X
تبلیغات
All Our Wishes / تمام آرزوهای ما - عشق ساده

  • نویسنده : atg.alone
  • تاریخ : 14:31 - جمعه بیست و یکم تیر 1392

بسمه الله رحمان رحیم

کافیه فقط به دور برت نگاه کنی اون موقعه میتونی خیلی چیزها را ببینی این کاری که همیشه شخصیت اصلی قصه امون  یعنی امید انجام میده و این هم بخاطر دل بزرگیه که داره  فقط دلم میخواد چند تا توضیح کوتاه در مورد امید بگم  امید پسری مهربان و خوش اخلاق و به همان اندازه خوش قیافه که همیشه برای کمک به دیگران بدونه هیچ منتی امادست حتی تا جایه که از جونشم مایه بزاره امید همیشه به همه دوستاشو آشنا هاش احترام میزاره و بااین که از یک خانواده خیلی معمولی ولی همه بهش احترام خاصی  دارن  داستان ما از جایی شروع میشه که امید چند ماهی بود که به خدمت سربازی رفته بود و روزی از روزا که امید با هزار امید بعد از  سه ماه مرخصی میخواست  بیاد و داشت از دم دژبانی خارج میشد اما  تو جیبش جز 20 تومن پول دیگه نبود از پادگان خارج میشه و با هزار فکر خیال  به طرفه ترمینال راه میره  بعد خرید بلیت سواره اتبوس میشه و روی صندلی چهارمی از سمت راست  میشنه و با هزار فکر آرزو که تو دل  داشت  میخواست به دیدن خانوادش بره  در همین فکر ها بود که اتبوس به راه افتاد وسط راه بود همه خوابیده بودن جز امید که به فکر خانواده اش  بود و همین طور یک نفر دیگه که درست  بغل دستش نشسته بود یه دختر ولی  در حالی که چهرش خیلی نگران به نظر میرسید داشت کیفشو میگشت کمی به گشتن ادامه داد و اروم اروم حالش بدتر شد دیگه نمی تونست جلوی خودشو بگیره و بخاطر همین زیر گریه زد امید که حال دختر و دیدخواست ازش بپرسه که چه مشکلی پیش امده ولی چون  غریبه بود و اونم یک دختر بود نمیتونست اما کم کم متوجه شد که انگار دختر مورد نظر کیف پولشو قم کرده کمی که گذاشت دخترک از گریه کردن خسته شد و گریش بند امداما هنوزم نگران بود و این از چهرش کاملا معلوم بود وقتی شاگرد راننده اتبوس برای گرفتن بلیت از مسافران امد  دختر بیشتر رنگش پرید و امید با دیدن حالش دیگه تحمل نکرد  پولی اماد کرد و با بیلت خودش به شاگرد داد گفت این بلیت ماله من و این پولم ماله خانوم که اینجا نشسته یادم رفته بود  براش بلیت بخرم شرمنده  شاگردم که نتونست چیزی بگه پول گرفت و دختر که همین توی ماتو مهبوت مونده بود چیزی نتونست بگه فقط سرش انداخت پایین چند ساعت گذاشت و امید به شهر خودشون رسید و همین که پیاده شد به طرفه یک تاکسی رفت و بعد بحث با راننده تاکسی دختر خانوم رو دید و صداش کرد گفت خانوم ببخشید دختر هم که برای تشکر به طرف امید امده بود امید رو دید که با یک تاکسی منتظرش اولش ترسید ولی به خودش جرات داد به طرف امید رفت وقتی رسید  امید بهش گفت خانوم من پول این تاکسی رو حساب کردم و فقط کافیه شما  آدرس رو بهش بدین دختر که همین طوری به امید چشم دوخته بود فقط تونست تشکر کنه اما کمی بعد به خودش جرات داد  و گفت که باید جبران کنه امید درجواب   گفت نیازی نیست ولی دختره قبول نکرد گفت حتمی باید جبران کنه و اگه میشه امید در خواستشو رد نکنه  تا بتونه موقعه رسین به خونشون پولی رو که امید حساب کرده بهش بده امیدم با این که دوست نداشت ولی با خواهش های دختره مجبور شد شمارشو بده  دختره سوار تاکسی شد تو راه ادرس خونشون رو داد  تو راه راننده پرسید خانوم این پسره که شما شمارشو گرفتین انگار خیلی دوستون داره  دخترک گفت نه امکان نداره چون من تازه امروز اولین روزی بود که دیدمش مرد تعجب کرد گفت عجب چه  ادمای پیدا میشن دخترک گفت چطور مگه اقا؟؟راننده تاکسی گفت این پسره تو جیبش فقط یه پنج تومنی داشت من قبول نکرد که با اون پول در بست برم پسره که دید چاره نداره ساعتی که دستش بود در اورد و بهم داد گفت اگه میشه اینو به جایه کرایه قبول کنین منم که دیگه نتونستم روش زمین بندازم قبول کردم دختره که داشت از این حرفا شاخ در میاورد کم کم به طرف خونشون  رسید   اینطور که معلوم بود دختر فقیری هم نبود اینو میشد از جایی که خونشون قرار داره و بزرگی خونشون فهمید دختر گفت اقا اگه میشه صبر کنین تا من بگردم بعد چند لحظه دختر با یه بسته تراول 50 تومنی امد و به راننده تاکسی داد گفت اگه میشه اون ساعت رو بهم بین من حاضرم هر چقدر که بخواین بهتون بدم راننده گفت خانوم من  فقط 20 تومن کرایه  تاکسی رو میخوام  همین بعد دادن پول مرده ساعت رو داد و از جیبش یه پنچ تومنی در اورد به دختره داد گفت خانوم این پنج تومنی و هم اون پسره بهم داد ولی  من کرایمو از شما گرفتم دیگه این پول به شما تعلق داره دختره گفت پس خود پسره با چی رفت  این طوری که شما میگین دیگه پولی تو جیبش نداره مرد گفت اینو نمیدونم  دختره پنچ تومنی رو از راننده گرفت و بهش چشم دوخت و بعد از چند لحظه  و به طرف خونشون رفت و همین طور تو فکر پسره بود.

