اشنایی

الناز یه دختر چهارده سالست تازه داره  میره دبیرستان  اوه اوه  تو این سن تو این مقط دخترا کلا افت درسی می کنن  همه هم  میدونن چرا (اخه کلا پسرا میفتن دنبالشون ) خوب النازم دختره  نیاز به یه عشق داره  که فکر میکنه میتونه از یه  پسر این عشق رو به دست بیاره  البته مخش کار می کنه بخاطر همین به هر پسری پا نمیده  ولی یکی هست که الان  یه سه ماهیه  دست از سر  الناز بر نمیداره  اسمش حامده  دوستای الناز همیشه سر به سرش میزارن که بابا  قبول کن دیگه پسره  بد بخته ببین چقدر خاطر خاته ولی هنوز الناز داره فکر می کنه حامد هر روز  نیم سات مونده به زنگ مدرسه میادو میشنه جلوی مدرسه  منتظر میمونه تا  زنگ زده شه  مث همه روزا امده بود و مث همیشه رفته بود سر کافی شاب رو به روی مدرسه  منتظر بود تا الناز خانوم از مدرسه در بیاد این دفعه  به خودش قول داده بود هر طوری شده راضیش کنه  زنگ زده شد  دخترا همشون امدن بیرونو  الناز باز با دوستش مریم  امدن بیرون  حامدم  خواست بره که باز خجالت کشیدو فقط مث همیشه دنبالشون افتاد  ولی انگار امروز  یه خبرای هست  الناز یه خاطر خواه دیگه پیدا کرده یه پسر  دیگه ولی این یکی انگار پر رو تر از این حرفاست  رفتو جلوی الناز رو گرفت  الناز گفت اقا اگه امکان داره  برو کنار  نخیر انگار پسره  نمیخواد  بیخیال بشه حامد که غیرتی شده بود رفت جلوی گفت اوهی پسر با خواهر من چی کار داری  النازم که دید این طوری گفت داداش  این پسره مزاحمم میشه  میزنم تو ذوقتون پسر ترسو بود  گفت ببخشید رفت ( دعوا نشد خیالتون راحت بروسلی کار داشت نبود  ) النازم که دید مدیونه حامده گفت ممنون اقا حامد  واو  سوتی داد  حامدم  سرخ شده  با قیافه کاملا تعجب کرده گفت  ش ش ش شمااا اسم منو از کجا میدونی  (یکی نیست بگه بابا دخترا تو این کار استادن )  حالا النازم سرخ کرده  حامدم تو دلش عروسی گرفته دیگه نمیتونه خودشو کنترل  کنه گفت خدا حافظ  د بیا در رفت  اون روز که حامد تو اوج بود دیدن که ادم حالش خوب باشه چی کارا می کنه روزای قبل  مادر خودشو بکشه از جاش بلند نمیشه امروز  مامان صداش در نیومده جونم مامان  هان از تاثیراته  عشقه  الان هم الناز به حامد فکر می کنه حامدم که خوابش نمیبره  احتیاجی به توضیح نیست یه چند روزی از این ماجرا گذاشت  دیگه مریم گیر داده بود بابا بس کن تو که انقدر دوسش داری  دیگه قبول کنه  اخه یکی نیست بگه بابا همه که مثل تو پر رو نیستن من خجالت می کشم  مریم که اینو فهمید  با پری کامل  گفت خودمت شمارتو بهش میدم  النازم اولش ناز کردو ولی مریم دست بردار نبود النازم که راضی اخرش  سوکت کرد  این دفعه زنگ خورد  حامدم از اون کافی شاب در امد  مریم  صدا کرد اقا حامد  حامدم که  خنق نفهمید باز صدا کرد این دفه که فهمید با اونه گفت با منی مریم گفت پ نه پ با صاحب کافی شابم  هیچی امد جلو مریم گفت بفرما اینم شماره عشقت  کشتی ما رو حامدم که همین طوری وایستاده  بود مریم  جیق کشید د  بگیر دستم خسته شد حامد شماره  رو گرفت  امد خونشون فقط به شماره نگاه کرد تو ذهنش هزار تا فکر که بزنم چی  میشه نزنم  اون ورم الناز هم دل هوره که وای الان زنگ میزنه  حامدم  اخرش  خودشو راضی کردو زنگ نزد  اس ام اس داد (حال کردین پی ام درست کردن واسه این روزا دیگه) دیگه کاری به متنش نداریم ولی یه پی ام  عاشقانه بود  النازم که کلا منتظر زنگ بود جا خورد تو جواب  اس گفت شما  حامدم  که تنش میلرزید گفت  من حامدم  اقا اون روز گذاشت دیگه یکم حرف زدنو  که چی شد چی نشد  طولانیش نمیکنم  چون اینا فقط  یه اشنای بود

