نور امید
خدا کمکم کن
فقط میخوام اروم شم
پس مینویسم
به نام خدای که هر لحظه اش حکمته ونعمت
(غلط املای داشتم یا جمله هام قاطی بود به بزرگی خودتون ببخشید کسی رو ندارم واسم ویرایش کنه ها ها ها هه )
میدونم چیزای که مینویسم هیچ ارزشی ندارن کسی هم نمیخونه فقط برای دلم مینویسم روزی روزه گاری زیر سایه خداوند دختری بود به نام بی نام چرا بی نام حتمی یه دلیلی داشت دیگه (منظورم دخترای که دل میشکنن)
خب
بی نام اولش دختری بود پاک....ولی همشیه که ادما پاک نمیمونن زشتی هم پیدا میشه یعنی پیدا نشه پاک معنی نداره دلیلشم معلومه مثلا (رفیق ناباب ،عقل پوک خود جوان ،جعامه ....واخر اخرشم پدر مادر) هم سن هایه خودم میدونم چی فکر میکنین الان فکر شما روهم میگم باعث بانیش( پدرم بود، مادرم هم که پشتم در نیومد داداشم هم که یه دستش منو میزد نمیزاشتن راحت باشم منم دلم میخواست یکی بهم محبت کنه ، دنیا رو ببینم ، دلم میخواست تجربه کنم و و و
هه فکرشو بکنین یه پسر به سیگار بیوفته (هی روزگار دوستم داد گفت سر حال میای ، عشق عاشقی پدر ادمو میسوزنه سیگار که چیزی نیست ، بی پولی ای پدر این بی پولی بسوزه که هر چی میکشم از اونه (این اخری بولفه ادم بی پول باشه میره پولشو دود میکنه))
زندگیه دیگه خوبم داره بدم داره این همه از بدی ها گفتیم یکمی از خوبی ها بگیم داستان رو بد شروع میکنم خوب به پایان میرسونم مث زندگی و همه داستان ها
شروع میکنم
داشتم رد میشدم دختری رو دیدم که بیرون با یه قیافه ناجور راه میرفت. تو دلم گفتم عجب دختری .عصر که داشتم بر میگشتم خونه بازم تو خیابون همون دختر رو دیدم . گفتم این هنوزم اینجاست بعد کهنزدیک تر شدم دیدم داره بایه پسر حرف میزنه که یهو دیدم پسره یه سیلی محکم به گوشش دختر زد رفتم جلو به پسره گفتم : بیشور داری چی کار میکنی دخترخانوم با اشکی که از چشمش اروم میومد پایین گفت اقا شما دخالت نکنین منم که دیدم انگار فضولی کردم برگشتم و به طرفه خونه رفتم هنوز تو فکر دختره بودم .
حدود ساعت 10 شب بود تو خونه نشسته بودم یه لحظه از خونمون بیرون نگاه کردم دیدم دختری که صبح عصر دیدم بیرون نشسته .واسم سوال شده بود که چرا این دختر امروز همش سر کوچه ماست و چرا اون پسر زدش همین طور چشمم بهش خوشک شده بود که دیدم داره خودشو گرم میکنه نمیدونم چرا حس کردم باید کمکش کنم به خودم جرات دادمو رفتم پیش مادرم بهش گفتم مادر جون یه دختره امروز از صبح بیرونه انگار جایی رو نداره بی چاره سردشه مادر بهم نگاه کرد منم که از نگاهش فهمیدم چی میخواد بگه گفتم ب ب ببه جانه خودم نمیدونم کیه فقط دلم براش سوخت . مادرم امد طرف پنجره و دختری رو که بیرون دستاشو دورش زانو هاش حلقه زده بود و نشسته بود روی جدول رو دید چادرشو سرش کرد و رفت بیرون من داشتم از پنجره بیرون رو نگاه میکردم مادرم که بهش رسید دختره ترسید عقب رفت ولی نمیدونم مادرم بهش چی گفت که دختره وایستاد کمی بیرون مادرم باهاش حرف زد اوردش خونه من توی اتاق بودم کلا از اتاق بیرون نرفتم صبح که مادرم بیدارم کرد منم کلا دختره رو یادم رفته بود همون طور شلخته از اتاق خارج شدم همین طور خوشکم زد پلک هم نتونستم بزنم مادرم رو دیدم که میگه چته پسر سرمو تکون دادم گفتم هان چی هیچی چیزی نیست با روی خجالت زده برگشتم اتاقم باورم نمیشد که این دختر همون دختر که بیرون دیدمش چقدر چادر سفید مادرم بهش میومد.