حالا بریم سراغ امید، امید بعد این که دار ندارشو به راننده تاکسی داده بود بدونه داشتن یه تومنی تو جیب به طرف خونشون راه افتاد حدود4 ساعت پیاده تو راه بود که به خونشون رسید و بعد رسیدن به خونه انقدر خسته بود که میخواست  همون جا دراز بکشه و چشماشو ببنده و به خوابه عمقی بره اما  بخاطر خانوادش به روی خودش نیاورد و با تمام خستگیش با خواهر کوچیکش شروع به بازی کرد و انقدر مشغول این کار شد که یادش رفت گوشیشو روشن کنه و از اون ور هم دختره که هی زنگ میزد با گوش خاموش امید رو به رو میش کم کم داشت نا امید میشد که یکی از بیرون اتاق صدا زد نگین نگین شام حاضر بیا عزیزم  نگین گوشی رو گذاشت تواتاق  و به طرف مادرش رفت  مادر نگین با همون حس مادرانه که داشت  همون اول فهمید که نگین حال عجیبه داره  ولی چیزی نگفت اما موقعه خوردن وقتی دید که نگین همش تو فکر و غذا رو هی توی بشقاب با قاشق تکون میده و نمیخوره نتونست جلوی خودشو بگیره برگشت با صدایه آرومی گفت نگین دخترکم چیزی شده نگین آهی کشید گفت نه مادر جان ولی مادرش که میدونست یه چیزی شده بعد غذا رفت توی اتاق دخترش و یه جوری نگین رو به حرف کشید و نگین همه چیز رو از سیر تا پیاز برای مادرش تعریف کرد مادرش تعجب کرد از کاری که پسره انجام داده بود و به نگین گفت شاید اون از این کارش منظوری داشت ولی نگین گفت اون حتی منو نمیشناخت چه منظوری میتونست داشته باشه مادر با صدای مهربون  گفت شاید میخواست دختر منو از چنگم در بیاره و با گفتن این حرف نگین رو به بغل گرفت نگین هم لبخندی آروم زد  .