دوست دارم

خوب  یه چند هفته اینا دو تا گل تازه شکفته که هنوز تازه از زمین در امدن با هم حرف زدن  بعدشم که حامد پر رو تر شد دعوتش کرد تو همون کافی شابو به قول  پسرا دل دادنو قلوه گرفتن الناز تازه  تازه داشت معنی  دوست داشتنو میفهمیدو حامدم  روز به روز عاشق تر میشد  الان دیگه حامد میومد جلوی مدرسه  النازم  هی  به ساعت نگاه می کرد که بره پیش عشقش  همین که زنگ میخورد دست پاشو قوم می کردو نمیدونست چطوری بره بیرون  حامدم  که هر روز تا دم محلشون ما موترش میرسوندش  بعض وقتا هم الناز می گفت تقویتی دارم با حامد خان میرفتن بیرون  بستی خورونو گردشو تفریح  خوب  سرتون درد نیارم  یه شیش ماهی از دوستی حامدو الناز میگزره مث همیشه حامد امده دم در مدرسه ولی این دفعه الناز بیرون نیومد  حامد هر چی اس زدو زنگ زد الناز بر نداشت حامد دلش هزار راه رفت  باز صبر کرد فردا دوباره رفت جلوی مدرسه این دفعه  مریم رو دید  رفت جلو گفت مریم خانوم مریم خانوم  مریم که دید حامده وایستاد و گفت بله اقا حامد    حامدم که داشت نفس نفس نیزد هی تو هر نفس می گفت  الناز  الناز  مریم گفت چی الناز چی گفت از الناز خبری ندارید مریم گفت خوب تو عشقشی از من میپرسی الناز کجاست حامدم گفت بابا دو روزه نه جواب میده نه مدرسه میاد گفت خوب  برو دم خونشون گفت  بابا بد میشه  مریم گفت اره راس می گی پس خودم میگم چشه  الناز بیمارستانه مریض شده  رفته بیمارستان  به من گفت بهتون خبر بدم ولی خواستم یکم سر به سرتون بزارم  حامدم گفت کدوم بیمارستان  مریم ادرسو داد حامد  د برو که رفتیمن فکر کرد نه چیزی  درست رفت بیمارستان ملاقاتی رفت  اتاقی رو که الناز توش بستری بود از پرستار پرسیدو رفت از دم در بهش نگاه کرد النازم دیدش گفت  حامد برو برو الان  بابام میاد  خوب  حامد گفت باشه باشه  رفت  یهو برگشتو گفت الناز دوست دارم  النازک ه تا حالا این جمله رو از حامد نشنیده بود  سرخ شدو گفتم منم  حامد در رفت تو سالون پدر النازم دید ولی به خودش نیاورد  شاید پدر الناز به خودش نیاورد  خوب  فکر کنم دیگه از این به بعد باید بگم

 

خواندن این  بخش برای سن 18 سال به پایین اکیدا ممنوع

 

ماجرای وحشت ناک

 

