بسمه تعالی

ساعت 11:30 تو پادگان سر پست مخابرات یکی نشسته شایدم نشسته خوابیده یا داره به زندگی که بیرون سیم خاردار ها داره فکر میکنه شایدم خودکاری تو دستشه یه دفترچه دیگه تو دست دیگشه و داره واسه دلش مینویسه یه قران هم روی میز جلوشه که موقعه نیاز بخونه  تلفن بغل دستیش شروع میکنه  درررنگ ، دررررنگ  تلفن زنگ میزنه نگهبان میترسه اخه کی میتونه نصف شب زنگ بزنه پادگان تلفن بر میداره  : الو پاگان بفرمائید  یه صدای دخترونه از پشت تلفن:

 دختر :سلام !

  سرباز : سلام بفرمائید ؟

 دختر : من با سرباز یاشار احمدی کار دارم 

سرباز: ببخشید خانوم الان ساعت11 نصف شبه بنظرتون الان این وقت ساعت  سربازیهم بیدار هست که بیاد پایه تلفن

دختر: خوب پس شما چرا بیدارین

سرباز: خانوم با اجازه شما من نگهبانم در ضمن تا حد مرگ خوابم میاد

دختر : اوه پس مزاحم خوابتون شدم خدا حافظ

دختر اجازه خدا حافظی به سرباز نمیده و تلفن  رو قط میکنه سربازم تو دلش گفت خداحافظ باز به کارش ادامه داد هنوز 2 دقیقه نگذاشته بود که دختر دوباره زنگ زد  سرباز دوباره تلفن رو برداشت گفت پادگان بفرمائید باز صدای دختر رو شنید که گفت سلام سربازم بدونه جواب سلام گفت خانوم من که به شما گفتم الان کسی رو که دنبالش  هستی  یا نگهبانه یا خوابه

دختر: خوب من که چیزی نگفتم فقط خواستم با شما کمی حرف بزنم اخه یکم بی حوصله هستم

سرباز: خانوم اخه الان کی حوصله داره که شما داشته باشین الان وقت خوابه من جایه شما بودم میرفتم رو تختم دراز میکشدم تا 12 ظهر هم بیدار نمیشدم

دخترک لبخندی میزنه میگه : انگار خیلی خوابتون میاد

سرباز: خانوم انگار شما برعکس گفتین ها شما حوصلتون انگار تا سر سرش پر از حوصله زیاد خوابتون نمیاد ولی من خوابم میاد شما هم جایه من بودین خوابتون میومد

دختر کی ناراحت میشه میگه: خوب من دلم گرفته میخوام با یکی حرف بزنم

سرباز: خانوم بیرون پر ادم برو با خواهرت حرف بزن چرا شما زنگ زدین به یک غریبه اونم کجا  پشت سیم خاردار  اونم ساعت 11 نصف شب اصلا برین بیرون یکی رو پیدا کنین برای حرف زدن

دختر: خوب من که خواهر ندارم بعدشم خوشم میاد با غریبه ها حرف بزنم بیرون ادماش زیاد جالب نیستن

سرباز : اهان اون وقت من اینجا به نظرتون جالب میرسم منم یه ادمم پس اگه بیرون باشم براتون جالب نیستم لطف قط کنین برین قرصی چیزی بخورین تا خوابتون ببره

دختر: چه اعصبانی خوب چی میشه کمی باهم حرف بزنیم

سرباز: خانوم خوب اگه یکی هم به شما گیر میداد اعصبانی بودین اصلا باشه قبول خوب در مورد چی اصلا من شما رو میشناسم که بخوابم باهاتون حرف بزنم

دختر: خوب مشکلی نیست اشنا میشم برای شروع اسمتون رو بگین

سرباز : به شما مربوط نیست منم نمیتونم اسم بگم لطف گوشی رو قط کنین برین بیرون واسه اشنای کسی رو پیدا کنین  من یه سربازم

دختر: نامرد باشه میرم اصلا کی خواست با تو حرف بزنه  

سرباز: اقا ما نامرد اصلا امدیم خدمت مرد شیم حالا میشه ولمون کنین خوب نمیخواین حرف بزنین قط کنین

دختر: نه قط نمیکنم  من ازت خوشم امده میخوام باهام حرف بزنم

سرباز توی دلش گفت بابا عجب گیری کردیم  شیطونه میگه ببندمش به فحش ها

دختر: پس چرا ساکت شدی

سرباز: خانوم لطف قط کنین من حوصله درد سر ندارم لطفا صبر کنین تا پست بعدی بیاد هم من برم بگیرم بخوابم هم شاید اون دلش بخواد باهاتون حرف بزنه حالا هم اگه میشه تلفن رو قط کنین یک ساعت دیگه زنگ بزنین  خدا حفظ

