ارمان پسر باحاله قصمونه  که  هم با معرفت و هم واسه زندگیش یه برنامه درست کاری داره که  من یکمیشو میگم ( ساعت 5و نیم از خواب بیدار میشه نمازشو میخونه  خودشو حاضر می کنه واسه دانشگاه ساعت 6:15 سواره  اتوبوس میشه میره سر کلاسش) یه روز از همین روزا ارمان  وقتی داشت از دانشگاه میومد دید که یکی داره اسباب کشی می کنه به محله اینا  وقتی داشت میمومد دم خونشون که یه دفعه از چیزی که دیده بود خشکش زد همین طور مات موند وای خدا انگار یه فرشته میدید ارمان هر وقت  به دختری برخورد میکرد سرشو پایین مینداخت  از اونجا می گذشت اما این دفعه  خشک خشک  شده بود خوشکلی دختر انقدر فریب دهنده بود که ارمان نمیتونست چشماشو از اون برداره  ولی یهو  به خودش امد  یه سیلی  به صورت  خودش زد گفت ادم شو انگار سرت به تنت زیادی می کنه  دختره امد از جلوش رد شد اما ارمان رو اندازه سوسک  هم حساب نکرد ارمان هم سرشو پایین انداخت رفت تو خونشون  وقتی مادرشو اونو دید  گفت: سلام. ارمانم جواب داد: سلام  مادرش با متلک  گفت:  دختره رو دیدی میخوای بریم خواستگاریش   ارمانم گفت نه ممنون  من نمیخوام  برید  واسه یکی دیگه لقمه بچینید   خوب اون روز گذاشت  فرداش وقتی  بلند شد نمازشو خوند و از در خونشون بیرون امد همین که  ارمان بیرون امد  اون دختره  هم در خونشون رو باز کرد ارمان بازم خشکش زد  دختره هم امد از جلوی ارمان رد شد و حتی یه سلام خوشک خالی هم نکرد  ارمانم به خودش امد  به راهش ادامه داد سوار سرویس شد رفت وقتی به دانشگاه رسید دید همه دخترا  جمع شدن دور یه نفر و  پسرا هم  هی نگاه می کنن  کنجکاو شد ببینه چی شده همین که  سرک کشید دید که عه بازم همون  دخترست هنگ کرد تو دلش گفت: اینم که هم رشته خودمه   خوب استاد  امد تو کلاسو به همه سلام کرد استاد گفت انگار یه دانشجوی جدید داریم لطفا" خودشو معرفی کنه که دختره بلند شد گفت استاد من نیلوفرم  ارمان اون موقع فهمید که اسم دختر همسایشون نیلوفره بعد کلاس از دانشگاه خارج شد دید که نیلوفر سوار تاکسی شد  ارمان هم   رفت سوار همون  تاکسی شد به طرف خونشون رفتن روزا همین طوری میگذاشت  تو یه روز  یکی  از دوستای ارمان به اسم بهنام  به ارمان گفت ارمان  من عاشق شدم  ارمانم  گفت خوب بچه بگو ببینم  طرف کی هست  بهنام هم   رو به طرف نیلوفر کرد گفت اونجاست  ارمان هم  دید که اوهو طرف نیلوفره  به بهنام گفت دیونه اون دختر مغرور رو میخوای چی کار  ولی بهنام  گفت خوب دله چی کار کنم  ارمانم  گفت این دل نیست این شیطانه تو عاشق ظاهرش شدی نه  خودش  ولی بهنام هی به ارمان اصرار کرد که با نیلوفر حرف بزنه اونم بالاخره قبول کرد رفت جلو  و واسه اولین بار به نیلوفر سلام کرد  نیلوفر هم  جوابشو داد ارمانم گفت من  میخواستم یه چیزی بهتون بگم نیلوفر هم گفت بفرما حرفتون رو بزنید اقای!!! ارمان  هم  تازه فهمید که نیلوفر هنوز اسم اون رو نمیدونه و بعد یکم مقدمه چینی  گفت من ارمانم  ارمان یکم با نیلوفر حرف زد خواست یه جوری موضوع رو به نیلوفر بگه که  یکم زمزمه کردن  اخرش گفت که  دوسم  عاشق شما شده  نیلوفر هم  گفت دوستون یا خودتون ارمانم با عجله گفت  من عاشق ظاهر فریبنده نمیشم  عشق من اینطوری نیست   این حرفش به نیلو بر خورد گفت  هر کی  عاشقم شده خودش بیاد جراتشم داشته باشه که خودش بگه و  واسه من وکیل نفرسته ارمانم بهنام