شاید یک جرقعه
داشتم تو کوچه پرسه میزدم حال حوصله هیچ چیز یا هیچ کس رو نداشتم فقط دلم میخواست راه برم اعصبانی بودم انگارقلوم پر از باروت بود که برای انفجار بغزی که توی گلوم بود وجود داشت و فقط یه جرقعه میخواست تا منفجر شه هیچ چیز باعث اروم شدنم نمیشد هزاران فکر تو ذهنم بود نمیدونستم به کدوم فکر کنم خدایا چرا چرا همین طوری که توی خیابون داشتم راه می رفتم تکرار می کردم چرا چرا اخه چرااااا و این اخرین جمله ای بود که گفت و صدای به گوشم رسید و این اخرین چیزی بود که فهمیدم کمی گذاشت و چشمامو باز کردم دید همه دورم جمع شدن بلند شدم گفتم اقایون چیزیم نشده من سالمم حالم خوبه ولی هیچ کس صدامو نمیشنید وقتی به زمین نگاه کردم یه جسم خونین دیدم که قیافشو نمیشد تشخیص داد گفتم خدایا این کیه کسی کنار من نبود کمی که دقت کردم دیدم شبیهه خودمه وقتی کمی نزدک تر شدم و خوب نگاه کردم تازه فهمیدم خودم هستم که روی زمینم ولو شدم وای خدایا یعنی من مردم تموم زندگیم جلوی چشام بود . ولی مهم تراز همه امروز بود که همش جلوی چشمم داشت رد میشد و اون چیزی نبود جز نامردی دوستم بهم وقتی دیدمش که با یه پسر دیگه دست به دست داشت راه میرفت خدایا چقدر زجر آور بود که ببینی کسی که انقدر دوسش داریو عاشقشی جز یه انسان کثافت که با همه بود و من رو فریب داده بود چیز دیگه نبود این روز این خیانت تا عمر دارم یادم نخواهد رفت وای خانوادم خدیا مادرم وای اگه بدونه مردم چه حالی میشه پدرم پدرم از این به بعد بدونه من چطوری مغازه رو اداره میکنه آه پدره پیرم حالا چی میشه تو این فکرا بودم که نور عجیبی دیدم که کم کم داشت به طرفم میومد یک نور مایل به سبز . خوش رنگ ترین چیزی بود که تا اون روز دیده بودم نور همه جا رو گرفت دیگه چیزی نمیدیم یکم که گذاشت نو کم کم کمتر شد خودم وسط یک راه دیدم و با خودم گفتم من اینجا چی کار می کنم چی شده چرا همه چیز عوض شد من اینجا چی کار می کنم کمی که اروم شدم یه حس غریب بهم گفت راه برو شروع کردم به راه رفتن تو راه چیزی جز بیابون ندیدم کمی که قدم زدم یکی رو دیدم که یه کیسه رو زمین گذاشته بود و سعی می کرد برداره اما نمیتونست خودمو بهش رسوندم گفتم سلام ببخشین میخواین کمکتون کنم اونم برگشت به طرف گفت لطف می کنین خم شدم و یک طرف کیسه رو گرفتم و باهم شروع کردیم به راه رفتن ازش پرسیدم ببخشید شما اینجا زندگی می کنین بهم گفت بله همین دور رو برا زندگی میکنم یکم جلوتر به خونه من میرسیم کنج کاو شدم گفتم ببخشید توی کیسه چی دارین که انقدر سنگینه خیلی اروم با صدایه دلنوازی گفت سند گفتم سند یعنی چی گفت اره سند گناه های این مردم گناه های که تو این چند لحظه پیش انجام دادن برگشتم و بهش نگاه کردم گفتم شما مگه کی هستین ترس وجودمو گرفته بود اونم برگشت بهم گفت همون کسی که روزی صد بار بهش لعنت میفرستی بدونه این که فکر کنین همون کسی که هر روز شما ها رو دعوت به گناه میکنه و شما با میل قبول می کنین همونی که از خداوند اجازه گرفته و ازش خواست تا بهش فرصت بده تا نشون بده این موجواتی که بهشون افتخار