دختر: خیلی بد جنسی باشه خدا حافظ

***********

صبح سرباز موضوع رو به دوستاش گفت بود سربازی دیگه هم بهش میگفتن بابا تو دیونهای دختر خودش امده تو ردش میکنی سربازم میگفت بابا شما از کجا میدونین شایداین دختر از اطلاعات اینا بودو میخواست ازم حرف بکشه ولی من حال حوصله درد سر ندارم که بخوام خودمو تو درد سر بندازم بهترش همین بود ردش کنم حالا اگه شما اون دختر رو میخواین موقعه پست شما زنگ زد خوب باهاش حرف بزنین راجب این موضوع هم دیگه با من حرف نزن.

دو سه روز بعد اون موضوع یک سرهنگ از لشکر امد توی پادگان دنبال سربازی میگشت امد موضوع رو به فرمانده پادگان گفت فرمانده هم بهش قول همکاری داد و شروع به پیدا کردن یک سرباز شدن سرهنگ گفت من دنبال کسی میگردم که سه روز پیش ساعت حدود های 11 و 12 شب پایه تلفنی بود که برای خانواده های سربازان در نظر گرفته شده بعد از کمی جستو جو تونستن سربازی رو که اون موقعه سر پست بود رو پیدا کنن کسی که اون روز سر پست بود سرباز وظیفه نیما درخشش بود سرهنگ اونو خواست  فرمانده هم چند نفر رو فرستاد تا اونو پیدا کنن نیما موقعه که سر کارش بود شنید که چند نفر میگن نیما درخشش کیه   از هیچ چیز خبری نداشت دید که چند نفر دنبالش میگرفتن اونم دستشو بلند کرد گفت منم نیما منم اونا هم امدن جلو گفت سرباز فرمانده پادگان باهات کار داره نیما جا خورد گفت با من اونا هم با سر تایید کردن نیما همین طوری مونده بود اخه با من چی کار داره همین طور که داشته به طرف اتاق فرمانده میرفت هر جور فکری کرد من چه اشتباهی کردم اخه چی شده شاید میخواد تشویقی بده یا تنبهم کنه وای خدا چی شده تو این فکرا بو که  که رسید به دفتر امد تو سلام کرد و احترام نظامی گذاشت کلاشو از سرش برداشت گفت جناب با من کاری داشتین وقت سرشو چرخوند  یک سرهنگ تغریبا حدود 40 50 ساله رو دید فرماده گفت : پسر ایشون با شما کار دارن سرهنگ رو به نیما کرد گفت پسر جان شما  سه روز پیش نگهبان مخابرات بودین پسر هم که تازه تازه دو هزاریش افتاده بود گفت بله جناب اون روز من بودم سرهنگ امد جلو به فرمانده گفت من با ایشون میخوام خصوصی حرف بزنم اگه مشکلی نداشته باشه فرمانده گفت نه چه مشکلی میتونه داشته باشه سرهنگ نیما رو به طرف بیرون راهنمایی کرد نیما هم با روی سفید پریده رفت بیرون تو دلش میگفت اوه اوه چه شانسی دارم من چه غلطی کردم امدم خدمت کارم تمومه ای لعنت به این شانس  همین که رسید بیرون با صدای لرزان گفت

نیما: جناب سرهنگ به خدا من کاری نکردم من اصلا حرفی با اون نزدم من چیزی بهش نگفتم  من هیچ اطلاعاتی به اون ندادم مطمن که کار اشتباهی نکردم

سرهنگ لبخندی مهربون مزنه میگه : میدون پسر جان نگران نباش من نیومدم که بترسونمت ازت خواهشی دارم

نیما که جاا خورده بودن با ترس گفت: خوا خوا خواهش چه خواهشی

سرهنک شروع به صحبت کرد گفت: ببین بزار از ماجرا رو بگم من دختری دارم که سرطان داره  ما واسه بهبودیش هر کاری کردیم ولی فایده نداشت دکترا جوابش کردن ما هم بخاطر این که اخر عمرش رو راحت باشه واسش هر کاری انجام میدیم نمیدونم بتونی منو درک کنی یا نه خوب بلخره تو هنوز جونی از حس  پدری خبری نداری

