اشنای

 

داستان واقعی

 

حدود 3 سال پیش بود من تازه با نت اشنا شده بودم  وای وای جاتون خالی نمیدونم تراوین رو میشناسن یا نه یه بازی انترنتی مشهوره  استراتژیک  مثل جنگ های صلیبیه  اقا بعد خودم واستون یه اموزش بازی تراوین  میزنم فعلا به داستان گوش بدین  چقدر من بامزم ماشالله چشم نخورم من برم واسه خودم اسپند دود کنم .........

 

من داشتم  تراوین بازی میکردم تازه تازه سرور1 شروع شده بودم اتحاد منم جز اتحاد هایه اول بود یه روز یکی به  اسم ترور  البته نام اکنتش تروربود که دو نفر توش بازی می کردن ما امدیم با این دو تا حرف زدیم بعد  چون اینا خیلی تراوین بازی کرده بودن حرفه ای  بودن  بهم راهنمایی کردن منم  وزیرشون کردم البته اینا بعد چند مدت رفتن یه روم دیگه من اون موقعه  سرور 2 هم بازی میکردم اونجا با یه اکانت جدید اشنا شده بودم که یه دختر بود که من باش مدیتی حرفیدم بعد یه روز یه پی ام امد که شما توی سرور 1 اکنت ندارین  گفتم چرا دارم ایشونم خودشون رو معرفی کردن دیدم ای دل غافل همون  وزیرومنه خوب  یکم باهام حرف زدیم من اولش فکر می کردم اینا هر دوشون دخترن اسم یکیشون سپنتا بود یکی مونا  ولی وقتی بیشتر با مونا خانوم حرف زدیم فهمیدم سپنتا اسم پسره و اینا با هم دوستن  (ولی تا وقتی صدایه سپنتا رو نشنیده بودم باورم نمیشد پسره هاهاهاها شما هم بخندین خنده داره) خوب ما وقتی فهمیدیم  اینا دوستن  دلم خواست  با سپنتا بیشتر اشنا شم اخه یه جورای مونا ابجیمون بود غیرتی بودیم  دیگه بخاطر همین ما پا مون به روم باز شد اون موقعه روم ایران ویچ بود که الان بستست  همه با هم رفتیم اونجا

 

خاطراتی از مونا و سپنتا

 

اون موقعه سپنتا 13 سال داشت من 15.5 و مونا هم 13 من از همشون بزرگ تر بودم خوب من با سپنتا زیاد رفیق نبودم  چون مونا رو بیشترمیشناختم داداش مونا بودم ولی همیشه کنار هم بودیم طوری که  بچه ها اون موقعه وقتی  منو یا سپنتا یا مونا رو نمیدن  همیشه میگفتن اون یکی کجاست  سپنتا مونا هم دیگه رو خیلی دوست داشتن البته سپنتا زیاد غیرتی نبود  اینو یه بارم به روش گفتم ولی پسر خوبی بود خاطر ابجی ما رو هم خیلی میخواست حتی واسه خاطر بستنی هم نمیخورد البته روزی یه بار میخورد با اجازه ابجی ما  یه روز از سپنتا پرسیدم  چطور شد با مونا اشنا شدی  گفت تو مثل خودم من . البته با این فرق که مونا تو اتحاد من بود ولی سپنتا نه یه جورای وقتی سپنتا به ایشون حمله میکردن  این مونا خانوم گفته اقا نزن اینا نشستن به کل کل بعد دو سه هفته دیدن هنوز دارن کل کل می کنن طوری که بازی رو ول کردن فقط میزنن تو سر هم  بعدش این اقا سپنتا فهمیده که یه جورای دل باخته شده به زور با خجالت بعد از فشارت زیاد رفته حرف دلشو به مونا زده  ابجی ما هم که انگار بیشتر از ایشون دل باخته شدن گفتن باشه بعد دو ماه اشنایشون شماره مونا رو گرفته  میگفت  یه بار بهش گفتم میشه بزنگم اونم با کلی ناز گفت باشه ابجی ماست دیگه باید ناز کنه  سپنتا میگفت وقتی اولین بار گفت الو  دست پام لرزید زبونم به پته پته افتاده بود میگفت خیلی صدداش قشنگ بود منم باهاش موافق بودم (به کسی نگین ها منم وقتی صداشو شنیدم  هنگ کردم عجب صدایی داشت ) سرتون رو درد نیارم  ما یه شیش ماهی کنار ابجیمون بودیم کلی حرفیدیم  بهمون خوش می گذشت  سپنتا هم بستنی  میخورد از برفی خوانم ابجیشون میحرفید (بین خودمون باشه ابجیش یه  پا کوتاست ) من هی گفتم با ابجیشون بحرفم شاید قصد ازدواج داشتن  ایشونم  هی عکسای خوشکلی از ابجی خودشون نشون میدادن دل ما رو اب می کردن  (اما خدایش  پا کوتاه خوشکلی بود سفید با نمک  هی خدا پول داری اینه ها عجب  سگی بود) سرتون رو درد نیارم ما همین طور  محرفیدیم باهم