الناز وقتی از بیمارستان در امد  حامدم که فکر می کرد پدر الناز چیزی نفهمیده  ولی فهمیده بود  امد بیمارستانو  چیزی به خودش نیاورد  تا مطمن بشه این پسر با دخترش  سر سری دارن یا نه از این به بعد بیشتر مراقب دخترش بود  و النازو حامدم که از چیزی خبر نداشتن مث همیشه به کاراشون ادامه دادن  و پدرشم مطمن شد یه شب امد خونه رفت تو اتاق النازو گفت الناز باهات یکم حرف دارم النازم پشت پی سی گففت بله بابا  باباشم که دید باید یه کاری کنهکه الناز به حرفاش گوش کنه گفت من یه چیزای میدونم  الناز اینو که شنید برگشت گفت چی بابا  اونم گفت دوستی یو دوستی کردنو این جور چیزا  النازم که دید وای خدا کار بیخ داره خودشو اول زد به اون راه ولی پدرش بهش  گفت میدونم دوسش داری نمیتونم جلوتو بگیرم ولی تو مطمنی اون نمیخواد  فقط ازت سو استفاده کننهالنازم گفت بابا  حامد این جور پسری نیست من کاملا بهش اعتماد دارم الان نزدیکه یه ساله با همیم  پدرشم گفت خوب چرا تا الان به ما معرفیش نکری اونم گفت خوب میترسیدم اگه شما میدونستی نمیزاشتی باهاش باشم  النازم که در دونه خونه بود گفت بابا قربونت بره اگه پسر خوبی باشه که اشکالی نداره  تو اونو به من معرفی کن تا با هم اشنا شیم  فردا راضی کن بیارش  دم انبار  تا اونجا همو ببنیم  هه  فکرای پلید همیشه تو چهره هایه اروم دل نواز به وجود میان  شاید اگه پدر الناز فقط اعصبانی میشد بهتر بود  نه این ارماشی که پشتش اتیشی از نفرت بود  النازم که فکر کرد پدرش راس میگه فرداش به حامد گفت حامد اولش گفت نه ولی الناز وادارش کرد امدن جلوی انبار  پدر الناز با خوشروی تمام که حامد خیلی خوشش امد از این رفتار  اون دو تا رو اورد توی انبار بعدش در انبار رو بستو گفت بهتره باهم حرف بزنیمو کسی مزاحم نیشه  بعد امدو دستشو انداخت دور گردنه حامدو گفت خوب حامد جان دختر مارو از کی میشناسی  چطوری دلشو به دست اوردی حامدم گفت یه سالی میشه  من عاشقشم اون دل منو به دست اورده جونمو فداش می کنم پدر النازم یه نگاه پر از نفرت به حامد کردو اونو اورد طرف میز  روزی میز یه  چاقوی قصابی بود حامد که کلا فکر می کرد تو بغل پر مهر یه پدر خوبه مث یه بره کچلو هر جای که پدر الناز میبردش رفت  که یهو  پدر الناز چاقو رو برداشتو گفت  با دختر من عشق  بازی می کنی  و چاقو رو فرو کرد تو شکمش  درش اورد گفت تو غلط کردی به دختر من نگاه کردی باز فرو کرد  النازم اون ور جیق گریه  خون همه جا پاشیده بود  الناز رفت دم در تا کمک بیاره ولی چه کمکی در کاملا بسته بودو قفلش پیشه پدرش  حامد داشت جون میداد پدر الناز رفت به طرف دخترشو گفت نگاه کن عشقت داره جون میره تو هم میخوری بری پیشش و دستشو بالا  گرفتو با چاقو زد درست وسط سینه الناز  اون سه بار پشت سر هم  تمام  چهرش شده بود پر خون  تمام انبار دیوار هاش خونی بود حامد که هنوز جون داشت خودشو کشید طرف الناز  النازم که داشت نفسای اخرشو ی کشید گفت دوست دارم  که یهو پدر  الناز اعصبانی تر شد امد قلوی هر دوشون رو بریدو سرشون رو از بدنشون جدا کرد  بعد  مبایلشو برداشتو زنگ زد به  پلیسو همه چی رو گفت در انبار رو باز کرد خودشم نشست جلوی سر النازو حامد  چشماشو بست پلیس وقتی رسید  دید  دو تا سر رو به روی یه جنازه دیگست که رگ دست شو زده  و با خونش نوشته

 

اشتباه کرید که  دوست شدید  و منم اشتباه کردم که از دخترم غافل شدم  ولی من نمیتونم خودمو ببخشم  امید وارم شما در ان دنیا به هم برسید

 

 

ای تی جی