نیما : خوب جناب اینا به من چه مربوطه

سرهنگ: بزار ادامه بدم تا متوجه شی

سرهنگ : موضوع اینه که این دختر من شماره اینجا رو از دوستاش گرفته  و همین طوری زنگ زده بود که یکم سر به سر پسرا بزاره  از شناس شما هم اون روز شما سرپست بودین و با شما حرف زده اون روز ماجرا و حرف زدن تلفنیشو به من گفت و مین طور این که شما چطوری جوابشو دادین البته من ازش ناراحت شدم ولی چون خیلی دوسش داشتم چیزی بهش نگفتم اما اون ازم خواست که شما رو پیدا کنم ببرم تا از نزدیک شما رو ببینه منم اولش قبول نکردم بهش گفتم نه ولی بعدا که به حرفای شما فکر کردم و دورا دور از شما خوشم امد و از یه طرف نمیخوام بیشتر از این دل دخترمو بشکنم امدم سراغ شما من میدونم که نمیتونم به زور شما رو وادار به امدن کنم ولی به اعنوان یه مرد که دلش نمیخواد دل دخترشو بشکونه ازت خواهش میکنم اگه میشه با من بیای و دخترمو ببینی

نیما ساکت شد به فکر فرو رفت ( خدا چی کار کنم اخه منو چی کار با دختره اما از طرفی دلشم واسه دختر میسخوت و همین طور از مردی که برای دخترش هر کاری میکنه نمیخواست غرور مرد رو لکه دارکنه تو دلش گفت: خوب اگه با وجود من اون میتونه از زندگی کوچیکش لذت ببره چرا این کارو نکنم و چرا این ژدر دل سوخته رو خوشحال نکنم  توی ذهن و قلبش جنگی در گرفته بود خدا برم یا نرم چند بار تو ذهنش خداشو صدا زد بعد صدای اذان رو شنید کمی اروم شد برگشت به طرفه سرهنگ ) اگه وجود من برای دخترون خوب باشه من حرفی ندارم ولی من سربازم اینجا خدمت میکنم سرهنگ رو بهش کرد گفت اون مشکلی نیست اگه تو بخوای من میبرمت پیش خودم تا اونجا خدمت کنی شبا هم خونه ما میمونی نیما باز ساکت شد گفت حرفی ندارم چون برای منم خوبه خدمت باقی موندمو میتونم اونجا باشم اما نیما ته دلش میترسید شاید این سرهنگ بخواد بلای سرش بیاره ولی بازم دلشو زد به دریا چون هر چی باشه بهتر از این بود که اینجا تو پادگان باشه سرهنگ گفت چند روزی وقت داری وسایلتو جمع کن و کارای اداری رو انجام بدی بعد میتونی چند روزی بری پیش خانوادتو بعد بیای آدرس رو به  نیما داد و رفت که با فرمانده حرف بزنه نیما هم با کلی فکر به طرفه آسایشگاه رفت  اونجا ماجرا رو به دوستاش گفت اونا هم خوشحال شدن ولی چون قرار بود نیما از پیشون بره ناراحت بودن و واسه نیما آرزو موفقیت می کرد نیما رفت مرخصی ولی توی خونشون هیچ چیزی از ماجرا نگفت فقط بهشون گفت که محل خدمتش تغییر کرده و خودشو برای روزای پیش روش اماده میکرد.