یکی دو ساعتی تویه اتاقم بودم که مادرم صدام کرد منم که دیگه مجبور شدم و رفتم بیرون سرم پایین انداختم چیزی نگفتم مادرم رو بهم گفت از این به بعد این دختر خانوم مث ناموس خودته باید مراقبش باشی فهمیدی چی گفتم یا نه منم همین طور مونده بودم به مادرم گفتم چشم . مادرم پا شد رفت اشپز خونه منم به بهانه اب خوردن رفتم اشپز خونه گفتم مادر میدونی چی داری میگی این دختره قرار اینجا بمونه مادرم گفت اره هنوز باید اتاقتو خالی کنی منم گفتم شما به این دختره اعتماد دارین مادرم بهم گفت مگه ما چی داریم که بترسیم منم یکم سکوت کردم گفتم منظوریم این نبود گفتم اخه دیروز بیرون چی کار میکرد مادرم گفت برو از خودش بپرس گفتم مم م م من از چی بپرسم مادرم :هر چی که کنج کاوی بهش . منم دست از پا دراز تر برگشتم نشستم سکوت سنگینی اتاق رودر بر گرفته بود تازه تازه سرمو داشتم بلند میکردم که دوستم زنگ زد گفتم اوف (به جونه خودم تا حالا انقدر از زنگ زدن کسی خوشحال نشده بودم برم ببینمش بغلش میکنم ) الو سلام خوبی ممنون کجا اهان باشه امدم به مادرمگفتم مامان من میرم بیرون کار پیش امد زود زدم بیرون تا شب تو کوچه ها پرسه زدم پیش خودم فکر کردم که چطوری ازش بپرسم اخرشم که چیزی دستم نگرفت برگشتم خونه چند روزی به همین روال گذاشت تا که یه روز مادرم گفت بهتره بریم بیرون یه هوای عوض کنیم منم قبول کردم دختر خانوم هم تایید کردن .
رفتیم پارک جنگلی چند کیلو متری خونمون تازه نشسته بودیم که یک نفر رودیدم که عصبانی داره میاد طرفمون دختره که اونو دید ترسید مادرم هم فهمید و به من اشاره کرد منم بلند شدم و رفتم به طرفش گفتم بفرماین کاری دارین پسره گفت تو هم دوست جدیدشی از من به تو نصیحت این دختر رو بیخیال شو این دختره خیلی ها رو بد بخت کرده تو از منو بشنو منم گفتم نه اقا من رابطه با این دختر خانوم ندارم شمام دیگه لطف مزاحم دخترخانوم نشین وگرنه مجبور میشم پایه پلیسو وسط بکشم اونم با چهرای نگران گفت باشه بعدا خودت میفهمی توهم یه بد بخت دیگه . وقتی رفتم پیش مادرم گفت چی شد گفتم هیچی حله تموم شد دیگه مزاحتون نمیشم خانوم .
توی ماشین در راه برگشت دیدم داره گریه میکنه چیزی نگفتم رسیدیم خونه یکم روی مبل نشستم ولی حرفای پسر خیلی داغونم کرده بود رفتم اتاقش که قبلا اتاق خودم بود در زدم اجازه گرفتم تا داخل شم روی تخت نشستم به زمین نگاه کردم و اروم گفتم میدونم که یکم فضولیه ولی خوب دیگه دلم میخوادم بیشتر در موردتون بدونم اونم شروع کرد به طریف کردن که چی کار ها کرده و قبلا چی بود بهم گفت که چطوری با پسرا دوست میشد با پسرای پولدار ازشون سو استفاده میکرد تا به این پسره رسید کمی سکوت کرد و بعد بهم گفت این پسره با همه اون پولدار فرق میکرد بدونه پول نمیدونم چی داشت که من عاشقش شدم حاضر بودم براش هر کاری کنم همه کارهامو کنار گذاشته بودم فقط میخواستم با اون باشم دلم نمیخواست از دستش بدم اما اون فهمیدمن قبلا چی بودم اون روزی که شما منو دیدین رو یادتونه اون سیلی که بهم زد واقعا حقم بود.
