<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>All Our Wishes / تمام آرزوهای ما </title>
<link>https://aloneatg.blogfa.com</link>
<description>all you think is here</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Fri, 29 Apr 2011 16:13:03 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>خدایا </title>
<link>https://aloneatg.blogfa.com/post/66</link>
<description>خدای عزیزم اون کسی که همین الان مشغول خوندن این متنه، زیباست (چون دلی زیبا داره)، درجه یکه (چون تو دوستش داری بهش نظر کرده ای)، قدرتمند و قوی و استواره (چون تو پشت و پناهش هستی) و من خیلی دوستش دارم. خدایا، ازت میخوام کمکش کنی زندگیش سرشار از همه بهترین ها باشه. خواهش میکنم بهش درجات عالی (دنیائی و اخروی) عطا بفرما و کاری کن به آنچه چشم امید دوخته (آنگونه که به خیر و صلاحش هست) برسه. خدایا، در سخت ترین لحظات یاریگرش باش تا همیشه بتونه همچون نوری در تاریک</description>
<pubDate>Fri, 29 Apr 2011 16:13:03 +0330</pubDate>
<dc:creator>aloneatg</dc:creator>
<guid>aloneatg.blogfa.com/post/66</guid>
</item>
<item>
<title>در مغز عاشق چه مي گزرد؟+ تست عاشقي</title>
<link>https://aloneatg.blogfa.com/post/49</link>
<description>آیا شور عشق یا همان عشق رمانتیک قابل اعتماداست؟ آیا در بین همه*ی اقوام و ملت*ها شور عشق وجود دارد؟ آیا عشق نوعی بیماری است؟ شور عشق (یا همان عشق رمانتیک) احساسی موقت، زودگذر و غیرقابل اعتماد است. شور عشق، یعنی همان احساساتی که اوایل آشنایی با یک نفر، ما را مشغول می*کند و خواب و خوراکمان را می*گیرد، مبنای درستی برای زندگی مشترک نیست. شور عشق؛ استارت یا سوخت شور عشق، یعنی همان احساساتی که اوایل آشنایی با یک نفر، ما را مشغول می*کند و خواب و خوراکمان را</description>
<pubDate>Thu, 02 Dec 2010 19:28:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>aloneatg</dc:creator>
<guid>aloneatg.blogfa.com/post/49</guid>
</item>
<item>
<title>داستان بخت بیدار</title>
<link>https://aloneatg.blogfa.com/post/41</link>
<description>داستان بخت بیدار روزی روزگاری نه در زمان های دور، در همین حوالی مردی زندگی می كرد كه همیشه از زندگی خود گله مند بود و ادعا میكرد &quot;بخت با من یار نیست&quot; و تا وقتی بخت من خواب است زندگی من بهبود نمی یابد. پیر خردمندی وی را پند داد تا برای بیدار كردن بخت خود به فلان كشور نزد جادوگری توانا برود. او رفت و رفت تا در جنگلی سرسبز به گرگی رسید. گرگ پرسید: &quot;ای مرد كجا می روی؟&quot; مرد جواب داد: &quot;می روم نزد جادوگر تا برایم بختم را بیدار كند، زیرا او جادوگری بس تواناست!&quot;</description>
<pubDate>Thu, 02 Dec 2010 14:42:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>aloneatg</dc:creator>
<guid>aloneatg.blogfa.com/post/41</guid>
</item>
<item>
<title>داستان مداد</title>
<link>https://aloneatg.blogfa.com/post/40</link>
<description>پسرک پدربزرگش را تماشا کرد که نامه ای می نوشت . بالاخره پرسید : - ماجرای کارهای خودمان را می نویسید ؟ درباره ی من می نویسید ؟ پدربزرگش از نوشتن دست کشید و لبخند زنان به نوه اش گفت : - درسته درباره ی تو می نویسم اما مهم تر از نوشته هایم مدادی است که با آن می نویسم . می خواهم وقتی بزرگ شدی مانند این مداد شوی . پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید .</description>
<pubDate>Thu, 02 Dec 2010 14:38:53 +0330</pubDate>
<dc:creator>aloneatg</dc:creator>
<guid>aloneatg.blogfa.com/post/40</guid>
</item>
<item>
<title>دم خروس و کشاروز و اسب </title>
<link>https://aloneatg.blogfa.com/post/38</link>
<description>دم خروس یک روز شخصی خروس ملا را دزدید و در کیسه اش گذاشت, ملا که دزد را دیده بود او را تعقیب نمود و به او گفت:خروسم را بده! دزد گفت: من خروس ترا ندیده ام, ملا دفعتا دم خروس را دید که از کیسه بیرون زده بود به همین جهت به دزد گفت درست است که تو راست می گویی ولی این دم خروس که از کیسه بیرون آمده است چیز دیگری می گوید کشاروز و اسب روزی اسب كشاورزی داخل چاه افتاد . حیوان بیچاره ساعت ها به طور ترحم انگیزی ناله می كرد.</description>