 

شاید اخر روز باشه

 

یه روز وقتی امدم دیدم سپنتا مونا دارن بحث می کنن گفتم چی شده مونا ابجی بگو گفت سپنتا میخواد بره خارج درس بخونه اما بخاطر من نمیره  منم میگم بیا به هم بزنیم  بهش گفتم ابجی این چه کاری مگه تو جایی که میخواد درس بخونه تلفن  انترن نیستش که این طوری می کنی اونم حرفی نزد ولی بعدا  دوباره فهمیدم که بحث کردم یه چند روز بعد خواهرم بهم زنگید دیدم داره گریه می کنه  اولین باری بود که  گریه میکرد  پیشم هی  منم با گریه اون گریم گرفت  یهو جیغ زد داداش تو چرا گریه می کنی گفتم نمیدونم که تو چرا گریه می کنی گفت با  سپنتا به هم زدم دلم گرفته گفتم دختر خوب اخه چرا این کارو کردی یه بغزی کرد گفت عاشقشم دلم نمیخواد بخاطر من  از درس زندگی بیوفته  یه خنده کوچیک کردم گفت ابجی جونم اون قرار سه چهار سال دیگه بره تو از الان به هم زدی باز زد زیر گریه  منم اعصبانی شدم  گفت  ساکت شو دارم میحرفم  گفتم بابا  بیا بریم اشتی کن ولی پاشو کرده بود تو یه کفش  منم رفتم با سپنتا حرف زدم دیدم ناراحته گفتم  سپنتا ناراحت نباش راضیش می کنم  ابجی امد باز شروع کرد به حرف زدن  منم گفتم ابجی جونم اخه این چه کاری می کنی که دیگه رفت  فرداشب بهم زنگ زد گفت داداش سپنتا چطوره گفتم خوبه  چرا این طوری می کنی بس کن بهم گفت داداش یه قولی بهم میدی منم گفتم بگو گفت قسم به جونه من قسم به خدا  مدیونی بهم اگه سپنتا رو ترک کنی باید کاری کنی که ازم من متنفر بشه تا فراموشم کنه  گفتم این حرف رو نزن  اگه من بمیرم چی همیشه وقتی حرف از مردن میزم یه جیغی میزد که گوشم کر میشد هی گفت تو رو خدا داداش یه کاری کن که فراموشم کنه دوست ندارم عذاب بکشه من میخوام اون موفق بشه  بهم قول بده که مراقبشی و کنارشی  منم که دیدم جدی  گفتم نه قبول نمیکنم  ولی ته دلم گفتم همیشه مراقب سپنتام بعد اون قهر کرد رفت دیگه نه من از مونا خبری پیدا کردم نه سپنتا باورم نمیشد اون اخرین باری که صدایه ابجیمو میشنیدم  شاید بهتر بود اخرین روزبهش میگم چشم مراقب عشقتم