منم که با حرفای دختره کاملا احساساتی شده بودم گفتم( خوب حالا بازم میخواین برین با پسرای پولدار باشین الان که اون پسره ترکتون کرده )دیگه نتونست خودشو کنترل کنه چشماش پره اشک شده بود اولین باری بود که گریه شو میدیدم اروم با صدایه ضعیف بهم گفت دیگه میدونم چه بلا های سر پسرا میاوردم دیگه میدونم چقدر دل شکستم دیگه هیچ وقت این کارا رو نمیکنم من از خانوادم جدا شدم انقدر کثافت بودم که مادر پدرم از خونه انداختنم بیرون همیشه فکر میکردم پدر مادرم مقصرهستن اونا رو بد میدونستم ولی تموم این سال ها نفهمیدم این من بودم که کثافت بودم از خودم بدم میاد بعضی وقت ها واقعا دلم میخواد بمیرم تا خلاص شم اما میترسم با این همه گناهی که کردم جای جز جهنمه نداشته باشم .
سکوت تنها عکس العملی بود که میتونستم با حرفای که شنیدم انجام بدم واقعا کم اوردم سرمو از خجالت انداختم پایین و اروم از اتاق خارج شدم از اون روز به بعد به حرفای که بهم زد فهمیدم اون دلش میخواد تغییر کنه همیشه دنبال راهی بود دلم میخواست کمکش کنم تا باز هم بتونه روی پاهاش وایسته از زندگی نا امید نشه.
چند روز بعد رفتم ازش خواهش کردم تا شماره پسره رو بهم بده برمو باش حرف بزنم شایدبتونمبهشبگم که این دخترخانوم دلش میخواد تغییر کنه شمارشو گرفتم به پسره زنگ زدم باهاش قرار گذاشتم همون پارکی که دفعه پیش دیده بودمش اونم قبول کرد رفتم پسر رو دیدم داشتم در موردحرفای اون دخترباهاش حرف میزدم بهش میگفتم که واقعا میخواد تغیر کنه وسط حرفامون دختر خانومی رو دیدم که با دیدن پسر امد جلو سلام کرد به طرفه پسره برگشت گفت (تو کجای چند ساعت منتظرتم واقعا که) به طرفه پسره نگاه کردم پسره با روی پریشون گفت ابجی مگه نگفتم کار دارم دختره با روی عصبانی برگشت ویه سیلی به روی پسره زد گفت من ابجیتم عوضی و دختره با حالت عصبانی داغون از ما دور شد منم با اون پسره خدا حافظی کردم طوری که نفهمه دختر رو تعقیب کردم اخرش به دختره رسیدم با هزار زحمت تونستم نگهش دارم ازش پرسیدم که این پسره چند مدت دوستت بوده و تازه فهمیدم این پسره هم یکی مث بی نام خودمون بوده هم عصبانی بودم بخاطر این که دختره چه کی رو دوست داشته و هم خوش حال چون راهی پیدا کرده بودم تا حداقل کمی از دردای دختر رو تحمل کنم درسته که کارم باعث نفرت دختر میشد ولی حداقل میفهمد که اون پسره که براش فرشته بود هم فقط برای سو استفاده با همه دوست میشد تو همین فکرا بودم که دیدم در خونم دلم شور افتاده بود نمیدونستم اگه بگم دختره چه فکری میکنه ولی من برای ثابت کردن حرفام شماره دختره که اون پسره باش دوست بود رو گرفته بودم رفتم خونه در رو باز کردم با کامل تعجب خوشکم زد وای چی مدیدم فکرم نمیکردم که بی نام انقدر تغیر کرده باشه داشت نماز میخوند منم که نخواسم مزاحمش باشم برگشتم حیاط منتظر موندم وقتی تموم شد رفتم تو یه جوری بهش توضیح دادم با این که خیلی سعی کردم اروم بهش بگم تا ناراحت نشه ولی باز هم گریه کرد بهش گفتم من شماره دختره رو دارم اگه بخوا میتونی بهش زنگ بزنی گفت نیازی نیست و اون میخواد اون پسر رو فراموش کنه یه زندگی جدید شروع کنه منم بهش گفتم هرکمکی ازم بر بیاد براش میکنم .