می کنه چقدر سست عنصر هستن و زود به گناه تن میدن من همونیم که تا اخر و زمان کارم فریب شماست ترس وجودمو گرفته یعنی این همونه شیطانه مرده دوباره رو بهم گفت درست حدس زدی وای خدای من بود دلم میخواست فرار کنم ولی نمیدونم چرا نمیتونستم بهم گفت نترس بیا بریم تا خونمو بهت نشون بدم گفتم نه ممنون من همین جا میمونم ولی انگار که مجبور بودم راه برم همین طوری داشتم راه میرفتم توی راه یواش یواش حس کردم که هوا داره گرم میشه کمی که به جلو تر نگاه کردم دری دیدم که از هر طرفش داشت اتیش می بارید ترسیدم ایستادم مرده نگاهم کرد گفت نترس طوری نیست این اتیش با تو کاری نداره بیا بریم بازم راه افتادم با نگاهی پر از ترس به در نگاه میکردم و اروم اروم ازش رد میشدم همین که وارد شدم دنیایی پر از اتیش دیدم چاله های که پر بود از ادم های سیاه صورت ترس وجودمو گرفته بود به اونا نگاه میکردم که مرد گفت اینا گناهکاران هستنکه با من زندگی می کنن اینا کارای کردن که هزاران نفر تو دنیا عذاب بکشن داشتیم راه میرفتیم من هر جور موجودی دیدم هر جور عذابی یکی رو حلق اویز کرده بودن نگاه میکردم و مرده توضیح میداد اونو میبنی که زبونش پر ماره اون یک دروغ گو بزرگه که با دروغاش خیلی ها رو بد بخت کرده و الان اون مارا ها دارن زبونشو میخورن اون بغلی رو نگاه کن که عقرب ها همه جاش هستن اونو با پول های حرام زندگی میکرد و این عقرب ها همون پولاین که تو دنیا بهشون دل باخته بود نگاه کن اون سمت نگاه کن ببین چطور دارن از تشنگی اب کثیف چرکی میخورن اونا کساین که تشنه قدرت بودن اون دور دورا رو نگاه کن اونی که داره تیکه تیکه میشه خیلی ها رو کشته تا به یک مقام توی دنیا برسه و الان باید هی تیکه تیکه بشه همین طور که داشت توضیح میداد من متوجه یک زن شدم یکی که هزاران مرد دور برش بودن ولی مردا هر کدوم شبیح یه حیوان بودن و زن بینشو نشسته بود کمی که دقت کردم شناختم عه این همونه همونی که من بهش دل باخته بودم به مرده گفتتم اون اون انگار اون همه چیی رو میدونست گفت اره اره میدونم اون همونی که دوسش داشتی ولی اون یه دختری بود که بیرون با همه پسرا دوستی می کرد و همه رو از راه به در می کرد اون یکی از بهترین فرزندان منه یک مهره ای خیلی عالی که باهاش خیلی ها رو از خدا دور کردم و الان دارم به دست مزد کارشو میدم بهش گفتم اخه اون که زنده بود هنوز نمرده گفت نگاه کن اون مردا هنوز بهش نزدیک نمیشن وقتی بمیره اینا بهش حمله خواهن کرد و تا اخر اخر این حیونای مرد نما اون رو عذاب میدن گفتم راهی نیست که اون به این عذاب تن نده مرده گفت چرا راهش توبه است خدا همیشه راه توبه رو بر روی همه موجود هاش باز گذاشته اگه بتونه توبه کنه و جبران کاراشو بکنه خلاص میشه بهش گفتم من الان جایگاهم کجاست گفت نگاه کن خوب نگاه کن اون اخر رو میبنی تو توی یک دریای از کثافتی که همه اون کثافت کارای خوتن گفتم وای یعنی جایه گاه من اونجاست مرده گفت فعلا اره اگه توبه نکنی جایگاهت اونجاست بی درنگ گفتم اخه من که مردم یعنی هنوزم متونم توبه کنم گفت نه پسرم تو نمردی