********

روزی که نیما همش تو ذهنش تجسمش میکرد فرا رسید از خانوادش خدا حافظی کرد خواهرش قران رو سرش گرفت مادرش پشت سرش اب ریخت و پدرش تا سر کوچه همراهیش کرد نیما برگشت به طرفه پدرش گفت بابا جون برام دعا کن دیگه میرم شما رو به خدا میسپارم امید وارم خدای بزرگ هم مراقب شما باشه و هم لطفشو از من دری نکنه و شروع کرد به راه رفتن.  با لباس نظامی تو خیابون راه میرفت همش به فکر روزای پیش روش بود و با خداش حرف میزد( خدایا تمام چشم امیدم به تو فقط از تو میخوام و فقط از خودت انتظار دارم مراقبم باش تا هم بنده خوبی برات باشم و هم از امتحانی که جلوی روم گذاشتی رو بتونم به پایان برسونم) نیما یواش یواش به ایستگاه رسید و سوار اتوبوس شد به طرف شهری که سرهنگ ادرشو داد بود رفت بعد 12 ساعت  به شهر مورد نظر رسید و دنبال ادرس رو گرفت به یه پادگان  رسید چه پادگان خوبی مث بهشت بود البته در مقابل جایی که قبلا توش بود داخل شد سراغ سرهنگ علیار رو گرفت دژبان های جلوی در راهنمایش کردن نیما که رسید دم اتاق سرهنگ به لباس هاش نگاه کرد کلاشو درست کرد و آروم در زد وارد شد  احترام گذاشت سلام کرد سرهنگ سرش بلند کرد چشماش درخشید با خوشحالی  گفت پس امدی خوش امدی ممنون که به من اعتماد کردی خودتو بخاطرم تو درد سر انداختی نیما : گفت خواهش میکنم بلخره سربازم و وظیفه امه هم وظیفه انسانی هم نظامی سرهنگ: حالا که امدی بیا بیشن واست چای بیارن  نیما گفت نه ممنون  سرهنگ تعارف رو بزار کنار تو مث پسرمی  نیما: شما لطف دارین از قدیم گفتم در دیق بازه حیای گربه کجا رفته فقط اگه میشه تکلیف منو روشن کنین من باید چی کار کنم سرهنگ رو بهش کرد خندید گفت: واقعا افرین معلومه که یه مرد دنیا دیه هست چقدر هم کاری هستی حالا اول کدوم کار رو میخوای  نظامی یا کار شخصی رو نیما برگشت گفت هر دو سرهنگ گفت پس اول کار نظامی بعد شخصی  بگو ببین  از کامپیوتر سر در میاری من یه مدت میشه دنبال سربازی میگردم کامپیوتر بلد باشه نیما گفتتا حدودا  بلدم سرهنگ گفت پس خوبه کنار خودم میمونی  اتاق روبه رو رو نشون داد گفت برو اونجا نیما نگاهی به ساکش انداخت  گفت پس وسایلم چی سرهنگ نگاهی به ساکش کرد گفت اهان اونا رو میبریم خونه از این به بعد آسایشگاهت خونه ماست نیما گفت عجب آسایشگاهی و خندید سرهنگ هم باهاش خندید گفت حالا پر رو نشو برو سر کارت نیما هم با خنده احترام گذاشت و از اتاق خارج شد رفت و کار جدیدشو شروع کرد تا وقت اداری روبه پایا برسونه وقت اداری که تموم شد سرهنگ امد پیش نیما دید که مشغوله تایپ کردن گفت پاشو وقت کار کردن تموم حالا بریم به زندگیمون برسیم سوار ماشین شدن از نیما پرسید رانندگی بلدی نیما هم با لبخند گفت بله جناب سرهنگ، سرهنگ گفت ایول راننده شخصی هم پیدا کردیم از این به بعد تا مدتی که کنار منی راننده ام هم هستی  نیما هم گفت باعث افتخاره فقط من آدرس رو بلد نیستم اصلا این شهر رو بلد نیستم سرهنگ جواب داد مشکلی نیست به جاش من مث کف دستم بلدم تو راه بیوفت راه پادگان رو که بلدی نیما با خنده گفت اونو اره دیگه انقدر هم خنگ نیستم

 *********

تو راه سرهنگ گفت: دخترم از امدنت خبری نداره بهش نگفتم اخه چون بهش گفته بودم نه اونم ازم ناراحت شده و باهام قهره منم میخوام غافلگیرش کنم  البته این ماجرا رو هیچ کدوم از همکارانم هم نمیدونن امید وارم دهنت قرص باشه بهشون گفتم تو از فامیلامون هستی نیما هم گفت بله میفهم امید وارم که خداوند بهم کمک کنه تا شرمنده شما نشم