<pubDate>Thu, 02 Dec 2010 14:24:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>aloneatg</dc:creator>
<guid>aloneatg.blogfa.com/post/38</guid>
</item>
<item>
<title>ازداوج یعنی این و  کسی دیگر ان بالا نیست</title>
<link>https://aloneatg.blogfa.com/post/37</link>
<description>ازداوج یعنی این شاگردی از استادش پرسید : عشق چیست؟ استاد در جواب گفت : به گندمزار برو و پرخوشه ترین شاخه را بیاور . اما در هنگام عبور از گندمزار ، به یاد داشته كه نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی. شاگرد به گندمزار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت . استاد پرسید : چه آوردی؟ شاگرد با حسرت جواب داد : هیچ ! هر چه جلو می رفتم ، خوشه های پر پشت تر می دیدم و به امید پیدا كردن پرپشت ترین ، تا انتهای گندمزار رفتم .</description>
<pubDate>Thu, 02 Dec 2010 14:19:32 +0330</pubDate>
<dc:creator>aloneatg</dc:creator>
<guid>aloneatg.blogfa.com/post/37</guid>
</item>
<item>
<title>پرواز در اسمان هاو خورس شدن ملا</title>
<link>https://aloneatg.blogfa.com/post/36</link>
<description>پرواز در اسمان ها پنجشنبه 19 مهر 1386 داستان پرواز در اسمانها مردی که خیال می کرد دانشمند است و در نجوم تبحری دارد یک روز رو به ملا کرد و گفت:خجالت نمی کشی خود را مسخره مردم نموده ای و همه تو را دست می اندازند در صورتیکه من دانشمند هستم و هر شب در آفاق و انفس سیر می کنم.ملا گفت : ایا در این سفرها چیز نرمی به صورتت نخورده است؟دانشمند گفت :اتقاقا چرا؟ملا با تمسخر پاسخ داد: درست است همان چیز نرم دم الاغ من بوده است! خورس شدن ملا داستان خروس شدن ملا یک روز ملا</description>
<pubDate>Thu, 02 Dec 2010 14:17:42 +0330</pubDate>
<dc:creator>aloneatg</dc:creator>
<guid>aloneatg.blogfa.com/post/36</guid>
</item>
<item>
<title>مگر او را با عملش دفع کردن و خودت ارزش نداری </title>
<link>https://aloneatg.blogfa.com/post/35</link>
<description>مگر او را با عملش دفع کردن استان قبر دراز روزی ملا از گورستان عبور می کرد قبر درازی را دید از شخصی پرسید اینجا چه کسی دفن است!شخص پاسخ داد : این قبر علمدار امیر لشکر است!ملا با تعجب گفت: مگر او را با علمش دفن کرده اند؟! خودت ارزش نداری داستان قیمت حاکمروزی ملا به حمام رفته بود اتفاقا حاکم شهر هم برای استحمام آمد حاکم برای اینکه با ملا شوخی کرده باشد رو به او کرد و گفت : ملا قیمت من چقدر است؟ملا گفت : بیست تومان.حاکم ناراحت شد و گفت : مردک نادان اینکه تنها</description>
<pubDate>Thu, 02 Dec 2010 14:14:26 +0330</pubDate>
<dc:creator>aloneatg</dc:creator>
<guid>aloneatg.blogfa.com/post/35</guid>
</item>
<item>
<title>دزد و ملا </title>
<link>https://aloneatg.blogfa.com/post/34</link>
<description>روزی ملانصرالدین در فصل تابستان به مسجد رفت و پس ار نماز و استماع موعظه در گوشه ای از مسجد خوابید و کفشهای خود را روی هم گذاشته زیر سرنهاد .همینکه به خواب رفت و سرش از روی کفشها رد شده و به روی حصیر افتاد وکفشها از زیر سرش خارج شدند. دزد آمد و کفشها را برداشت و برد . وقتی ملا بیدار شد و کفشها را ندید دانست مطلب ازچه قرار است .پس برای فریب دادن و بهچنگ آوردن دزد تدبیری اندیشید و پیش خودخیال کرد که لباس هایم را ازتنم بیرون میآورم و آنرا تانموده و زیر سر</description>
<pubDate>Thu, 02 Dec 2010 14:11:09 +0330</pubDate>
<dc:creator>aloneatg</dc:creator>
<guid>aloneatg.blogfa.com/post/34</guid>
</item>
<item>
<title>آینـه </title>
<link>https://aloneatg.blogfa.com/post/33</link>
<description>آینـه چندین سال پیش بود . ما در یک خانواده خیلی فقیر در یک ده دور افتاده به نام &quot;روکی&quot; ، توی یک کلبه کوچك زندگی می کردیم . روزها در مزرعه کار می کردیم و شبها از خستگی خوابمان می برد.</description>
<pubDate>Thu, 02 Dec 2010 14:09:59 +0330</pubDate>
<dc:creator>aloneatg</dc:creator>
<guid>aloneatg.blogfa.com/post/33</guid>
</item>
</channel>
</rss>