رو صدا کرد  بهنام امد جلو ارمانم گفت بفرما اینم خودش  نیلوفر وقتی  بهنام رو دید یه سیلی اب دار که صداش همه کلاس رو بداشت به بهنام زد گفت تو راجب من چی فکر کردی فکر کردی من  مثل دخترای دیگه پول تو رو میخوام  من  نمیخوام  کسی عاشق ظاهرم شه کاش این قیافه رو هیچ وقت نداشتم  توی عوضی   عاشق نیستی یه هوس بازی  ارمان ماتو مبهوت مونده بود به نیلو  نگاه می کرد  ارمان تا اون موقعه فکر می کرد نیلوفر مغرور  ولی امروز فهمید که همه که چرا نیلوفر با تمام خوشکلیش هیچ دوست پسری نداره و تمام  کاراش و رابطه نداشتن با پسرا از رو غرورش نبود از روی متانتش بود   حالا می فهمید که چرا اون همیشه  از بقیه دوری می کنه ارمان این دفعه دیگه سرشو پایین انداخت با خجالت از جلوی نیلوفر رفت اما نیلوفر چشمش به ارمان بود و حرفی که بهش زده بود واسه اولین بار پسری رو دیده بود که به ظاهر کسی اهمیت نمیده و ارمانم همش تو فکر اشتباهاتی  بود که در مورد نیلوفر کرده بود و از فکری که در مورد نیلوفر کرده بود تو عذاب  ولی ارمان انقدر  جرات داشت که معذرت خواهی کنه به خاطر همین رفت جلوی نیلوفر و از اون  در مورد فکرای که کرده بود معذرت خواست و بهش گفت خدا رو شکر کن  چون هیچی  تو وجودت کم نزاشته هم از زیبای هم از مهربونی خوش به حالت  با این قلب زیبای که داری  نیلوفر هم تو جوابش  گفت تو خیلی بهتر از منی  خیلی  زیاد از اون روز  به بعد رابطه نیلو و ارمان یکم صمیمی تر شد دیگه از این به بعد  جدا از هم نمیرفتن خونشون هر دوشون با هم میرفتن دانشگاه با هم بر می گشتن حتی وقتی یه روزی از هم خبر نداشتن به هم زنگ میزدن و حال هم رو می پرسیدن هر دو تاشون عاشق هم بودن ولی هیچ کدوم نمیخواستن حرف دلشون رو بزنن   ارمان فکر می کرد اگه بگه نیلوفر فکر می کنه ارمان هم عاشق زیبای شده و نیلو هم  نمی تونست حرف دلشو به ارمان بزنه  خوب یه دختر بود خجالت می کشید  خوب روزا همین طور پشت سرم هم گذاشتن  یه روز صدای بلندی  که شبیه صدای انفجار بود از خونه نیلوفر به گوش رسید ارمان دستو پاشو قوم کرد دست پاچه به طرف خونه نیلوفر دوید دید که پدر مادر نیلوفر دارن گریه می کنن ارمان به پدر نیلوفر  گفت تو رو خدا بگو نیلوفر کجاست پدر نیلوفر هم با اشاره به امبولانسی  که دم در خونشون بود اشاره کرد ارمان همین دوید که به امبولاس بره ولی امبولانس با سرعت زیادی رفت  چشماش ارمان پره اشک شد گفت  نمیخواستم به این زودی از دستت بدم اخه من میخواستم یه چیزی رو بهت بگم و زد زیر گریه  رفت توی خونشون خودشو توی اتاقش زندانی کرد دو روز از اتاقش بیرون نیومد و هیچ غذای و ابجی نخورد  که روز سوم  مادر ارمان گفت  نمیخوای بری ملاقات نیلوفر  یهو ارمان  با شادی در باز کرد گفت چی نیلوفر زندست  مامانش گفت مگه مرده بود  ارمانم  گفت پس چرا پدر مادرش گریه می کردن  اونم گفت نمرده بود تو کما بود  ارمان هم از تشنگی  اب گلدون رو سر کشید گفت حالا کجاست  مادرشم گفت واسه تو چه فرقی می کنه  تو  که اونو دوست نداشتی  ارمان  گفت من دوسش ندارم عاشقشم  مادرش گفت هنوزم هستی  ارمان هم گفت بیشتر از همیشه  مادرشم ادرس بیمارستانو داد  و ارمان هم  زود رفت بیمارستان وقتی  رسید از پرستار اتقی که نیلوفر توش بستری بود رو پرسید رفت در اتاقش در رو باز کرد دید نیلوفر با چشمای اشکی به ارمان نگاه می کنه گفت کجا بودی