دوره. پارسا گفت: اشكالي نداره تو با خوانودت در ميون بزار. منم با خانودام حرف ميزنم. نفس گفت: باشه! ولي من بازم ميگم ديگه عشق وجود نداره. اگه ما با هم باشيمو بعدش از هم خوشمون نياد چي ! پارسا ناراحت شد گفت: باشه اگه منو دوست نداري هنوزم دير نشده من ميتونم برم . نفس گفت فكر كنم همين راه خوب باشه. بهتره ديگه از هم جدا شيم. پارسا هم اعصباني گفت: باشه پس خدا حافظ. پاراسا كه روي بالش خوابيده بود اشكاش در اومد. چشمي كه سمته بالش بود از همون جا اشك رو ريخت روي بالش. ولي اشك دومي از روي بيني پارسا امد پايينوافتاد روي اين يكي چشمشو افتاد روي بالش. همين كه افتاد روي بالش نفس اس داد گفت : پارسا من بدون تو نميتونم . شايد تو منو بزاريو بري اما من به تو عادت كردم. نميتونم فراموشت كنم .پارسا خوشحال اشكاشو پاك كردو گفت: منم نميتونم واسه منم سخته دوري از تو ولي بازم نفس قبول نكرد. پارسا هم قبول نميكرد فكر مي كرد نفس داره باهاش بازي مي كنه . اما اينا هر دوشون خودشونو باور داشتن و اين باعث ميشد، پيش هم بمونن.
حادثه
چه زندگي عجيبه! وقتي دو تا ادم تو اين دنياي كه عشق مرده ، عاشق هم ميشن. حادثه ! حادثه هم اين عشقا رو از هم ديگه جدا مي كنه. تو يكي از روزا پارسا به نفس اس ام اس زد. اما جوابي نشنيد صبر كرد بازم اسم ام اس داد. بازم جوابي نداد. بعد زنگ زد. بازم كسي گوشي رو برنداشت. پارسا كه داشت از نگراني ميمرد تا فردا صبر كرد. بعد دوباره زنگ زد . ديد يك خانومي برداشت. پارسا گفت :سلام! ببخشيد صاحب اين گوشي كجاست؟ خانوم جواب داد: شما ؟ من مادرشم صاحب اين گوشي توي بيمارستان بستريه. پارسا گفت :چي ، چي گفتي؟ كجا؟ چرا؟ مادر نفس جواب داد: قلبش خوب كار نمي كنه . مادر نفس بغز قلوشو گرفته بود. ديگه نتونست تحمل كنه با گريه گفت .به قلب احتياج داره بايد زود عمل شه پارسا گوشي رو انداخت زمينو بي هوش شد. بعد چند مدت كه بهوش اومد. خواست بره مشهد زنگ زد به مادر نفسو آدرس بيمارستان رو كه توش نفس بستري بود رو از اون گرفت. با عجله و با حال و احوال بد سوار ماشين شد راهي مشهد شد. تو تمام راه به اين فكر مي كرد كه چي كار كنه تا نفس زنده بمونه. و هي خدا خدا مي كرد دااااااد مي كشيد. كه چرا بعد از مدتي كه يكي رو پيدا كرده. خدا داره اونو از پارسا جدا مي كنه . رسيد بيمارستان نفس رو ديد. پدر نفس گفت: شما؟ پارسا جوابي نداد . بعد رو به دكتر كرد گفت: چقدر زمان داره ؟ دكتر گفت: اگه تا چند روزه ديگه عمل نشه ميميره. بايد هر چه زود تر قلب براي پيوند پيدا بشه. پارسا به هر دري زد تا كه بتونه قلب پيدا كنه. اما نتونست. ديگه راهي نداشت اومد جلوي بيمارستانو تا ميتونست گريه كرد. تا جايی گه بيهوش شد بعد از اين كه توي يكي از تخت هايه بيمارستان به هوش اومد. ديگه نتونست تحمل كنه با عجله رفت پيش دكتري كه دكتره نفس بود و گفت: دكتر قلب منو به اون پيوند بديد. دكتر قبول نكرد گفت :اين كار عملي نيست ما نميتونيم بخاطر يه كسي ديگه باعث مرگ كسي ديگه باشيم. ولي پارسا گوشش به اين حرفا بدهكار نبود داد زد و تا مي تونست فرياد ميكشيد. ميگفت اون عشق منه اگه اون نباشه منم نيستم منم ميخوام بميرم. با عجله رفت بيرون. دكتر همين طور كه نشسته بود فرياد يه زن رو شنيد! با عجله رفت بيرون ديد! پارسا يه چاقو عمل جراهي رو گرفته تو دستش و رگ دستشو هم بريده. جوري كه خونش پاشيده بود رو صورت زنه. به دكتره گفت: حالا منو عمل مي كني يا رگ گردنمو بزنم. دكتر گفت: باشه باشه عملت مي كنيم حداقل اين طوري يكيتون زنده میمونيد. ولي بازم پارسا قبول نكرد انگار ميدونست كه دكتره داره دروغ ميگه به خاطر همين گفت: بايد سند بياري. گفت: بايد پيش همه بگي. خون داشت از دست پارسا ميریخت رو زمين جوري كه همه جاي پاهاش پراز خون شده بود . همه دوره پارسا رو گرفته بودن حتي پدر و مادر نفس دكتر گفت: باشه من قول ميدم پيش همه اينا. پارسا وقتي اين حرف رو شنيد چون خون زيادي رو از دست داده بود حالش بد شد و افتاد زمين روي خونا همه جايه بدنش خوني شده بود. ولي دكتره به قولش پايبند مونده بود. نفس و پارسا رو بردن اتاق عمل واسه پيوند پارسا به عشقش عمل كرده بود. اون خودشو فدايه نفس کرد نفسي كه بدون اون نمي تونست زندگي كنه . همه شاهد بودن وهم چنين پدرومادر نفس هم شاهد بودن ، داشتن واسه اين عمل گريه ميكردن انگار كه پسر خودشون رو از دست دادن. پدر و مادر نفس واسه اين عشق و اين پسر قبته ميخوردن و احساس غرور مي كردن كه چنين كسي عاشق دخترشون شده بود. تا جايی كه پدره مي گفت: كاش دخترم با اين پسر تو يه خونه بودن و باهم زير يه سقف بودن و واسه اين فدا كاري پارسا افسوس ميخوردن. همه ی پدرو مادر اين موقعا شاد ميشن ميگن :دخترمون زنده ميمونه اما پدرو مادر نفس اين طوري نبودن و اين حس رو نداشتن . اونا انگار پسر خودشون روداشتن از دست ميدادن . عمل تمام شد و دخترشون از اتاق عمل اومد بيرون و دكتر حرفي نزد رفت .