************

موقعه رسیدن نیما به دور بر نگاه میکرد تو ذهنش میگفت عجب خیابونی چه محله تمیزی معلومه که خونه سرهنگ توی منطقه خوبه شهر هستش کمی که جلو تر رفتن سرهنگ در خونشون رو نشون داد گفت اسایشگاه جدیدت نیما جان نیما به در بزرگ سیاهی که جلوی روش بود خیره شده بود میگفت اگه این درشه خونه چیه وقتی در باز شد ماشین رو بردن  نیما صبر کرد تا سرهنگ پیاده شه بعد خودش ام پایین امد سرهنگ به طرف خونه راهنمایش کرد هنوز وارد خونه نشه بود که یه زن حدود 30 ساله رو دید که چادر سفید سرش بود سرهنگ به طرفش رفت گفت خانوم اینم کسی که منتظرش بودی خانومه به طرف نیما امد گفت خوش امدی من واقعا شرمندم که باعث زحمت و مزاحمت شما شدیم ولی باید ما رو درک کنی ما دلمون میخواد دخترمون اخرای عمرش راحت زندگی کنه و به چیزای که میخواد برسه  البته میدونم کارمون درست نیست ولی حس مادرانم اجازه نمیده که دخترم ازم ناراحت باشه من سرهنگ رو مجبور به این کار کردم سرهنگ هم تو جواب داد البته من زن زلیل نیستم ها ولی راست میگه نیما خندید و به طرف خانوم برگشت گفت میدونم خانوم من ناراحت نیستم برعکس خوشحالم هستم که با یک پدر و مادر نمونه که برای فرزندشون هر کاری میکنن اشنا شدم و امید وارم برای دخترون هم بتونم کاری انجام بدم تو همین حرفا بودن که نیماچشم به در خونه خورد که یه دختر حدودا 17 و18 ساله دیده میشد  سرشو انداخت پایین البته دختر حرفای نیما رو نشنید برگشت و به پدرش گفت بابا ایشون کین سرهنگ برگشت گفت عه دخترم زهرا تو انجایی ایشون سرباز جدید من هستن اوردم که هم تو اداره و هم اینجا کمک شما و من باشن دخترک که اینو شنید گفت اهان و برگشت و به طرف خونه رفت  نیما که تازه زهرا رو دید بود کمی سرخ شد بود اخه فکر میکرد حتما با دختر مواجه میشه که سادست  ولی این مث فرشته ی بود که تو عمرش ندیده بود سرهنگ گفت چیه نیما خان چرا سرخ شدی تو که پشت تلفن مث شیر بودی نیما بیشتر سرخ شد گفت خوب ما از اون پاستوریزه هاش هستیم  همسر سرهنگ که به خنده افتاده بود  به نیما گفت خوبه معلومه پسر خوبی هستی و سرهنگ برای کامل کردن جمله همسرش گفت خیلی هم کاری نیما هم سرشو انداخت پاینن و گفت من چی بگم سرهنگ  گفت هیچی حالا دیگه از این به بعد نوبت خودته خودت اروم اروم باید به زهرا بگی کی هستی و خودتو بهش معرفی کنی دیگه از این به بعد همه چی به خودت بستگی داره

