هنر دل
به نام او که دل شکسته را مرحم است
توی اتاقم دراز کشیده بودم و کتاب میخوندم هوای بیرون سرد بود و شیشه اتاقم بخار گرفته بود کمی بعد صدای در خونه رو شنیدم به طرف در رفتم و بازش کردم رفیقم پشت در بود با مالیدن دستاش وارد اتاق شد و به طرف بخاری رفت کمی کنار بخاری نشست و من تازه غم رو تو چهرش حس کردم رفتم کنارش ازش پرسیدم چی شده بدون این که بهم جوابی بده فقط اطراف رو نگاه کرد بعد از چند لحظه بلند شد و به طرفه شیشه بخار گرفته رفت و روش نوشت:
« به تاوان دل شکسته ام هزاران دل خواهم شکست گناهش پای کسی که دلم را شکست»
به جمله نگاه کردم تازه داشتم میفهمیدم که چی شده همینطور به جمله ای که هزاران بار شنیده بود خیره شدم به دوستم نگاهی کردم و به طرفش رفتم به چشماش نگاه کردم میتونستم چشمای رو که بخاطر جمع شدن اشک می درخشیدن رو کامل ببینم دستمو به طرف شیشه دراز کردم پایین جمله نوشتم:
« تو اگر دل شکستن را هنر دل شکسته خود دانی من به دست آوردن یک دل را آرزو دارم»
«تو هزاران دل را به تاوان یک دل خواهی شکست در حالی که من در آرزو به دست آوردن یک دل شکسته ام»
برگشتم و باز به دوستم نگاه کردم حالا میتونستم اشکای رو که تو چشماش جمع شده بود رو گونه اش ببینم دستمو روی شانه اش گذاشتم آروم گفتم حالا من میتونم مرحمی برای دل شکستت باشم بهم لبخندی زد و با دستش جمله رو که نوشته بود پاک کرد
پایان
ای تی جی
All YOU think is here