فردا صبح امید وقتی از خواب بیدار شد رفت طرف گوشیش و تازه یادش افتاد که اصلا روشنش هم نکرده بعد چند ساعت یه شماره ناشناس رو دید که داره به گوشیش زنگ میزنه گوشیشو رو بر نداشت و قط کرد بعد از چند لحظه اس ام اسی فرستاد( شما..؟) نگین که از این که گوشی امید رو روشن دیده بود خوشحال شد جواب اس رو داد و گفت (سلام من همون کسی هستم که دیروز شما بهش کمک کردین بتون زنگ زدم تا یه جایی قرار بزارم و من پولتون رو بهتون برگردونم) امید با دید اس تعجب کرد و کمی به فکر فرو رفت بعد گفت خانوم نیازی نیست همین که ازم تشکر کردین برام کافیه من این کار رو به خاطر خدا انجام دادم ولی با اسرار نگین امید حاضر شد و ادرسی داد تا نگین بیاد ساعت 6 عصر بود که امید به ادرسی که قرار بود رفت  بعد چند لحظه نگین به طرف امید امد و سلام کرد امید جواب سلام رو داد بعد احوال پرسی امید گفت خانوم من بازم میگم نیازی نداره که پول رو بهم بدین ولی نگین در جواب گفت این طوری نمیتونم راحت باشم همش روحم در عذابه امید با لحنی ناراحت گفت خب باشه نگین گفت خب حالا میشه بگین چند دادین نیما گفت راستش ولی نتونست چیزی بگه دختر گفت راستش و با دستش ساعت رو نشون داد امید که ساعت دیده بود تعجب کرد و سرش رو به زمین دوخت نگین ساعت رو به طرف امید گرفت و به امید گفت جیب خالی کمک شاهی و با این جرف ساعت رو تو دست امید گذاشت بعد چند لحظه  پنج تومنی رو از جیبش در آورد گفت اینم همون پنج تومنی که داده بودین ولی این یکی رو یادگاری نگه میدارم تا یادم باشه دیگه کیفمو قم نکنم  امید خنده گفت مشکلی نیست دفعه دیگه یکی دیگه پیدا میشه و این حرف  با نگین خدا حافظی کرد نگین که انتظار نداشت به این زودی امید خدا حافظی کنه جا خود و با لحنه ناراحتی گفت خدا حافظ .

بعد رفت امید نگین تو فکر امید بود تا جایه که حواسش پرت شده بود و یادش رفته بود که داره توی خیابون راه میرفت واینو  با صدایه بوق ماشین به فهمید به خودش  امد موقعه رسیدن به خونه همه چی رو سیر تا پیاز برای مادرش تعریف کرد مادرش که با شنیدن حرفای نگین جا خوره بود پرسید حتی اسمشو نپرسیدی نگین که تازه موتجه شده بود گفت وای راست میگین من حتی اسمشم نمیدونم ولی دیگه باید فراموش کرد اما دلش حرف دیگه میزد بعدچند روز نتونست تحمل کنه و دوباره به امید اس زد و حال امید رو پرسید امید  هم جواب سلام و احوال پرسی رو داد گفت مشکلی پیش امده نگین گفت نه فقط راستش خواستم حالتون رو بپرسم و این که شما حتی اسمتون رو به من نگفتین امید هم که تازه فهمیده بود دختره راس میگه گفت راست میگین شرمنده من امیدم نگین که تازه اسم پسر رو فهمیده بود  خوش حال شد گفت  واقعا اسمتون شما رو شرح میده شما کسی هستین که تو نا امیدی  نور امید برای من  شدین امید که از حرف دختره خوشش امده بود خندیدو گفت ممنونم از تعریفتون نگین هم با شوخی گفت شما حتی کنج کاو نیستین بدونین اسم  من چیه  امید گفت چرا اگه بگین خوشحال میشم نگین با غرور گفت من نگینم  امیدم برای این که پیش تعریف نگین کم نیاره گفت شما هم کم از من ندارین واقعا مث نگین هم می درخشین نگین که با این حرف نیش باز شده بود گفت ممنون بعد کمی حرف زدن باهم خدا حافظی کردند نگین  یه دل نه بلکه هزار دل به امید باخته بود هر وقت که میتونست به امید اس میداد و امیدم جوابشو میداد تا این که مرخصی امید تموم شد و مجبور شد که با نگین خدا حافظی کنه نگین با این حرف امید انگار تو سرش  زده باشن و ناخواسته به گریه افتاد و از امید خواست که باهاش تلفنی  حرف بزنه و به امید با حرفش بهش  زنگ زد  برای اولین بار باهم تلفنی حرف میزدن ولی نگین با بغزی که تو گلوش بود دیگه نتونست تحمل کنه حرف دلشو به امید زد امید که جا خورده بود گفت دختر خوب منو تو این چه فکری تو میکنی این فکر ها رو از ذهنت بیرون کن ولی با گریه های نگین دلش به درد امد و گفت از  پادگان زنگ میزنم نگین که با این حرف امید  خوش حال شده بود و تو خونه داشت از خوش حالی میرقصد و شعرای عاشقانه میخوند