**********.

چند روزی گذاشت یه اتاق برای نیما داده بوندکه اندازه اتاق پزیرای خونشون بود و همه چی توش بود انگار که واقعا پسر سرهنگ بود اما تو خونه زیاد زهرا رو نمیدید  صبح با سرهنگ میرفت سر کار و فقط سر میز ناهارو شام زهرا رو میدید حتی جرات حرف زن نداشت سرهنگ که متوجه اینا شده بود موقعه ناهار با نیما حرف میزد از پادگان قبلیش کاراشو زندگی می پرسید نیما هم جواب میداد زهرا هم بعضی وقتا چیزای میپرسید نیما هم با صدای اروم جوابشو میداد همین طور روزا می گذاشت که یک روز پنجشنبه که وقت اداری زود تموم میشد سرهنگ و نیما زود امده بودن خونه سرهنگ به نیما کاملا اعتماد پیدا کرده بود  بهش گفت نیما الان زهرا تو مدرست امروز میخوام تو بری و بیاریش  نیما ادرس رو گرفت و به راه افتاد رفت به طرف مدرسه منتظر امدن زهرا شد موقعه این که زهرا رو دید یه پسر رو پشت سرش دید که به زهرا متلک انداخت زهرا هم یه جوری پسر رو پیش همه خورد کرد که کاملا پسر اعصبانی شد و با دوستاش امدن تا زهرا رو ازیت کنن نیما که دید یواش یواش پسرا دارن باعث ازیت زهرا میشن به طرف اونا رفت گفت هی دارین چی کار میکنین پسرا که لباس نظامی نیما رو دیدن ترسیدن   و رفتن نیما امد طرف  زهرا  و حالشو پرسید زهرا هم گفت خوبم ممنون که امدی اینا داشتن ازیتم میکردن نیما زهرا رو به طرف ماشین راهنمایی کرد و خودشم سوار ماشین شد راه افتادن تو راه ید زهرا آروم آروم داره گریه میکنه نتونست تحمل کنه گفت زهرا خانوم چرا گریه میکنین زهرا هم گفت مگه خودت ندیدی نیما هم تو جواب گفت  خوب اشکالی نداره حالا یه چیزی بود تموم شد  زهرا گفت اونا مث حیون میمونن نیما رو بهش کرد گفت شاید منم حیون باشم پس چرا به من اعتماد میکنی  زهرا سرشو انداخت پایین گفت به شما هم اعتماد ندارم  نیما هم تو جواب گفت: اون وقت چرا سوار ماشین شدین  س چرا بهم زنگ میزنن و دنبال هم دل میگردین یه لحظه که به خودش امد گفت اوه انگار سوتی دادم  و اینو زهرا هم فهمیده بود داشت چهار چشمی به  نیما نگاه میکرد گفت تو تو اونی تو اینجا چی کار می کنی نه  باورم نمیشه تو همون پسری که بهش زنگ زدم  امکان نداره نیما هم گفت بله زهرا خانوم همونم که ساعت11 نصف شب بهش زنگ میزنین و دنبال هم صحبت می گردین زهرا که سرخ شده بود گفت خوب معذرت میخوام اون روز حالم خوب نبود خیلی ناراحت بود البته شما هم حرصمو در اوردین دلم میخواست از نزدیک ببینمتون حالتو رو بگیرم اصلا بخاطر این خواستم که پدرم بیارتت ولی اون قبول نکرد نیما گفت : پس حاله منو  بگیرین  بابا دستون درد نکنه خوب الان که هستم میتونین حالمو بگیرین زهرا سرشو انداخت پایین گفت ولی الان که به اون روز فکر میکنم میبنم تکثیر خودم بود و شما واقعا پسر خوبی هستین که اون روز اون طوری باهام حرف زدین  دوباره برگشتم بهش گفتم زهرا خانوم فضولی نباشه ولی چرا با یه پسر بیرون دوستی نمیکنی و محبتی رو که میخوای بدست نمیاری زهرا گریه کرد گفت اخه چرا باید این کارو بکنم وقتی قرار بمیرم و صدای گریش بیشتر شد  نیما که ناراحت شده بود و از حال زهرا کمی اشک جلوی چشاشو گرفت گفت بهتون حق میدم زهرا خانوم ولی دنیا که به اخر نرسیده از کجا معلوم که بمیرین شاید معجزه ای پیش بیادو زنده بمونین خدا بزرگه لطفشو فراموش نکنین زهرا گفت معجزه خدا هه اینا چین هیچ چیزی وجود نداره این دینا فقط واسه زجر دادن من به وجود امده خدای وجود نداره و هیچ معجزه هم به دست خدا اتفاق نمیوته  نیما گفت زهرا خانوم معجزه  زیاده یکیش همین  تلفنی که به من زدین اون یه معجزه و یه لطف از طرف خدا برای من بود چون توستم هم با خانواده شما و هم با شما آشنا بشم پس شما چطور میگین معجزه و خدا وجود ندارن وقتی برای من اتفاق افتاده زهرا گفت : اینا برای تو هستن نه برای من  نیما گفت: خدا برای همه هست لطف و مهربونیش انقدر که به همه میده حتی به بدترین بنده هاش زهرا گفت : اینطور نیست خدا انگار به من توجه نداره اون با این بیماری لت زندگی کردن رو از من گرفت  نیما : لذت زندگی کردن رو خدا ازتون نگرفته زهرا خانوم این خودتون هستین که این لذت رو دارین از دست