خوب چند روزی به همین روال گذاشت بی نام امد اتاق جدید من که قبلا زیر زمین خونمون بود بهم گفت میشه شماره اون دختر رو بهش بدم منم بدون معطلی شمارو رو از گوشیم براش پیدا کردم گفتم درسته خیلی کنج کاو بودم که میخواد چی کار ولی چیزی نگفتم ولی بی نام خدش بهم گفت که کنج کاو شده میخواد بیشتر در مورده اون پسره بدونه منم گفتم اگه کمکی ازم بر بیاد در خدمتشم اونم با کمال پر روی گفت به کمک شما که حتمی نیاز دارم آقا. منم چیزی نگفتم ازم خواست تا مراقب پسر باشم منم قبول کردم به زور پسره رو پیدا کردم خونه زندگیشو و چند روزی مراقبش بودم باورم نمیشد این همون پسری که به صورت دختره سیلی زده با کارای که ازش دیدم هر لحظه با یه دختر حتی فکر نکنم بی نام توتموم مدت جزی از زندگیش بوده باشه انقدر سرش شلوغه که بی نام پیشون هیچ بود رفتم همه چیزو به بی نام گفتم اونم گفت میخوای یه روزی باهام بیاد ودش ببینه گفتم باشه فرداش دوباره رفتیم و بی نام خودش اونو دید بعد چند ساعت دنبال کردنش بی حواس و یک مرتطه از ماشین خارج شد رفت طرفه پسره منم دنبالش دویدم تا یه موقعه بلای سرش نیاد پسره رو نگه داشت وقتی رسیدمشنیدم که چرا چرا میکرد یهو پسره گفت اره بی نام پرسید چرا پس اون روز بهم سیلی زدی پسره بی درنگ گفت چون فهمیدم همه نقشه های که در مورد کشیده بودم همش هیچ بود بخاطر وقتی که واست تلف کرده بودم تو هم مث من بودی یکی مث خودم و هنوزم هستی این اقا هم طور جدیدته بی نام با اشکای که روی اسفالت میرخند گفت اره یکی مث خودت بودم ولی دیگه نیستم تصمیم گرفتم ادم باشم و این اقا فرشته نجات من بود خدا برام فرستاده (خودمونیم عجب تعریفی ازم کرد حال کردم ایول بابا)
از اون موضعات یک سال میگزشت مادرم متوجه علاقه من نصب به بی نام شده بود یه روز بهم گفت پسر چرا نمیگی روک بهش بگی فکر کنم خانوم از شما بدشون نمیاد من گفتم آاخه (همیشه از این طرز نگاه مارم میترسم اخه مادرم من این چه طرز نگاهی) چشم. چند روزی گذاشته بود مادرم دید که از پسرش بخاری بالا نمیاد داشتیم شام میخوردیم که یهو بی هیچ مقدمه گفت بی نام خانوم پسر ما میخوان از شما خواستگاری کن غذا پرید تو گلوم تازه به خودم امده بودم که دیدم مادرم مونده به کدومون اب بده غذا توی گلوی بی نام خانومم هم رفته بود اخه که چقدر خندیدم اخرشم که همتون میدونین چی شده دیگه بیخیال گفتنش
عروسی هم دعوت نیستین خودتون یه قند بردارین به جایه شیرنی عروسی
یا علی
ای تی جی
All YOU think is here