اون در رو نگاه کن برو به طرفش و خیلی ممونم که کمک کردی من برسم خونمون من باید دوباره برگردم و سند های گناه ها رو بیارم این سند ها تمومی ندارن من باید هی برم و بیارمشون اخه اینا رو فردا روز قیامت خدا ازم میخواد تا من بهش بگم چقدر باعث شدم بنده هاش فریب ببین و گناه کنن تا بهش ثابت کنم بنه هاش اونی نبودن که اون فکر میکرد من برگشتم و بهش گفتم همه بنده های خا اینطوری نیست خیلی ها هستن که خدا بهشون افتخار کنه مرده سرشو پایین انداخت گفت اره تو حق داری ولی الان موقعه اینه که بری برو تا از این دنیا خارج شی من به طرفه دره راه افتادم دوباره اون نور عجیب سبز وای خدا چقدر من ازت دور بودم خدایا یعنی هنوزم میتونم توبه کنم وقتی به در رسیدم چشامو باز کردم خودمو تو بیمارستان دیدم من زندم ولی همه چیز های رو که دیده بودم جلوی چشمم بود خانوادمو دیدم رو به مادر کردم اشک ریختم رو به پدرم کردم گفتم سلام پدر عزیزم چقدر دلتنگت بودم رو به خواهرم که همیشه باهاش دعوا داشتم کردم دستشو گرفتم خواهرم داشت بهم لبخند میزد چند روزی توی بیمارستان بودم این موضوع رو به کسی نگفته بودم وقتی از بیمارستان خارج شم چند روزی خونه بودم که دوباره یاد دختر که هنوزم دوسش داشتم افتاده رفتم سراغش دوباره با یه پسری دیدم رفتم جلو و یه سیلی محکم بهش زدم از پسر جداش کردم و با خودم کشیدمش یه طرف بهش گفتم برای من مهم نیست که تا الان چی بودی ولی به حرفام گوش کن خواهش میکنم چیزی که میگم شاید باعث بشه عوض شی تمومه چیز های رو که دیده بودم بهش گفتم حتی اون مردای حیوانی که دو رو برش بودن با شنیدن این حرفا زد زیره گریه انگار واقعا ترسیده بود بهش گفتم من این حرفای برای ترسیدن بهت نگفتم من این حرفا رو زدم که به خودت بیای هنوزم خدای بالای سرمه و راه توبه خدا همیشه به روی بنده هاش بازه بیا و توبه کن و جبران کن من خودم رو هم میگم میدونم چرا توی اون دریا بد بوی کثافت بودم و توبه کردم و امید وارم که خدا توبه منو قبول کنه اینا رو که بهش گفتم گریه اش بیشتر شد و گفت اگه قبول نکرد چی گفتم می کنه باور کن خدا همیشه بنده هاشو میبخشه دستشو گرفتم و بهش لبخند زدم و گفتم هنوزم دوست دارم بیا و باهم جبران گناه هامون رو بکنیم باهاش رفتیم از تموم پسرای که باهاش بود حلالیت خواستیم و منم کارای رو که میکردم رو ترک کردم از اون موقعه سال ها میگزره من یک لحظه هم نشده که اون روز و خدای مهربانی که همیشه بالای سرمه فراموش کنم اما دیگه به اون مرد لعنت نمیفرستم بلکه لعنت به کسای می فرستم که خداشون رو فراموش میکنن و باعث میشن اون مرد در هر لحظه اون همه سند جمع کنه تا مدرکی بشه برای روز اخرت
تمام
من میترسم از خدایی که بالای سرمه می ترسم
من از صدای رد و برقی که نشانی خشم خداست می ترسم
میترسم از این که حلق آویز شم یا زبونم پره مار باشه
از تاریکی از صدا های توش از دنیای بدونه خدا میترسم
از اتیشی که باعثش گناه های خودم هستن می ترسم
از همه بیشتر از این مرتسم که روزی برسه که
که فرصت توبه کردن رو به دست نیارم
All YOU think is here