میدین شما میتونین از زندگی که دارین بهترین استفاده رو بکنین نه این که منتظر تموم شدنش باشین و دست رو دست بزارین  زهرا : کمی به فکر فرو رفت اما گفت: اگه خدا دوسم داشت حتم یه کاری برام میکرد و نمیذاشت اینطوری زجر بکشم نیما که کمی ناراحت شده بو گفت: شما همه تکثیر ها رو گردن خدا میندازی  چرا خودتون رو نمیگین که نا امید شدین شما خودتون زندگی رو برای خودتون جهنم کردین کاری رو که خودتون کردین رو گردن کس دیگه نندازین  زهرا که دیگه بی جواب مونده بود گفت: تو انگار سر جنگ با من داری همش یه جواب واسه گفتن دارین بیا اینم شانس ماست دیگه خدا کسای رو می فرسته که همش حرص ما رو در بیاره  نیما هم کمی خندید گفت : شما که به خدا اعتقاد نداشتن حالا که یکی پیدا شد حرصتون رو در بیاره انداختینش سر خدا  زهرا که دیگه خند گرفته بود خندید گفت: تو واقعا نامردی نیما هم یکم نگاه کرد گفت اون روزم که گفتم امدم خدمت مرد شم  دیگه زهرا حرصش در امد ابرو هاشو به هم دوخت سرشو انداخت پایین و حرفی نزد کمی بعد رسیدن خونه  سرهنگ دخترشو دید که داشت میدوید امد به طرف سرهنگ و آرو بغلش کرد گفت بابا ازت ممنونم که این  سرباز رو واسم اوردی تو بهترین بابای دنیای   سرهنگ هم دستشو گذاشت روی سردخترشو گفت : کاری نکردم عزیزم امید وارم حالا بتونی حالشو بگیری تا خوشحال شی  نیما رو به سرهنگ کرد گفت : دستون درد نکنه حالا ما رو میارین دخترون حال ما رو بگیره سرهنگ و زهرا زدن زیر خنده و نیما هم باهاشون خندید زهرا از اون به بد بیشتر با نیما حرف میزد همش با هم بحص می کردن یه روز موقعه ظهر ززهرا به طرف اتاق نیما رفت و در رو در باز کرد و نیما رو در حال نماز دید بیشر بهش نگاه کرد دید انگار چشاش پر اشکن کمی که نگاه کرد دید نیما توی سجده اخرشو بیشتر طول داد و با بغز زمزمه میکرد وقتی  نماز نیما تموم شد رفت کنارش گفت تو خیلی خداتو دوست داری  نیما گفت: مگه میشه خدایی رو که انقدر بهم لطف داره و هر لحظه با هر نفسم مراقبمه دوست نداشت و در ادامه گفت تو چی دوسش داری گفت من نه اون به من توجه نداره نیما برگشت گفت: تو به اون توجه نداری یا اون به تو زهرا که به فکر فرو رفت دید واقعا اینطوری تموم این مدت این خودش بود که خداشو فراموش کرده بود گفت تو راس میگی ولی میشه بپرسم چرا سجده اخرت انقدر طول کشید نیما ساکت شد کمی بعد گفت باخدام کمی حرف داشتم  روزا به این روال میگذاشت نیما و زهرا روز به روز بیشتر باهم بودن باهم حرف میزدن تو این مدت نیما باعث شده بود زهرا به خداش نزدیک تر بشه و بیشتر از زندگیش لذت ببره  نیما هم کم کم داشتبه زهرا وابسته میشد ولی دیگه اخرای خدمت نیما بود  سرهنگ این مدت خیلی خوشحال بود و روحیش خیلی بالا رفته بود  بود زهرا هم کمی امید به زندگی پیدا کرده بود  و نیما هم خوشحال بود که تونسته بود  کاری انجام بده و همیشه خداشو شکر میکرد ولی مترسید حالا که وابسته به زهرا بود نمیتونست ازش دل بکنه و میترسید از این که بعد مرگه زهرا باید چی کار کنه  این فکر همش باعث گریه هاش میشد این بیشتر سجدش طول میکشید بیشتر گریه میکرد زهرا که متوجه گریه های نیما شده بود گفت تو چرا گریه میکنی نیما هم که دیگه نمیتونست زهرا رو بی جواب بزاره گفت  دلم برای خانوادم تنگ شده الان خیلی وقتی ازشون خبر ندارم  زهرا گفت خوب فردا میخوای بریم پیشون نیما خندید گفت با تو هه میخوای چی بگم بهشون بگم  این دختره کیه  زهرا ناراحت شد گفت اگه دوست نداری نمیام نیما گفت خوب خودت فکر کن یه دختررو با خودم ببرم خونمون اون وقت پدر مادرم میگن تو پادگان دخترم پیدا میشه و زد زیر خنده زهرا هم که بیشر حرصش در امده بود گفت خوب ماجرا رو بهشون تعریف میکنیم چیه مگه نیما هم گفت اره اونا هم باور میکنن زهرا هم گفت اصلا کی خواست بیاد خود برو نیما هم گفت باشه فردا به اقای علیار میگم زهرا هم گفت منظورت باباست دیگه نیما هم گفت اره دیگه گفت هر طور خودت میدونی و با ناراحتی رفت صبح روز بعد نیما به جناب سرهنگ ماجرا رو گفت اون قبول کرد گفت میتونی بری و گفت با ماشین برو نیما قبول نکرد ولی با اسرار سرهنگ قبول کرد .