چند ماه از این موضوع گذاشت و خدمت سربازی امید هم تموم شد  ولی هنوز با نگین در رابطه بود و به نگین گفته بود که دنبال کار میگرده نگین که پاک دل باخته امید شده بود حرف دلش به پدرش زد و پدرش اول ناراحت شد اما  با شنیدن موضوع پسره یعنی امید براش جالب به نظر امد و گفت باشه من اونو تو کار خونه خود استخدام میکنم و دورا دور زیر نظرش میگرم نگین هم که از طرف امید کامل اطمینان داشت گفت باشه .

 پدر نگین برای این که بتونه امید رو زیر نظر بگیره با کمک یکی از کارکنانش امید رو در کارخونش استخدام میکنه و زیر نظرش میگره چند مدتی میگزره و امید مشغول کار میشه تو این مدت هم خیلی از کارگر ها از اخلاقو رفتار امید خوششون امده بود و بخاطر همین امید کم کم جاشو توی کار خونه پدر نگین پیدا کرده بود ولی هنوز هم که هنوز اقای راهجو یا همان پدر نگین  نتونسته بود از امید چیزی پیدا کنه که بتونه از اون استفاده کنه و دخترشو از امید دور کنه اما امید بدونه این که چیزی بدونه و از موضوع خبر دار باشه سرشو پایین انداخته بود و کارشو انجام میداد روزی از روزا موقعه که اقای راهجو با ماشین به طرفه کارخونه میومد یکی رو تو خیابون میبنه که خوابیده روی زمین  و یک پیر زن طوری که رنگش پریده و فریاد کمک سر میده کمی که نزدیک تر میشه میبنه دورش رو خون گرفته کمی که نگاه میکنه میبنه عه این همون امیده میره طرفشو بهش دست میزنه هنوز بدنش گرمه  نبضشو میگره هنوز میزنه زود با کمک چند نفر سوار ماشینشو میکنه میبرتش بیمارستان وقتی به بیمارستان میرسن بعد از این که دکترا زخمشو بخیه میزنن و برای استراحت تو اتاقی بستریش میکنن اقای راهجو میره سراغشو ازش میپرسه میتونم بدون چه اتفاقی افتاده بود امید کمی مکس میکنه بعد با صدای ارومی میگه  موقعه امدن سر کار پیر زنی رو دیدم که یک کیف دستش بود همون موقعه دو مرد رو دیدم که کیف پیر زن رو از دستش گرفتن  خواستم جلوی پسرا رو بگیرم دست بردم به کیف و نگهش داشت اما  مردا ول کن نبودن کیف رو ول نمیکردن که یهو هس کردم یه چیزی سردی فرو رفت کمرم  بعدش چیزی نفهمیدم  اقای راهجو که هنوز تو فکر بود گفت پسر اخه چرا این کارو کردی میتونستی بزاری  اونا کیف رو ببرن به تو چه مربوط بود امید اهی از ته دل کشید با صدای اروم گفت اقا اگه همه بیخیال شن که دیگه دنیا از بین میره اگه هیچ کس به کسی کمک نکنه اگه کسی دست کسی رو نگیره که این دنیا با جهنم فرقی نمیکنه من نمیتونم نمیتونم وقتی این همه تفاقا های بد میبنم چشامو ببندم یا این که صدای کمک های کسی رو که فریاد میکشه نشنوم حتی  اگه قرار باشه بمیرم اشکالی نداره حداقل میفهم  بی ارزش از بین نرفتم اقای راهجو که با شنیدن حرفای امید بیشتر تو فکر فرو رفته بود دستشو گذاشت رو دست امید گفت افرین پسر امید وارم همیشه همینطوری بمونی اگه کسای مث تو نبودن این دنیا جهنم بود  اقای راهجو از بیمارستان خارج میشه  ولی لبخندی روی لباش نقش بسته بود و به انتخاب دخترش  افتخار میکرد  ولی همین که به فکر دخترش افتاد لبخند از روی لباش لبخند قم شد تازه فهمید چه اتفاقی افتاده اگه نگین بفهمه امید تو بیمارستان وای خدای من  نمیدونست چطوری اینو موضوع رو میتونه به دخترش بگه وقتی رسید خونه نگرانی از سر و صورتش میبارید  خانوم راهجو  به طرفش امد گفت چی شد اقا چرا نگرانی چی شده   اقای راهجو گفت خانوم یه لحظه بیا اینجا باید چیزی رو بهت بگم و بعد از چند لحظه تمام اتفاقاتی که امروز گذاشته بود رو کامل برای خانومش تعریف کرد حالا  هر دو تو این فکر فرو رفته بودن که چطور باید موضوع رو به نگین بگن موقعه امدن نگین  هر دو با هم شروع به من من کردن یه جوری خواستن موضوع رو بگن که نگین جلو زد و گفت میدونم مادر جون امید تو بیمارستان  با دین چشم های باد کرده نگین میشد همه چی رو حدس زد  بعد گذاشت چند هفته امید دوباره سر کارش برگشت ولی این دفعه اقای راهجو بیشتر به امید سر میزد و کم کم رابطه امید اقای راهجو مث پدر و پسر شده بود.