 

مراقبتم داداش یا عشق ابجیم

 

بعد اون من  خواستم تا یه جوری حداقل از دل ابجیم در بیارم بخاطر همین هر روز با سپنتا محرفیدما از اینو اون میگفتم از این که مونا دوست نداشت  بعضی وقتا دلم میگرفت گریه می کردم بعضی وقتا  حس می کردم که سپنتا هم داره گریه میکنه  یه بار بهش گفتم سپنتا داداش گلم من مراقبتم چون به ابجیم قول دادم من باید کاری کنم که فراموشش کنی  من باید کاری کنم که ازش متنفر شی ولی سپنتا  گوشش بدهکار نبود  از من اسرار و از سپنتا انکار  یه بار گفتم  اگه  میخوای منو عذاب بدی منم  میزنم زیر قولم واسه همیشه ترکت می کنم اون رو  یه شعری بهم داد که هنوزم که هنوز فراموش نکردم

 

 

 

گویند ز عشق کن جدایی       کاینست طریق اشنایی

پرورده ی عشق شد سرشتم    جزء عشق مباد سرنوشتم

ان دل که بود ز عشق خالی        سیلاب غمش براد حالی

یارب به خدای خدائیت    وانگه به کمال پادشائیت

کز عشق به غایتی رسانم    کاو ماند اگر چه من نمانم

گرچه زشراب عشق مستم   عاشق تر از این کنم که هستم

یارب تو مرا به روی لیلی     هر لحظه بده زیاده میلی

از عمر من انچه هست برجای   بستان و به عمر لیلی افزای

گرچه شده ام ز مویش از غم   یک موی نخوام از سرش کم

 

وقتی دیدم کاری ازم بر نمیاد فراموش کردم  الان دو سال و نیم از اون موقعه میگذره من 18.5 سالمه سپنتا 16 هنوزم کنار همیم من هنوز به قولی که دادم وفادارم حالا منو سپنتا از  برادری خونی به هم نزدیک تریم بعضی وقتا به هم میزنیگم یا تو روم  ها کنار همیم  همیشه کنار همیم و خواهیم بود الان که این داستان رو مینویسم یاد روزی میوفتم که سپنتا ناراحت بود  بهش زنگ زدم گفتم چی شده داداش گفت یاد گذاشته ها افتادم بهش گفتم ول کن گذاشته ها رو الان کنار همیم گفت اره گفتم بخند داداش گفت نه گفتم بخند دلمو نشکن  نخندید منم گفتم باشه داداش پس دلت میخواد من بمیرم  گفت نه من بدونه تو زندگیم نابود میشه  بهش گفتم سپنتا تو تنها یادگار خواهرمی  مراقبتم  سپنتا من خیلی دوست دارم داداش  واسه اولین بار بود اینو بهش میگفتم البته با صدام  یه هو زد زیر گریه  گوشی رو قط کرد دوباره بهش  زنگ زدم گفتم چت شد گفت تا حالا بهم نکفته بودی دوسم داری  این حرفش انقدر روم تاثیر گذاشت که منم بغزم گرفت ترکید  گوشی روقط کردم  بعدش زنگ زدیم کلی خندیدم به هم

 

سپنتا عشقت واقعی خوش به حالت که بعد سه سال هنوزم دلت تنگه موناست خوش به حالت که هنوز با این همه اسرار من برای دوستی با کسی دیگه باز  میگی دلت نمیخواد خیانت کنی  ولی کچلو یادت باشه من تا تو رو داماد نکنم نمیمیرم امید وارم  ابجی مونام همیشه به یاد تو باشه

 

این داستان رو نوشتم

تا

بدونین عشق واقعی جاودانگی هستش

و

جاودانگی تنها کاری که ای تی جی بلده