*********

فردا صبح  نیما وسایلشو برداشت و سوار ماشین شدجناب سرهنگ و همسرش هم برای این که بدرقش کنن امدن ولی از زهرا خبری نبود نیما که دیشب فکراشو کرده بود میخواست زهرا رو هم ببره به سرهنگ گفت یه خواهش دارم که دلم میخواد قبول کنین سرهنگم گفتم هر چی بخوای بهت میم نیما هم گفت اگه میشه بزارین زهرا هم باهام بیاد سرهنگم کمی فکر کرد گفت اگه  تو بخوای میتونی ببریش ولی باید مراقبش باشی دخترمو به تو میسپارم  نیما هم رفت سراغ زهرا صداش کرد ولی جواب نداد وقتی رفت دید داره گریه میکنه رفت کنارش نشست گفت چرا گریه میکنی زهرا هم گفت هیچی نیست چرا نمیری نیما هم گفت خوب امم خدا حافظی  زهرا هم گفت خا حافظی کردی برو نیما گفت چیه چرا اعصبان هستی زهرا هم گفت بایدم باشم  اخه خدام داره معجزه که بهم داده رو ازم میگره نیما هم گفت اگه بگم خدات انقدرمهربونه که میخواد تو هم  با اون بری چی زهرا کمی به زهرا نگاه کرد گفت یعنی چی نیما هم گفت خوب میخوام تو هم با من بیای زهرا کمی نگاش کرد گفت داری شوخی میکنی نیما هم گفت به من میاد اهل شوخی باشم زهرا هم گفت این که اره میاد نیما هم خندید گفت نه جدیم پاشو لباستو جمع کن چند رو مهمون مایی زهرا که خوش حال شده بود بلند شد گفت بریم نیما گفت این طوری زهرا گفت راس میگی بزار لباس بردارم بعد نیما گفت من میرم بیرون منتظرم زود بیا زهرا هم سرش تکون داد نیما رفت بیرون یکم بعد  زهرا اماده رفت بود و امد سوار ماشین شد سرهنگ امد و به نیما گفت پسر دخترم میسپارم به تو مراقبش باشی ها یه تار مو ازش کم شه ده روز اضاف داری نیما هم خندد گفت پس کچل تحویلش میدم سرهنگ که نمیتونست جلوی خندشوبگیره  رفت کنار زهرا هم چپ چپ نگاه مکرد میگفت منو کچل میکنی نیما هم دندوناش بیرون بود میگفت من من جرات ندارم زهرا هم گفت اهان الان شد بریم دیگه نیما ماشین رو روشن کرد تو راه به این فکر میکرد که چطور ماجرا رو به خانوادش بگه موقعه که رسد خونشون دید عه انگار خانوادش میدونن که قرار بیاد و اصلا تعجب نکردن که زهرا کنارش چی کار میکنه وقتی ماجرا رو پرسید پدر مادرش گفتن که از هه چی خبر دارن و سرهنگ همه چی رودر رو بهشون گفته نیما که خیالش راحتبود چند روزی توی خونشون بود پدر مادر نیما خیلی از زهرا خوشون امده بود نمیا بازم سر نمازش گریه میکرد زهرا از این ناراحت میشد دیگه تحمل تموم شده بود رفت کنار نیما گفت توچته چرا گریه میکنی نیما که دیگه نمیدونست چی بگه و بهونه نداشت گفت تا حالا خدا هر چی بهم داده ازم نگرفته ولی این دفعه چیزی بهم داده یعنی با ارزش ترین معجزه زندگیم رو بهم داد ولی میخواد زود ازم پسش بگیره ازش ناراحت نیستم ولی هر روز از خواهش میکنم بهش التماس میکنم که معجزمو ازم نگیره و این باعث گریه هامه زهرا گفت منظورت کوم معجزست نیما رو به زهرا کرد با چشمای که می درخشید بهش گفت اون توی زهرا که کمی سرخ شده بود گفت حالا تو ناراضی من که دیگه واقعا دارم زندگی میکنم چی شده تو از خدات ناراضی هستی نیما که دیگه گریش گرفته بود گفت میدونم ولی انگار دارم کم میارم سرشو بالا گرفت گفت خدا خودت کمکم کن  زهرا گفت نیما اگه بمیرم فراموشم میکنی نیما بهش نگاه کرد گفت این چه حرفیه زهرا اولا هنوز چیزی معلوم نیست بعدشم مگه میتونم فراموشت کنم زهرا خندی گفت قول میدی نیما هم گفت قسم میخورم که حتی لحظه ای فراموشت نکنم 

**********

 

پایان

نخواستم اخر داستان رو بنویسم خیلی فکر کردم که چی بنویسم ولی نه میتونستم اخرشو خوش بنویسم نه میتونستم با ناراحتی تموش کنم فقط اینو میگم واسه کسای که به معجزه اتقادی ندارن قسم به بهترین لحظات زندگیم معجزه همیشه وجود داره هرلحظه زندگی معجزست خوب فکر کنین شاید به نتیجه که من رسیم رسیدین  نفس کشیدنم معجزست گذاشتن زمان ابر باد هر چیزی که هست معجزست و افرینده معجزه کسیه که همه موقعه ترس صداش میکنن و از کمک میخوان

خدایا به امید تو نزار که لحظه فراموشت کنم

ATG