نگین و امید که هر روز بیشتر باهم صمیمی تر میشدن و بیشتر باهم حرف میزدن بعد چند مدت برای این که امید نگین رو به خونشون ببره اجازه گرفت اخه   امید تازه یه ماشین خریده بود و از این موضوع خیلی خوشحال بود و دلش میخواست نگینو باهاش بگردونه  اما نگین قبول نکردچون با اخلاقی که از امید دیه بود و شناختی که پیدا کرده بود می ترسید  ولی با اسرار امید نگین قبول کرد نگین که ادرس خونشون رو داده بود با تعجب امید مواجه شد امید با لحن متعجبی گفت ولی این که  وقتی امید نگین رو به خونشون رسوند و خونه اونا رو دید انگار با پوتک زد تو سرش منگ منگ بود انگار رگهای سرش میخواستن بترکن امید انگار دنیا شو از دست داده  نگین  میدونست موضوع چیه  اما فقط سرشو پایین انداخت ولی چیزی نگفت اروم از ماشین پیاده شد امید که همین طوری خشکش زده بود و تو دلش  خداشو صدا میزد و خودش لعن نفرین میکرد  تازه فهمیده بود که بین اونو نگین چقدر فاصله است تازه فهمیده بود که رسیدن به نگین از محالاته  بعد رفتن نگین امید  با ریخندن چند قطره اشک به طرفه خونشون راه افتاد خیلی با خودش کلانجار رفت و بعد کلی  فکر به این نتیجه رسیده بود که بهتر تا دیر نشده این رابطه تموم بشه پس به نگین پیامی زدگفت نگین عزیزم من واقعا معذرت میخوام ولی خودتم میدونی که من و تو نمیتونیم باهم باشیم بهتره که هر  چه زود تر تا دیر نشده این رابطه تموم بشه ولی نگین که با دید این پیام انگار سقف اتاق ریخته رو سرش با گریه گفت امید خیلی دیر شده خیلی من نمیتونم بدونه تو زندگی کنم ولی امید هنوز پا فشاری می کرد و نگین هم دست بردار نبود  وقتی که  امید دید چاره ای نداره بهش زنگ زد اما با شنیدن  صدای نگین کاملا خودشو باخت  ولی کمی خودشو جمع و جور  کرد باز شروع به اسرار  کرد اما اینطوری گریه هایه نگین بیشتر میشد امید یهو بدونه مقدمه گفت پس تو منو خیلیی دوست داری درسته نگین با صدایه گرفته گفت خیلی امید خیلی من نمیتونم بدونه تو زندگی کنم امیدگفت انقدر دوستم داری که بخاطر من فداکاری کنی  نگین که میتونست حدس بزنه که امید چی میخواد حرفی نتونست بزنه امید با صدای ارومی گفت اگه انقدری که عدا میکنی دوسم داری پس بخاطر من بخاطر این که من راحت باشم بیا و این رابطه رو تمومش کن  نگین که دیگه توی دو راهی مونده بود و امید جونشو قسم میخورد  گفت امید تو نامردی کردی تو همیشه باعث ارامش دیگران بودی ولی از امروز به بعد باعث از بین رفتن من میشی اما امید که روی حرفش وایستاده بود با صدایی گرفته گفت این طوری بهتره نگین این طوری هر دو راحتیم  و با گفتن این حرف گوشی رو قط کرد و دستاشو جلوی صورتش گرفت  امید دیگه تو حال خودش نبود انگار یکی داشت خفش میکرد نگینم که دیگه صدایه گریش مادرشو به طرف اتاقش کشونده بود توی اغوش مادرش اروم داشت گریه میکرد وقتی پدر نگین حال دخترشو دید اول با حال اعصبانی گفت من اونو پسره عوضی رو خفه میکنم ولی وقتی اشکای نگین و حرفای شو شنید تازه فهمید امید خیلی بزرگ تر این حرفاست که اون فکر میکرد بخاطر این دیگه اعصبانیتش