بعد عمل
عمل شد نفس چشماشو باز كرد يكم كه به خودش اومد گفت: مادر من كجام مادرش جواب داد: دخترم بيمارستاني تازه قلبتو عمل كردنو و پيوندتم مؤفقيت آميز بود نفس: خنديد گفت مادر ميخوام چيزي رو بهت بگم . من عاشق شده بودم عاشق يه پسر كه حتي واسه ديدن من هم به بيمارستان نيومده . چه فكرايی ميكردم فكر مي كردم اون واقعا منو دوست داره و حاضره بخاطرم هر كاري بكنه. ولي همش تو خيالات بودم عشق ديگه مرده. مادره جواب داد: عشق نمرده ولي ما يكي رو از دست داديم. نفس گفت: مادر منظورت چيه؟ نفس وقتي اين حرف رو شنيد گفت : مادر داري چي ميگي؟ كي رو از دست داديم ؟ مادرش گفت: پارسا رو . نفس جواب داد: تو پارسا رو از كجا ميشناسي. مادرش جوابي نداد اما پدر برگشت گفت: الان قلب اونه كه داره تو وجودت ميتپه اون رگ دستشو زد و اونقدر پا فشاري كرد، كه دكترا رو مجاب كرد تا قلبشو بدن به تو . نفس يه جيق بلند كشيد اونقدر صداش بلند بود كه همه رو كشوند به طرفه خودش. با گريه هايی كه ميكرد داشت ديوونه ميشد . چشمم افتاد به يه چاقو . چاقو رو برداشت همون كاري رو كرد كه پارسا كرده بود . رگشو زد. گفت: جلو نيايد اگه بياد رگ گردنمو هم ميزنم ميخوام آروم آروم برم پيش پارسا . خونش همه جايه تخت رو پر كرده بود همه و همين طور دكتر اومد تو يه نگاه به نفس كردوگفت: دختر ديوونه ميخواي چي كار كني؟ ميخواي از عشقت جدا شي. پارسا نمرده زندست .تو بخش مردان بستريه .نفس گفت: دروغ ميگي . پس چرا مادرو بابام ميگن مرده .دكتر جوابي نداد يهو يه مرد از پشت جمعيت داد زد: قلبي كه الان توي سينت قلبه پدره منه. همه نگاهشون به سمت مرده رفت مرده گفت: من اجازه ندادم پارسا خودشو فدايه تو كنه چون اون قلبش پاك بود. مث قلب پدر من و چون عشقتون پاك بود. من قلب پدرم رو كه در حال مردن بود رو دادم به تو پدرم مرد تا عشق شما پايدار بمونه. پارسا هنوز هم زندست نفس اروم شد: دكترا اومدن جلوي خون ريزي رو گرفتن ولي نفس ميگفت: من بايد پارسا رو ببينم دكتره گفت: باشه بيا بريم ببين شما دو تا آخرش ما رو ميكشيد . تمام بيمارستان رو خوني كرديد. پارسا هنوز به هوش نيومده بود . وقتي نفس اومد بالا سرشو ديد هنوز داره نفس ميكشه. صداش كرد با صدايه آروم اما صدايی كه واسه پارسا تا جايی كه نميشه نوشت بلند بود انگار داشت از وجودش پارسا رو صدا ميكرد. پارسا بلند شد گفت: اينجا كجاست؟ نفس تو زنده اي پس من مردم كه ميتونم تو رو ببینم حتمي اينم روحمه خدا رو شكر كه روحم پيش توست. نفس گفت: هر دومون زنده ايم پارسا گفت: نه من مردم و تو فرشته مني نفس جواب داد تو هم فرشته مني ما نمرديم بعد پارسا گفت: پس كي قلبشو داد به تو نفس جواب داد يه پير مرد. پارسا گفت: من ميدونم عشق چيه تو هم ميدوني؟ نفس گفت: ما هر دومون ميدونیم عشق چيه عشق هنوز نمرده. پارسا گفت :پس من و تو ميدونيم عشق چيه عشق يعني فدايه هم ديگه شدن ، عشق يعني زندگي ، براي هم مردن واسه هم موندن تا هميشه با هم .
ديديد عشق هنوز زندست ولي بايد باورش كرد ، مثل مجنونو ليلي ، مثل شيرین و فرهاد
مثل تمام عاشقا ، مثل نفسو پارسا
اي تي جي
All YOU think is here