همسایه ای   بی معرفت  ادم نمیاد به همسایش سر بزنه که دید ارمان چشاش باد کرده  از چشمای باد کرده ارمان ساکت شد صورتشو از ارمان قایم کرد صورتش خراش برداشته بود ارمان گفت چرا صورتو از من قایم می کنی نیلو گفت نمیخوام تو منو این طوری ببینی ارمانم امد جلو گفت میخوام  ببینم دستو از صورت بردار   نیلوفر دستشو از صورتش برداشت ارمان خراشی که تو صورتش بود رو دید نشست روی صندلی گفت حالت خوبه  نیلوفر زد زیر گریه گفت چطوری باید خوب باشم وقتی خدا صورتمو ازم گرفته  ارمانم گفت دختر خدا صورتو گرفته قلبتو که نه اصله کاری هنوز هست نیلوفرم گفت حالا بگو ببینم زشتم یا زیبا ارمانم با صدای بلند گفت الان خوشکل تر  شدی خیلی بعد اروم گفت الان بیشتر دوست دارم  که حرفشو نیلوفر شنید گفت چی چی گفتی گفت هیچی  چیزی نبود  حالا کی از بیمارستان مرخص میشی  نیلوفر هم گفت نمیدنم خوب نیلوفر بعد چند روز از بیمارستان امد بیرون دوباره ارمان نیلو با هم رفتن دانشگاه ولی این دفعه هر کی به نیلوفر نگاه می کرد بهش می خندید نیلو از کاری که این ادما می کردن  کاملا ناراحت بود بهنام همون کسی که عاشق نیلو  شده بود  به نیلوفر نگاه کرد گفت دختره رو نگاه کن  که یه  دفعه ارمان سر رسید  همین که دید بهنام داره نیلو رو مسخره می کنه یه سیلی  محکم به بهنام زد و گفت  احمق نیلوفر بهتر از هزاران دختره زیبای که من دیدم  بهنام هم گفت اره فقط توی احمق لیاقت نیلو رو داری  ارمانم گفت من از خدامه که با نیلو باشم  نیلو بهتر از شماهاست نیلوفر با گریه از کلاس خارج شد اون موقعه ارمان به خودش امد بهنام رو هل داد و رفت  دنبال  نیلوفر و پشت سر اون  هی صداش  می کرد اما نیلوفر جواب ارمان رو نمی داد  که ارمان بی مقدمه به نیلوفر گفت اره اره بهنام راس می گه من دوست دارم  که نیلوفر برگشت رو به ارمان کرد که ارمان گفت وای خدا انقدر تو دلم نگهش داشتم که اخرش همه چی خراب شد بعد چند ثانیه سوکت نیلوفر گفت  میدونی چقدردلم میخواست تو بهم بگی که دوسم داری  چرا حالا  چرا الان که زشت شدم  بهم گفتی  ارمانم با تعجب گفت تو مگه چته  زیبا ترین دختر روی زمینی من همین طوری که هستی دوست دارم  نیلوفر گفت تو از رو دل سوزی این حرف رو به من میزنی که ارمان اعصبانی شد یه سیلی تو گوش نیلوفر زد گفت تا الان که پیشت بودم تو منو هنوز نشناختی اگه واقعا منو شناخته بودی هیچ وقت این حرف رو به من نمیزدی  نیلوفر زد زیر گریه گفت منم میخوام یه چیزی رو بهت بگم  اگه تو منو دوست داری من عاشق تو ام   عاشق قلب پاک  زیبای تو که همش جلوی چشمم می درخشه ارمان  به نیلوفر گفت  حاضری با من باشی  نیلوفرم گفت من حاضر نیستم یه لحظه از تو دور باشم  ارمانم گفت حالا  که این طوره بیا  باهم بریم  کلاسمون  نیلوفر گفت باشه   باهم رفتن سر کلاسشون تو کلاس وقتی دیدن نیلوفر و ارمان دارن با خنده میان تو سکوت کردن  همه به بهنام نگاه کردن  بهنام هم امد جلو و از نیلوفر معذرت خواهی کرد و گفت حالا می فهمم همه چی قیافه نیست من اشتباه کردم امید وارم که منو ببخشید  نیلوفر و ارمانم گفت  ما خیلی وقته تو رو بخشیدیم  اگه تو نوبدی ما به هم نمیرسیدیم بعد چند ماه  نیلوفر ارمان با هم عروسی کردن   حالا  نیلوفرو ارمان یه پسر یه دختر دارند که اونا هم  خوشکلیشون به مامانشون رفته 

 

امید وارم از داستانم  خوشتون بیاد  

 

ATG