کمتر شد و چیزی نتونست بگه اقای راهجو  فردا موقعه رفتن سر کار با چشای خون گرفته امید مواجه شد و به طرفش رفت گفت چی شده امید جان مشکلی پیش امده امید با صدایه گرفته گفت هیچی اقای راهجو  ولی اقای راهجو که میدونست موضوع چیه دستشو گذاشت روی شونه امید گفت پسرم هر مشکل داری به من بگو و امید رو  به طرف اتاقش برد  بعد این که امید و اقای راهجو به طرف اتاق راه افتادن توی اتاق اقای راهجو گفت امد جان هر چی تو دلت بهم بگو شاید کمکی از من بر بیاد بتونم برات انجام بدم امید نگاهی عمیقی به چشمای اقای راهجو کرد گفت اقای راهجو نمیتونم بگم مشکلی که فقط باید توی دلم دفن بشه اقای راهجو گفت چیه پایه کسی در میونه نکنه رفتی خواستگاری ردتت کردن امید لبخندسردی زد گفت نه اقای راهجو ..... اقای راهجو با خنده گفت پسرم اگه حرفاتو تو دلت نگه داری جز عذاب واست چیزی نمیزاره  شاید منم بتونم کمکی بهت بکنم حالا تو یه بار به من اعتماد کن امید اهی کشید و با صدایه آرومی که با اشک قاطی شده بود تموم موضوع رو به اقای راهجو گفت بعد شنیدن حرفای امید اقای راهجو که بعد  از شنیدن حرفای امید اشکی رو که از چشمش داشت خارج میشد رو پاک کرد گفت تو مشکلت چیه امید اصلا چرا تو باید  یک طرفه تصمیم بگیری  امید گفت اقای رهاجو ازتو سوالی دارم شما اگه دختری داشتین به پسر فقیری چون من میدادین اقای راهجو باخنده بلندی گفت صد در صد از خدام هم بود و هست  امیدکه چپ چپ نگاه میکرد گفت خب این شماین ولی خانواده اون چی اقای راهجو گفت مشکلت فقط همینه مشکلت فاصله مالیه اگه بخاطر این از عشقت میگذری واقعا احمقی ولی حالا که تو نمیتونی خودتو قانع کنی پس من یه کاری یه کاری میکنم که قانع شی  اقای راهجو دست امید رو گرفت و بلندش کرد گفت بلند شو باید بریم یه جایی امید که خودشو به دست اقای راهجو سپرده بود سوار ماشین اقای راهجو شد ولی تو این فکر بود که اقای راهجو اونو داره کجا میبره بعد یک ساعت امید وقتی به خیابونا نگاه کرد حس کرد که خیلی اشناست براش ولی هنوز نفهمیده بود موضوع چیه که اقای راهجو به طرف کوچه پیچید امید دید عه این همو کوچست کاملا گیج شده بود اقای راهجو ماشین جلوی در خونشون نگه داشت گفت امید پیاده شو رسیدم امید گفت اقا راهجو اینجا اینجا اقای راهجو با صدای ارومی گفت حرف نزن فقط بیا و  کلید رو از جیبش در اورد در رو باز کرد به طرف خونه راه افتاد و امید دنبالش راه افتاد  اقای راهجو با صدایه بلندی گفت خانوم خانوم مهمون داریم  امیدکه گیج شده بود وسط حیاط میخ کوب ایستاده بود خانوم راجو به طرف امیدامد گفت خوش امدی پسرم بیا تو اقای راهجو گفت خانوم کجاست امید منظورش رو نفهمی ولی خانوم راهجو گفت تو اتاقش خوابیده امید همین طوری مث احمق ها به خانوم و اقای راهجو نگاه میکرد که اقای راهجو اشاره به خانوم راهجو گفت برو بهش بگو مهمون داریم خودشو اماده کنه خانوم راهجو به طرف اتاق رفت و اقای راهجو امید رو که مث ادمای راه قم کرده و رنگ پریده بود به طرف گوشه از حیاط که میز صندلی وجود داشت برد و اونجا نشستند در این زمان خانوم راهجو به طرف اتاق نگین رفت با صدای اروم نوازش گفت نگن مادر جان پاشو مهمون داریم نگین که حال خوبی نداشت گفت مادر اگه میشه من نیام ولی خانوم راهجو گفت دخترم مهمونمون واسه خاطر تو امده پاشو خودتو اماده کن بیا بیرون نگین لباسی پوشید و کمی بعد مادرش که رفته بود پیش امیداقای راهجو خودشو رسوند به دم در اتاق  امید که هنوز متوجه نگین نشده بود یهو نگین امید رو دیدچشماش به درخشش افتاد به طرف امید رفت امید که در حال خوردن اب میوه بود با دیدن نگین یهو بلند شد لیوان از دستش افتاد و همه لباس هاش خیس شد اقای و خانوم راهجو که به زور خودشون نگه داشته بودن زدن زیر خنده و با خنده اونا نگینم دستشو جلوی دهنش گذاشتو و شروع به خندیدن کرد فقط امید بدبخت که از این موضوع کاملا خشکش زده بود همین طوری  با چشمای  از حدقه در امده بود به هر سه شون داشت نگاه میکرد اصلا یادش رفته بود لباس هاش رنگ اب میوه رو گرفتن که اقای راهجو با خنده گفت خانوم پاشو واسه امید لباس بیار ایشون که فعلا مست کردن اونم با اب میوه  امید هم که سرشو داشت میخاروند من منی کردو همین طور چشماشو دوخت به چشمای نورانی نگین گفت تو تو تو دختر اقای راهجو هستی نگین که لبخندی روی لباش بود چشماشو برای تایید باز و بسته کرد و در این حال اقای راهجو با  دست روی کمر امید زد گفت چیه به من نمیاد دختری به خوشکلی نگین داشته باشم مگه من چمه امید هم که حواسش نبود گفت نه نه من همچین حرفی نزدم ولی این چطور امکان داره اقای راهجو تموم موضوع  رو بعد عوض کردن لباس های امید توضیح داد و در اخر گفت فکر نکنی من دخترمو همین طوری الکی میدم به تو اولا باید رسم رسوم رو رعایت کنی خانوادتو بفرستی خواستگاری دوم این که بازم باید تو کارخونه کار کنی فراموش کنی من پدر زنتم چون من پول موفت به کسی نمیدم امید که سرخ شده بود گفت من موفت خور نیستم اقای راهجو که خنده بلندی میکرد به پشت امید زد  گفت اینو میدونم پسرم تو رو میشناسم فقط خواستم با دامادم شوخی کرده باشم  امید خنده ای کرد و بعد خدا حافظ به طرف خونشون راه افتاد بعد از  گفتن موضوع به خانواده با این که خانوادش تعجب کرده بود اما چند روزی بعدش به خواستگاری رفتن چند ماه بعد عروسی امید و نگین رو توی خونه اقای راهجو گرفتن  اما با پیشنهاد امید یک عروسی ساده گرفتن و پول عروسی رو برای کمک به دیگران استفاده کردن .

تمام


ای تی جی

 


دسته بندی :



آخرین مطالب

» روزای تلخ و شیرین ( جمعه دهم آبان 1392 )
» بی معنی ( جمعه دوازدهم مهر 1392 )
» ترس ( چهارشنبه بیستم شهریور 1392 )
» آرزوهایم تا جاودانگی ( جمعه هشتم شهریور 1392 )
» هنر دل ( چهارشنبه ششم شهریور 1392 )
» سلام ( پنجشنبه هفدهم مرداد 1392 )
» من و تو با خدامون ( چهارشنبه بیست و ششم تیر 1392 )
» عشق ساده ( جمعه بیست و یکم تیر 1392 )
» معجزه زندگی ( جمعه سیزدهم اردیبهشت 1392 )
» شاید یک جرقعه ( شنبه نوزدهم اسفند 1391 )
» سرباز ( پنجشنبه هفدهم اسفند 1391 )
» نور امید ( چهارشنبه هفدهم خرداد 1391 )